P7

یک هفته بعد
کل هفته رو جوری رفتار کردم که انگار کسی به اسم جک وجود نداره ولی اون همچنان با کار ادامه میداد
بعد از کلاس ها زودتر از اون ۵ نفر از کلاس خارج شدم که دیدم جلوی دره
جک: تا کی میخوای بهم بی‌توجهی کنی؟
حرفی نزدم و به راهم ادامه دادم که اونم پشت سرم اومد و دستم گرفت و کشید پشت سرش سعی کردم دستمو دربیارم
لونا: عوضی ولم کن گفتم ولم کن
جک:هی صبر کردم که میفهمیم و درکم میکنی ولی الان باید باهات جدی حرف بزنم
دستمو محکم نگه داشته بود و به سمت راهرویی تاریک کشیدتم و بین خودش و دیوار گیرم انداخت
لونا: ازم فاصله بگیر همین الان(داد)
نزدیکتر شد و دستاشو دو طرف گذاشت
جک:بیب چقد باید بهت فرصت بدم هوم؟ چرا نمیخوای باهام باشی؟
لونا:دوست ندارم!!!دلیل از این واضحتر ازت بدم میاد
سرش نزدیکتر کرد و الان تقریبا سه چهار سانت باهام فاصله داشت
لونا:برو عقبتر (صدای بلند)
جک:عزیزم آروم باش
لباشو رو لبام گذاشت و شروع به بوسیدنم کرد هی تقلا میکردم که ولم کنه ولی ول کن نبود چشمام کم‌کم خیس شده بودن تاحالا هیچکس به جز دستم بهم دست نزده بود ولی اون به خودش این اجازه داده بود که داشت میبوسیدتم هی سعی میکردم پسش بزنم ولی فایده نداشت دستامو بالای سرم پین کرد و با دست دیگش میخواست کمرم رو بگیره که محکم پرت شد عقب زود به اطرافم نگاه کردم که متیو و دریکو رو دیدم که خیلی عصبی داشتن جک رو نگاه میکردن
هنوز هم گریه میکردم و حالم بد بود چشمام سیاهی میرفت به دیوار تکیه دادم که دیگه چیزی نفهمیدم
چشمامو باز کردم دیدم تار بود چم شده بود هیچی یادم نمی‌اومد چرا به اطرافم نگاه کردم که تئو و لورنزو و پانسی رو دیدم کم‌کم اون اتفاق یاد افتاد و دوباره اشک تو چشمام جمع شد روی تخت نشستم
پانسی تا دید چشمام رو باز کردم اومد سمتم و بغلم کرد:خوبی لونا؟
سرم رو به نشونه نه تکون دادم
پانسی:عزیزم دیگه نگران نباش اون اخراج میشه و دریکو و متیو هم به حسابش رسیدن و البته بابات اومده و خیلی عصبانیه
لونا:بابام الان کجاست؟
پانسی: اتاق دامبلدور
که در درمانگاه باز شد و اول بابام و بعد متیو و دریکو اومدن تو
معلوم بود هر سه‌تاشون خیلی عصبانین بابا اومد سمتم و بغلم کرد:باید زودتر بهم میگفتی که داره اذیتت میکنه چرا نگفتی لونا؟چرا خودتو عذاب دادی؟
لونا:پدر من نمیخواستم به خاطر همچین چیزی مزاحمت بشم و فردا میخواستم خودم برات نامه بفرستم تا رسیدگی کنی ولی
اشکام جاری شد و نتونستم ادامه حرفمو بگم
بابا محکمتر بغلم کرد و موهامو نوازش میکرد
رگیولوس:عزیزم چه مزاحمتی تو باارزش ترین دارایی منی
بعد سرمو آورد بالا و پیشونیمو بوسید و اشکامو پاک کرد
و ادامه داد:اون از مدرسه اخراج شد و خانوادش میان تا ازت عذر خواهی کنن
لونا:پدر نمیخوام حتی خانوادش نزدیکم بشه و حتی دوباره اسمشو بشنوم
- ببینم لونا کار دیگه به جز اون بوسه که باهات نکرده؟
نه فقط بهم میچسبید و مزاحمم بود
-میخوای چند روز برگردی خونه تا حالت بهتر بشه؟
میشه بابایی؟
-البته عزیزم یکم دیگه استراحت کن تا با مدیرتون حرف بزنم زود برمیگردم
سری تکون دادم که از درمانگاه خارج شد و بعد از خارج شدن اون بچه‌ها اومدن تو
نگاهی به متیو و دریکو انداختم:ازتون ممنونم پسرا
دریکو:باید زودتر به ما میگفتی که روز به روز داره بیشتر پیش میره لونا اگه ما نمیرسدیم و دنبالت نمیگشتیم چی
متیو:هی هی درای آروم باش اون الان به حد کافی تحت فشاره
متیو اومد جلو و بغلم کرد:گربه کوچولو فعلا که به موقع رسیدیم هوم؟ دیگه هم تنهات نمیزاریم تا این اتفاق دوباره تکرار نشه
سری تکون دادم و تشکری کردم
اونا سعی میکردن حواسمو از قضیه یکم پیش پرت کنن ولی من فقط به این فک میکردم که اگه متیو و دریکو نمیرسیدن چی میشد
که در باز شد و بابا اومد تو
-عزیزم پاشو بریم به مدت یه هفته برمیگردی خونه تا ذهنت آروم بشه و استراحت کنی
سری تکون دادم
که به متیو و دریکو نگاه کرد:از شما دو تا هم ممنونم که هواشو داشتین
و بعد دستم رو گرفت و خداحافظی زیر لب گفتم و با هم از درمانگاه خارج شدیم
دیدگاه ها (۱)

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_43سری تکون دادم _پناه کریمی!...

پارت پانزده ویو لونا یونگی به من خیانت کرد خیلی حالم بد بود ...

وقتی دوست صمیمی بودین ولی اون دوست دختر داشت یه روز. . .. کس...

Part7ا.ت رو مایا می نویسمویو مایاجیمین منو از خواب بلند کرد ...

پارت دو

جیهوپ: لونا من اومدم لوناویو جیهوپ رفتم توی اتاق لونا دیدم ی...

#in_your_eyespart_9۴ویو کایلاشب شده بودبعد انجام کارام رفتم ...

مثلث عشقی من پارت ۱۹:ا/ت ویو یهویی اومد رو به روی من منم داش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط