𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐰𝐞𝐫𝐞𝐰𝐨𝐥𝐟 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐮𝐦𝐚𝐧
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏
𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟖𝟔
توی عکس تقریبا بگم فاصله ای بین صورت منو جونگکوک نبود..
منم از کراوات جونگکوک گرفته بودم و جونگکوک هم نیشخند رو لباش بود..
یعنی این دقیقا همون صحنه ایه که چند ساعت پیش بین منو جونگکوک اتفاق افتاد..
جدا از اینا..
زیر مطلب نوشته بود..
«خیلی بهم میان🫠🛐»
من الااااااااااااااااان چیکار کنم...؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!
من برم بمیرررررررررررررررررم بهتره..
کسی که اینو منتشر کرده رو زنده زنده بدید دستم..
بخداااااااااا کاریش ندارم..
آخه بگو ورای احمق چرا از کراواتش گرفتی..؟
اصلا چرا یکی نزدی زیر گوشش..؟
چرااااااااااااااااااااااا..
من...الان...چجوری...با....این... وضعیت....برم...سر...کلاس؟!
عااااااااااااااااااااااااااا...
گوشی رو انداختم گوشه ای روی تخت بعد با پتوی روی تخت دعوا کردم..
یعنی چی بهم میان؟!!!!!!!!!!!
مگه زن و شوهریم؟خدا نکنه..
اصلا من اون جونگکوک رو بگیرم*****
من نباید برم سر کلاس..
نه..
آخه نمیشهههههههههههههه..
وایییی..
این چه شرایطیه که من واردش شدم..
اصلا ولش..
گور بابای این مطلب..
مثل آدم میرم سر کلاس طوری رفتار میکنم که اصلا ندیدم..
هوففففففففففففففف..
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ساعت ۱۱:۱۲ بود..
خب..
نفس عمیقی کشیدم و از اتاقم آروم بیرون اومدم..
همین که از خوابگاه پامو بیرون کردم..
همه دخترا توی حیاط سرشون تو گوشی بود و حتی بعضیاشون گوشیهاشونو بهم نشون میدادن..
یعنی الان دارن به رسانه های مدرسه نگاه میکنن..
یااااااخدا..
بدون اینکه توجه بقیه رو به خودم جلب کنم سریع به طرف کلاس رفتم
ولی اونجا هم..
ادامه دارد...
𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫 : 𝟏
𝐩𝐚𝐫𝐭 : 𝟖𝟔
توی عکس تقریبا بگم فاصله ای بین صورت منو جونگکوک نبود..
منم از کراوات جونگکوک گرفته بودم و جونگکوک هم نیشخند رو لباش بود..
یعنی این دقیقا همون صحنه ایه که چند ساعت پیش بین منو جونگکوک اتفاق افتاد..
جدا از اینا..
زیر مطلب نوشته بود..
«خیلی بهم میان🫠🛐»
من الااااااااااااااااان چیکار کنم...؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!
من برم بمیرررررررررررررررررم بهتره..
کسی که اینو منتشر کرده رو زنده زنده بدید دستم..
بخداااااااااا کاریش ندارم..
آخه بگو ورای احمق چرا از کراواتش گرفتی..؟
اصلا چرا یکی نزدی زیر گوشش..؟
چرااااااااااااااااااااااا..
من...الان...چجوری...با....این... وضعیت....برم...سر...کلاس؟!
عااااااااااااااااااااااااااا...
گوشی رو انداختم گوشه ای روی تخت بعد با پتوی روی تخت دعوا کردم..
یعنی چی بهم میان؟!!!!!!!!!!!
مگه زن و شوهریم؟خدا نکنه..
اصلا من اون جونگکوک رو بگیرم*****
من نباید برم سر کلاس..
نه..
آخه نمیشهههههههههههههه..
وایییی..
این چه شرایطیه که من واردش شدم..
اصلا ولش..
گور بابای این مطلب..
مثل آدم میرم سر کلاس طوری رفتار میکنم که اصلا ندیدم..
هوففففففففففففففف..
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ساعت ۱۱:۱۲ بود..
خب..
نفس عمیقی کشیدم و از اتاقم آروم بیرون اومدم..
همین که از خوابگاه پامو بیرون کردم..
همه دخترا توی حیاط سرشون تو گوشی بود و حتی بعضیاشون گوشیهاشونو بهم نشون میدادن..
یعنی الان دارن به رسانه های مدرسه نگاه میکنن..
یااااااخدا..
بدون اینکه توجه بقیه رو به خودم جلب کنم سریع به طرف کلاس رفتم
ولی اونجا هم..
ادامه دارد...
- ۸۸۴
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط