چاره ای نبود باید از هم دور می شدیم

چاره ای نبود باید از هم دور می شدیم...
هر چند هر دو می گفتیم این جدایی موقتی ست ولی دروغ چرا ترس دائمی شدنش همراهمان بود...
روز آخر مثل همیشه کنار ساحل روی سنگ های بزرگ نشسته بودیم و به دریا نگاه می کردیم... دست هایش را گرفتم و گفتم این روزها می گذرد... روزهای خوب بر می گردد...نمی گذارم دوری را حس کنی
خندید و گفت : دوری که مرگ نیست...معلوم است که از هم جدا نمی شویم...تازه از قدیم گفته اند دوری و دوستی...این دوری باعث می شود بیشتر قدر هم را بدانیم
خندیدیم و دلمان آرام شد...
وقتی از آن شهر رفتم سعی کردیم همه چیز مثل قبل بماند..بگو بخندمان سر جایش بود...چه فرقی داشت به جای اینکه همدیگر را ببینیم، صدای هم را فقط می شنیدیم
درد و دل هایمان سر جایش بود... چه فرقی داشت به جای کافه نشینی بهم پیام می دادیم
چه فرقی داشت که...
دروغ چرا فرق داشت...خیلی فرق داشت...
بهانه گیری ها شروع شد
روز به روز همه چیز بدتر می شد...همه چیز سردتر می شد..ما که در دوست داشتنمان آتش بودیم...شده بودیم قطب جنوب
انگار با پاک کن افتاده باشند به جان دوست داشتنمان...روز به روز کمرنگ تر می شد...آنقدر کمرنگ که دیگر ردی از آن نماند
آن روزها به حرف های کنار ساحل فکر می کردم ولی این بار در ذهنم کسی تکرار می کرد :
" دوری دوستی نمی آورد... فراموشی می آورد... دوری خود مرگ است...
دوری دوستی نمی آورد... فراموشی می آورد.. دوری خود مرگ است...
دوری دوستی..." #حسین_حائریان
دیدگاه ها (۱)

همیشهاز گرما مینالیم از سرما فرار میکنیم!درجمع،از شلوغی کلاف...

دلم نمی آید که شــب را رها کنمو همین طوری بخوابم!شب قشنـگ اس...

انقدر خوب می شناختمش که قبل از حرف زدن می فهمیدم داره به چی ...

عشقم یه سیلی زد و گفت: تو بهم خیانت کردی!!!گفتم: تو هم بکن.....

السلام علیک یا حجت الله فی ارضه ع

بسم الله الرحمن الرحیم حکایت ستاره های دریایی :در روزگاران ق...

یادته همیشه می گفتم دوس دارم از دور ببینمت؟ بعد تو لجباز می ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط