آرزوی دیدارت را دارم..

آرزوی دیدارت را دارم..
پارت 48

["ویو تهیونگ"]

+"آمِلیا...
فقط دخترمو بهم برگردونین..."

صدای شکسته سلین توی خونه پیچید.

دیدنش...

داشت خفم می‌کرد.

اون همیشه قوی بود.

همیشه.

حتی وقتی دنیا روی سرش خراب می‌شد.

اما الان...

فقط یه مادر بود.

یه مادر وحشت‌زده.

یه مادر که نمی‌دونست دختر کوچولوش کجاست.

و همین داشت از درون نابودش می‌کرد.

لیوان شکسته روی زمین افتاد.

اما سلین انگار متوجهش نشد.

فقط همونجا ایستاده بود.

با چشم‌هایی که از گریه سرخ شده بودن.

با دست‌هایی که می‌لرزیدن.

و قلبی که داشت جلوی چشم‌هام تکه‌تکه می‌شد.

بدون فکر سمتش رفتم.

وقتی بهش رسیدم، زانوهاش خم شد.

اما قبل از اینکه روی زمین بیفته، گرفتمش.

_"آروم..."

صدای خودمم می‌لرزید.

_"سلین...
عزیزم آروم باش."

همون لحظه بغضش ترکید.

سرش رو روی سینه‌م گذاشت و با تمام وجود گریه کرد.

اونقدر دردناک...

که انگار هر هق‌هقش چاقویی بود توی قلبم.

دستام رو دورش حلقه کردم.

محکم.

خیلی محکم.

انگار می‌ترسیدم اونم از دستم بره.

دستم آروم بین موهاش رفت.

موهای نرمش رو نوازش کردم.

همونجوری که سال‌ها پیش وقتی گریه می‌کرد آرومش می‌کردم.

_"هی...
هی عزیز دلم..."

اشک توی چشم‌های خودم جمع شده بود.

اما اجازه ندادم بریزه.

الان نوبت من بود که محکم باشم.

برای اون.

برای سلین.

برای مادری که داشت زیر بار ترس خرد می‌شد.

_"گوش کن به من."

دستم رو روی سرش کشیدم.

_"آمِلیا خوبه."

هق‌هق کرد.

+"می‌ترسه..."

قلبم فشرده شد.

_"نه."

پیشونیم رو روی موهاش گذاشتم.

_"آمِلیا قویه."

برای لحظه‌ای ساکت شد.

اما اشک‌هاش هنوز بند نمی‌اومدن.

+"اگه گریه کنه چی؟"

_"بغلش می‌کنم."

+"اگه منو بخواد چی؟"

نفسم لرزید.

دستم روی گونه‌اش نشست.

سرش رو بلند کردم تا بهم نگاه کنه.

چشم‌هاش از اشک می‌درخشیدن.

و خدا می‌دونه دیدن اون چشم‌ها چقدر درد داشت.

آروم گفتم:

_"پس می‌ریم و میاریمش پیشت."

اشک از گوشه چشمش پایین افتاد.

_"قول میدی؟"

برای چند ثانیه فقط نگاهش کردم.

بعد لبش رو بوسیدم...

نه از سر عشق.

نه از سر هوس.

فقط برای آروم کردنش.

فقط برای اینکه باور کنه تنها نیست.

پیشونیش رو بوسیدم.

بعد گونه خیسش رو.

و آروم زمزمه کردم:

_"به جون خودم قول میدم."

بغلم کرد.

محکم.

مثل کسی که به آخرین تکیه‌گاهش چنگ زده باشه.

منم محکم‌تر بغلش کردم.

دستم هنوز بین موهاش حرکت می‌کرد.

_"قربون اون دل شکسته‌ات برم..."

صدایم از بغض گرفته بود.

_"قربون اشک‌هات برم..."

پلک‌هاش بسته شد.

و سرش رو بیشتر به سینه‌م چسبوند.

_"قربون اون قلب مهربونت برم که فقط برای آمِلیا می‌تپه..."

سلین دوباره گریه کرد.

اما این بار...

کمی آروم‌تر.

کمی سبک‌تر.

و من همونجا نشستم.

با زنم توی بغلم.

در حالی که موهاش رو نوازش می‌کردم.

و در دل فقط یک دعا داشتم.

خدایا...

فقط آمِلیا رو سالم بهمون برگردون.
دیدگاه ها (۸)

آرزوی دیدارت را دارم... پارت 49["ویو جونگ‌کوک"]هیچ‌وقت از گر...

آرزوی دیدارت را دارم.... پارت 50["ویو سلین"]تمام شب نخوابیدم...

آرزوی دیدارت را دارم... پارت 47["ویو تهیونگ"]همه به گوشی خیر...

آرزوی دیدارت را دارم.. پارت 46["ویو تهیونگ"]رد پاها روی چمن‌...

پارت سی و یکم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط