همخونه اجباری...

همخونه اجباری...
پارت 18.

"ویو پارک دوین"

بالاخره ساعت کاری تموم شد..

و من از همون لحظه ای که چشمم به ساعت افتاده بود استرس گرفته بودم..

نمیدونستم قراره چی بشنوم..

نمیدونستم اون دوتا خواهر چی میخوان بگن..

فقط میدونستم هرچی هست..

عادی نیست..

کیفم رو برداشتم..

و از روی صندلی بلند شدم..

ملیس همون لحظه ظاهر شد..

انگار از دیوار بیرون اومده باشه..

_«کجا میری؟»

+«خونه.»

_«بعدش؟»

+«نمیدونم.»

_«دروغ.»

+«چرا همه میفهمن من دروغ میگم؟»

سوآ از اون طرف گفت:

_«چون افتضاحی.»

+«خیلی ممنون.»

_«خواهش میکنم.»

چشمامو چرخوندم..

بعد قبل از اینکه بیشتر سوال بپرسن فرار کردم..

واقعا فرار کردم..

تا رسیدم به پارکینگ..

وقتی سوار ماشین شدم..

نفس عمیقی کشیدم..

و ماشین رو روشن کردم..

اما قبل از حرکت..

نگاهم افتاد به ماشین جونگ کوک..

چند ردیف اون طرف تر..

اونم تازه سوار شده بود..

امشب باید میرفتیم خونه یی جینا و جنی..

و هرچی بیشتر بهش فکر میکردم..

بیشتر حس بدی میگرفتم..

حدود چهل دقیقه بعد...

جلوی خونه رسیدم..

ماشین جونگ کوک هم چند دقیقه بعد وارد حیاط شد..

از ماشین پیاده شدم..

و همزمان اونم در ماشینش رو بست..

+«بالاخره رسیدی.»

_«شما هم.»

+«خیلی طول کشید.»

_«ترافیک بود.»

+«بهونه نیار.»

_«باشه.»

همزمان وارد خونه شدیم..

بم مثل همیشه اومد استقبال..

البته فقط از جونگ کوک..

و دوباره خودش رو به پاش مالید..

+«من هنوز از این خیانت ناراحتم.»

_«فکر کنم دیگه دیر شده.»

+«خفه شو.»

چند دقیقه بعد..

از پله ها بالا رفتم..

و وارد اتاقم شدم..

امشب نمیشد با لباس شرکت برم..

به هرحال مهمونی نبود..

ولی یه شام رسمی هم محسوب میشد..

در کمد رو باز کردم..

و شروع کردم به گشتن..

+«این نه...»

+«اینم نه...»

+«اه این چرا اینجاست؟»

تقریبا نصف کمد رو بیرون ریخته بودم..

که صدای در اومد..

_«خانوم پارک؟»

+«چی؟»

_«زنده این؟»

+«فعلا.»

_«پس چرا صدای انفجار میاد؟»

+«دارم لباس پیدا میکنم.»

چند ثانیه سکوت شد..

بعد صدای خنده خفه ای اومد..

+«خندیدی؟»

_«نه.»

+«دروغ.»

_«شاید.»

+«برو گمشو.»

_«با کمال میل.»

اخم کردم..

و دوباره سمت کمد برگشتم..

بیست دقیقه بعد...

بالاخره آماده شدم..

نگاهی به آینه انداختم..

بد نبود..

حداقل شبیه آدم بودم..

کیفم رو برداشتم..

و از اتاق بیرون اومدم..

همون لحظه در اتاق روبه رویی هم باز شد..

و جونگ کوک بیرون اومد..

کت مشکی..

پیراهن تیره..

موهاش مرتب شده بود..

و مثل همیشه زیادی رسمی بود..

چند ثانیه نگاش کردم..

بعد گفتم:

+«داری میری جلسه رئیس جمهور؟»

جونگ کوک نگاهم کرد..

_«نه.»

+«پس چرا اینجوری لباس پوشیدی؟»

_«اینجوری یعنی؟»

+«انگار میخوای شرکت بخری.»

_«شما هم انگار میخواین برین بازجویی.»

+«خب داریم میریم بازجویی.»

_«نکته خوبی بود.»

+«میدونم.»

هر دومون از پله ها پایین رفتیم..

اما برخلاف همیشه...

اینبار هیچکدوممون زیاد شوخی نمیکردیم..

چون هردومون میدونستیم..

اون شام معمولی نیست..

وقتی رسیدیم به در..

جونگ کوک کلید ماشینش رو برداشت..

منم کلید ماشین خودمو..

بعد همزمان ایستادیم..

+«با دوتا ماشین بریم؟»

_«منم همینو میخواستم بپرسم.»

+«مسخره نیست؟»

_«هست.»

+«پس؟»

جونگ کوک چند ثانیه فکر کرد..

بعد گفت:

_«یه ماشین بریم بهتره.»

+«با ماشین من؟»

_«نه.»

+«چرا؟»

_«چون آدرس رو من دارم.»

+«میتونستم بفرستم.»

_«الان دیر شده.»

+«بهونه آوردی.»

_«شاید.»

اخم کردم..

اما راستش...

حوصله بحث نداشتم..

+«باشه.»

_«باشه.»

و چند دقیقه بعد..

برای اولین بار...

من و جونگ کوک کنار هم داخل یک ماشین نشستیم..

و به سمت خونه یی جینا و یی جنی راه افتادیم..

در حالی که هیچکدوممون نمیدونستیم...

اون دو خواهر قراره امشب چه حقیقتی رو رو کنن...


200 لایک، 100 بازنشر
دیدگاه ها (۸)

همخونه اجباری... پارت 19."ویو پارک دوین"هرچی به آدرس نزدیک ت...

همخونه اجباری.... پارت 20."ویو جئون جونگ کوک"_«حتی چیزهایی ک...

همخونه اجباری... پارت 17."ویو کانگ بوراک"یه چیزی درست نبود.....

همخونه اجباری.. پارت 15."ویو پارک دوین"_«دوووووین!»همون لحظه...

همخونه اجباری... پارت 16."ویو پارک دوین"_«این.»گوشی رو از دس...

همخونه اجباری... پارت 14. "ویو پارک دوین"صبحونه تموم شد..من ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط