عصرِ دنجِ کتاب و قهوه

عصرِ دنجِ کتاب و قهوه

خونه توی سکوتِ عصرانه غرق بود. نامجون رو می‌شد همیشه توی کتابخونه‌اش پیدا کرد؛ در حالی که یه کتابِ قطور دستش بود و عینکِ مخصوصش رو زده بود. تو یواش وارد اتاق شدی و دیدی که اون چقدر غرقِ خوندنه.

نامجون همین که صدای پات رو شنید، بدون اینکه نگاهش رو از کتاب بگیره، لبخند زد. «اومدی؟ داشتم فکر می‌کردم که چقدر سکوتِ اینجا با حضور تو بهتر می‌شه.»

تو رفتی نزدیک‌تر و روی لبه‌ی مبلِ کنارش نشستی. نامجون کتاب رو بست، عینک رو از روی چشماش برداشت و با اون چالِ گونه‌ی معروفش بهت نگاه کرد. «داشتی چیکار می‌کردی؟ خسته نیستی؟»

تو گفتی: «داشتم فکر می‌کردم که چقدر این روزها زود می‌گذره. دلم یه گشتِ کوتاه می‌خواست، ولی خب، هوا هم یه جوریه که انگار می‌خواد بارون بیاد.»

نامجون با شنیدن این حرف، انگار یه ایده‌ی عالی به ذهنش رسید. بلند شد، دستش رو سمتت دراز کرد و گفت: «پس چرا نمی‌ریم تراس؟ قهوه رو هم می‌بریم همون‌جا. نگاه کردن به ابرا وقتی دارن آماده‌ی باریدن می‌شن، همیشه بهم آرامش می‌ده. تو هم کنارم باشی که دیگه عالیه.»

تو دستش رو گرفتی و با هم رفتید سمت تراس. نامجون خودش برات یه فنجون قهوه آورد. وقتی نشستید، اون شروع کرد به تعریف کردن از یه کتابی که داشت می‌خوند، از اون حرف‌های عمیق و قشنگی که همیشه می‌زنه و آدم رو به فکر فرو می‌بره.

یهو وسطِ حرف زدنش، یه قطره بارون ریخت روی دستش. نامجون خندید و گفت: «دیدی؟ حتی بارون هم می‌دونست که ما داریم از زندگی حرف می‌زنیم و خواست یه همراهی کوچولو بکنه.»

تو بهش نگاه کردی که چطور با لذت به قطره‌های بارون نگاه می‌کرد. نامجون که متوجه نگاهت شد، یه نگاهِ مهربون بهت انداخت و گفت: «می‌دونی؟ شاید این دنیا پر از هیاهو باشه، ولی وقت‌هایی که با تو هستم، حس می‌کنم همه‌چیز سر جای خودشه. خیلی آروم و قشنگ.»

تو هم لبخندی زدی و سرت رو گذاشتی روی شونه‌اش. نامجون هم آروم بازوش رو دورت حلقه کرد و توی اون هوای ملسِ بارونی، یه حسِ خیلی گرم و امن بین‌تون جریان داشت
دیدگاه ها (۱)

شتِ اون چهره‌ی بی‌خیالشب خیلی دیر شده بود و تو هنوز پشت میز ...

یه بغلِ گرمهوا بیرون خیلی سرد بود و تو از شدت خستگی و سرما، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط