روزی مردی نزد شیخی رفت واز او پرسید

روزی مردی نزد شیخی رفت واز او پرسید
ای شیخ چرا همسرم یک گل رز را که یک روز عمر میکند را انقد دوست دارد ولی منکه هر روز برایش میمیرم زنده میشوم دوست ندارد
.
.
.
.
.
.
.
.
.
شیخ لبخندی زد وگفت؛
.
.
.
.
.
.
.
.
.
خیلی قشنگ بود با وایبر برام بفرست!!!!!!!
دیدگاه ها (۵)

در گذشته، پیرمردی بود که از راه کفاشی گذر عمر می کرد ...او ه...

داستان عاشقانه جدید

پارت ۴۵ — جایی دور از همهصبح هنوز کامل روشن نشده بود که کالس...

اوچیها شیسویی

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮’𝓼 𝓒𝓱𝓸𝓲𝓬𝓮Part 12ویولت آن شب تا مدت‌ها خوابش نبرد.ح...

سناریو درخواستی.از اعضاس،وقتی ا.ت مست کرده،یادشه وه دوست پسر...

نوشتنپارت هشتم: اتاق ۱۳ 🗝️🖤درِ زیرزمین با صدای بلندی باز شد....

P : 16

I can be myself with himPart¹⁰⁶میا برام لباس اورد و عوض کردم...

ولی من دخترت بودم، بابا... 🥀باران شدیدی می‌بارید.دختر جوان پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط