روزی زنی با شوهرش غذا میخورد. فقیری درب خانه را زد. زن بل

روزی زنی با شوهرش غذا میخورد. فقیری درب خانه را زد. زن بلند شد و دید که فقیر است. غذایی برداشت تا به او بدهد.
شوهرش گفت: کیست ،؟
زن جواب داد،: فقیر است برایش غذا میبرم...
شوهرش مانع شد تا اینکه جر و بحثشان بالا گرفت و کارشان به طلاق کشید.


سالیان سال گذشت و زن شوهر دیگری گرفت.
روزی با شوهر دومش غذا میخورد
که فقیری در خانه را زد مرد در را باز کرد. دید که فقیری است که نیاز به غذا دارد. به خانه برگشت و گفت. : ای زن غذایی برای فقیر ببر.
زن فورا بلند شد و غذا را برد
اما
زن با چشمانی پر از اشک برگشت.
شوهرش گفت چه شده ای زن.
زن گفت.: این فقیر که در خانه آمده شوهر قبلی من است.
مرد زنش را در آغوش گرفت و سپس رو به او کرد و گفت.: من هم همان فقیری هستم که آن روز به در خانه شوهرت آمدم...


هیچ گاه زمانه را دست کم نگیر.
دیدگاه ها (۵)

ﻭﺻﯿﺖ ﻧﺎﻣﻪ ﻣﺮﺩ ﺧﺴﯿﺲ ! ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﺩ ﺧﺴﯿﺴﯽ ﮐﻪ ﺗﻤﺎﻡ ﻋﻤﺮﺵ ﺭﺍ ﺻﺮﻑ ﻣﺎﻝ ...

پس از آن غروب رفتن اولین طلوع من باش من رسیدم رو به آخر تو ب...

دوست دارم نگات کنم تو هم منو نگاه کنی من تو رو صدا کنم تو هم...

قربون کبوترای حرمت امام رضا دوست دارم صدات کنم توهم منوصدا ک...

#حکایت_قدیمی در گذشته های دور مهمانی سرزده و دیروقت به خانه ...

part 28نامجون« آلینا دستت بهتره؟»& آره نسبت به قبل یکم بهتره...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط