سناریوبخاطر توپارت
سناریو:بخاطر تو/پارت ۹
(موقعیت:خانه هانا)
هانا:خب ، خونه رو جارو زدم .حموم رفتم.کاوایی رو به خاله مونا سپردم.به مامان و بابا هم خبر دادم.حالا فقط موندن مهمونا.
*دینگ دانگ*صدای زنگ در*
رفتم سمت در و بازش کردم.یهو هاکاگوره و مینا پریدن تو و گفتن"ما اومدیم خوش اومدیم!"یائوروزو آروم گفت"یواش.همسایه ها شاکی میشن.(ایدا۲ وارد میشود)دخترا اومدن داخل و نشستن رو کاناپه
هانا:همچی آوردین
مینا:آره همچی
اوراراکا:لباس فرم مدرسه
آسویی:وسایل شخصی
یائوروزو:پتو و بالشت
مینا و هاکاگوره:و لباس خواب دخترونه!
هانا:پس از الان شبگردی دخترونه شروع میشه!
همه:آرهههه
یائوروزو:از دست شما ها.
با دخترا لباس خواب هامون رو پوشیدیم (عکس اش هست)و بالشت و پتو هامون رو پهن کردیم. بعد رو زمین ولو شدیم.گفتم"خب حالا قبل از خواب چی ببینیم؟"مینا گفت"چطوره هری پاتر ببینیم؟" گفتم"باشه" و زدم هری پاتر.
بعد فیلم همه از خستگی غش کردن. خوابم نمیبرد.به امروز فکر میکردم. یا بهتره بگم به کاتسوکی فکر میکردم(برای درک بهتر بزن اس آخر). به سقف نگاه کردم. تو دلم گفتم"دراکو مالفوی خیلی شبیه کاتسوکی .آره؟"بعد یهویی وقتی فهمیدم چی گفتم،پتو رو کشیدم رو سرم.گفتم"اه اه اه اه اه!چرا مغذ من کلا شده کاتسوکی؟!(بديش چیه؟😐)"خب دیگه چی بگم. با هزاران تلاش و کوشش توانستم به خواب ۶ پادشاه بروم.(۶ پادشاه؟😂)
(موقعیت:خانه هانا)
هانا:خب ، خونه رو جارو زدم .حموم رفتم.کاوایی رو به خاله مونا سپردم.به مامان و بابا هم خبر دادم.حالا فقط موندن مهمونا.
*دینگ دانگ*صدای زنگ در*
رفتم سمت در و بازش کردم.یهو هاکاگوره و مینا پریدن تو و گفتن"ما اومدیم خوش اومدیم!"یائوروزو آروم گفت"یواش.همسایه ها شاکی میشن.(ایدا۲ وارد میشود)دخترا اومدن داخل و نشستن رو کاناپه
هانا:همچی آوردین
مینا:آره همچی
اوراراکا:لباس فرم مدرسه
آسویی:وسایل شخصی
یائوروزو:پتو و بالشت
مینا و هاکاگوره:و لباس خواب دخترونه!
هانا:پس از الان شبگردی دخترونه شروع میشه!
همه:آرهههه
یائوروزو:از دست شما ها.
با دخترا لباس خواب هامون رو پوشیدیم (عکس اش هست)و بالشت و پتو هامون رو پهن کردیم. بعد رو زمین ولو شدیم.گفتم"خب حالا قبل از خواب چی ببینیم؟"مینا گفت"چطوره هری پاتر ببینیم؟" گفتم"باشه" و زدم هری پاتر.
بعد فیلم همه از خستگی غش کردن. خوابم نمیبرد.به امروز فکر میکردم. یا بهتره بگم به کاتسوکی فکر میکردم(برای درک بهتر بزن اس آخر). به سقف نگاه کردم. تو دلم گفتم"دراکو مالفوی خیلی شبیه کاتسوکی .آره؟"بعد یهویی وقتی فهمیدم چی گفتم،پتو رو کشیدم رو سرم.گفتم"اه اه اه اه اه!چرا مغذ من کلا شده کاتسوکی؟!(بديش چیه؟😐)"خب دیگه چی بگم. با هزاران تلاش و کوشش توانستم به خواب ۶ پادشاه بروم.(۶ پادشاه؟😂)
- ۲۵۶
- ۰۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط