#موکل_خطرناک_من
#موکل_خطرناک_من
#رمان_درخواستی پارت9
ویو کوک
بعد از اینکه با ات حرف زدم، رفتم سر میز بچهها.
جیمین با ابروهای بالا رفته گفت: «اووو… اون خانم وکیل خوشگله نبود؟ باهاش چیکار داشتی؟ نکنه پرونده جدید داری؟»
کوک: «نه بابا، وکیل من نیست که. همینجوری سر به سرش گذاشتم. ولی خدایی دختر سرسخت و باهوشیه.»
نشستم روی صندلی. نگاهم افتاد به تهیونگ که خیلی تو خودش بود و با فنجون قهوهاش بازی میکرد.
کوک: «ته… چته امروز؟ تو فکری.»
تهیونگ آهی کشید، فنجونش رو گذاشت روی میز و به چشمامون نگاه کرد: «راستش بچهها… باید یه چیزی بهتون بگم.»
نامجون با تعجب پرسید: «چی شده تهیونگ؟ اتفاقی افتاده؟»
تهیونگ: «من… باید برم آمریکا.»
همه شوکه شدیم. جیهوپ گفت: «آمریکا؟! برا چی یهو؟»
تهیونگ: «پدر و مادرم اونجا زندگی میکنن. دیشب مامانم زنگ زد و گفت حال بابا زیاد خوب نیست و دستتنهاست. ازم خواستن برم پیششون تا توی کارهای شرکت کمک کنم. البته برای همیشه نمیرم، فقط چند ماهی اونجام تا اوضاع شرکت و حال پدرم بهتر بشه، بعدش برمیگردم پیشتون.»
خیالمون یکم راحت شد که قرار نیست برای همیشه بره.
کوک: «کی پرواز داری؟»
تهیونگ: «آخر همین هفته.»
نامجون دستش رو گذاشت رو شونه تهیونگ: «نگراننباش پسر، خانواده از همه چی مهمتره. زودتر کاراتو راستوریس کن و برگرد، ما منتظرتیم.»
سرم رو تکون دادم. بعد از تموم شدن قهوهمون، از بچهها خداحافظی کردم. یادم افتاد چنتا کار توی باند دارم رفتم سمت باند.
ویو ات
توی راه برگشت بودم.
جلوی فرودگاه وایسادم.
امیدوارم خوشتون اومده باشه 💝
#رمان_درخواستی پارت9
ویو کوک
بعد از اینکه با ات حرف زدم، رفتم سر میز بچهها.
جیمین با ابروهای بالا رفته گفت: «اووو… اون خانم وکیل خوشگله نبود؟ باهاش چیکار داشتی؟ نکنه پرونده جدید داری؟»
کوک: «نه بابا، وکیل من نیست که. همینجوری سر به سرش گذاشتم. ولی خدایی دختر سرسخت و باهوشیه.»
نشستم روی صندلی. نگاهم افتاد به تهیونگ که خیلی تو خودش بود و با فنجون قهوهاش بازی میکرد.
کوک: «ته… چته امروز؟ تو فکری.»
تهیونگ آهی کشید، فنجونش رو گذاشت روی میز و به چشمامون نگاه کرد: «راستش بچهها… باید یه چیزی بهتون بگم.»
نامجون با تعجب پرسید: «چی شده تهیونگ؟ اتفاقی افتاده؟»
تهیونگ: «من… باید برم آمریکا.»
همه شوکه شدیم. جیهوپ گفت: «آمریکا؟! برا چی یهو؟»
تهیونگ: «پدر و مادرم اونجا زندگی میکنن. دیشب مامانم زنگ زد و گفت حال بابا زیاد خوب نیست و دستتنهاست. ازم خواستن برم پیششون تا توی کارهای شرکت کمک کنم. البته برای همیشه نمیرم، فقط چند ماهی اونجام تا اوضاع شرکت و حال پدرم بهتر بشه، بعدش برمیگردم پیشتون.»
خیالمون یکم راحت شد که قرار نیست برای همیشه بره.
کوک: «کی پرواز داری؟»
تهیونگ: «آخر همین هفته.»
نامجون دستش رو گذاشت رو شونه تهیونگ: «نگراننباش پسر، خانواده از همه چی مهمتره. زودتر کاراتو راستوریس کن و برگرد، ما منتظرتیم.»
سرم رو تکون دادم. بعد از تموم شدن قهوهمون، از بچهها خداحافظی کردم. یادم افتاد چنتا کار توی باند دارم رفتم سمت باند.
ویو ات
توی راه برگشت بودم.
جلوی فرودگاه وایسادم.
امیدوارم خوشتون اومده باشه 💝
- ۱۰۲
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط