پارت ۲۱...
پارت ۲۱...
فردا : ویو ات :
چشمامو باز کردم جین کنارم نبود پیژامهای که بتونه پانسمان پامو بپوشونه رو پوشیدم و رفتم پاینن ..
ات : جین اوپااا ... بوهای خوشمزه ای به مشامم میرسه ...
جین : بعلهههه میزو میتونی اماده کنی ...
ات : اره ...
میزو اماده کردن ...
اعصا هم کمکم بیدار شدن ...
اومدن سر میز ...
بورا هم اومد ...
بورا : ات .. ببخشید که بهت نگفتم ... ( مظلوم )
ات : هوفف اشکال نداره ... دفعه بدی هرچند در کار نیست ولی اگه گداشتم بری منو از همهچیز با خبر کن ...
بورا : باشه ..
صبحونشون رو خوردن رفتن مدرسه ..
ات :
وقتی رفتیم داخل کلاس همه دور میز من جمع شده بودن ...
وقتی منو دیدن راهو برام باز کردن تا برم بشینم میخواستم برم بشینم که با یه دسته گل نارنگی مواجه شدم ...
رو میز یه نامه بود که برش داشتم
* ات سلام ... هیونجینم ... چندروز مدرسه نیومدی تا ازت عذر خواهی نکنم ولی خب نمیتونستم ... میترسیدم با اینکه تو بهم گفته بودی از هیچی نترس .. میترسیدم بگم من زندم... میترسیدم که بلایی سرت بیاد ... وقتی دیدمت باور نمیکردم تو اتی باشی که من میشناسم ... تو همیشه به همهچیز میخندیدی حتی ترک دیوار ... این دوسال با اینکه نمیدونستی همش از دور مواظبت بودم ... دلم نمیخواست اینجوری ببینمت ولی خب مجبور بودم ... میدونی همهچیز رو در بارت میدونم و این نارنگی هارم چون دوست داری برات درست کردم ... امیدوارم منو ببخشی .. *
ات دسته نارنگی رو گذاشت کنار و وقتی زنگ ناهار شد با شدت و با بغض صگییی رفت سمت هیونجین ...
ات : خیلی بدی .....
هیونجین : ات .. لطفا ...
ات درحالی که با مشتای اروم میزد به سیشه هیونجین
ات : فکر کردم مردی ...منو گول زدی تا ازم مواظبت کنی ؟ نمیدیدی چقدر عذابم دادی ...
فقط به فکر خودتی ؟
به این فکر نمیکردی که اینجا یه اتی هم هست که داره برای زندگی کردن .. فقط زندگی کردن میجنگه ؟
رفتی خودتو قایم کردی بعد دوسال اومدی میگی زندم .... هیونجین .. من بهت اعتماد کردم ... فکر کردم نمیری ... همش خودمو مقصر میدونستم ... میگفتم چرا گداشتم به اون خونه کوفتی بیایی...
هیونجین ات رو بغل کرد ... : میدونم ... میدونم ... ببخشید لیمو شیرینم ...
ات همونطور که تو بغل هیونجین بود : به من نگو لیمو شیرینم ... من لیموشیرین تو نیستم ....
هیونجین : لیمو شیرینم ببین من الان پیشتم ... تازه برات نارنگی گرفتم ... مهم تر از همه خودم درستش کردم ... مهم ترین مهم ترینش اینکه تو خونه یه گربه ای هست که منتظره صاحبه ولی کسی نیست اونو گردن بگیره ... یه هاپو کوچولوام هست که دلش خیلی برای مامانش تنگ شده ..
حالا لیموشیرینم اشتی؟
ات : فقط به خاطر هولی ... ( اسم سگ هیونجین ) ....
ولی دعا میکنم اگه دوباره بری دستات قطع شه سرت از تنت جدا شه با تفنگ بزنن تو قلبت شکنجت کنن و به بدترین حالت ممکن به قتل برسی ...
هیونجین : منم دوست دارم لیموشیرینم...
خونه : رفتیم خونه که لنا با دیدن هیونجین پرید بغلش ..
لنا : جینیییییی بالاخره از سفرت برگشتی.
هیون یه نگاه به ات انداخت اتم یه جشم غره رفت
هیون : اره پرنسسمم....
لنا : برام بستنی گرفتی ؟
هیون : اره ...
لنا : میشه بریم بازی من دوستایی دارم که از بازی باهاشون لذت میبری
هیون : اره
رفتن بازی ...
ات جورابشو در اورد ولی یادش رفته بود پاهاش پانسمان داره ...
ته : ات پاهات چی شده ( نگران )
فردا : ویو ات :
چشمامو باز کردم جین کنارم نبود پیژامهای که بتونه پانسمان پامو بپوشونه رو پوشیدم و رفتم پاینن ..
ات : جین اوپااا ... بوهای خوشمزه ای به مشامم میرسه ...
جین : بعلهههه میزو میتونی اماده کنی ...
ات : اره ...
میزو اماده کردن ...
اعصا هم کمکم بیدار شدن ...
اومدن سر میز ...
بورا هم اومد ...
بورا : ات .. ببخشید که بهت نگفتم ... ( مظلوم )
ات : هوفف اشکال نداره ... دفعه بدی هرچند در کار نیست ولی اگه گداشتم بری منو از همهچیز با خبر کن ...
بورا : باشه ..
صبحونشون رو خوردن رفتن مدرسه ..
ات :
وقتی رفتیم داخل کلاس همه دور میز من جمع شده بودن ...
وقتی منو دیدن راهو برام باز کردن تا برم بشینم میخواستم برم بشینم که با یه دسته گل نارنگی مواجه شدم ...
رو میز یه نامه بود که برش داشتم
* ات سلام ... هیونجینم ... چندروز مدرسه نیومدی تا ازت عذر خواهی نکنم ولی خب نمیتونستم ... میترسیدم با اینکه تو بهم گفته بودی از هیچی نترس .. میترسیدم بگم من زندم... میترسیدم که بلایی سرت بیاد ... وقتی دیدمت باور نمیکردم تو اتی باشی که من میشناسم ... تو همیشه به همهچیز میخندیدی حتی ترک دیوار ... این دوسال با اینکه نمیدونستی همش از دور مواظبت بودم ... دلم نمیخواست اینجوری ببینمت ولی خب مجبور بودم ... میدونی همهچیز رو در بارت میدونم و این نارنگی هارم چون دوست داری برات درست کردم ... امیدوارم منو ببخشی .. *
ات دسته نارنگی رو گذاشت کنار و وقتی زنگ ناهار شد با شدت و با بغض صگییی رفت سمت هیونجین ...
ات : خیلی بدی .....
هیونجین : ات .. لطفا ...
ات درحالی که با مشتای اروم میزد به سیشه هیونجین
ات : فکر کردم مردی ...منو گول زدی تا ازم مواظبت کنی ؟ نمیدیدی چقدر عذابم دادی ...
فقط به فکر خودتی ؟
به این فکر نمیکردی که اینجا یه اتی هم هست که داره برای زندگی کردن .. فقط زندگی کردن میجنگه ؟
رفتی خودتو قایم کردی بعد دوسال اومدی میگی زندم .... هیونجین .. من بهت اعتماد کردم ... فکر کردم نمیری ... همش خودمو مقصر میدونستم ... میگفتم چرا گداشتم به اون خونه کوفتی بیایی...
هیونجین ات رو بغل کرد ... : میدونم ... میدونم ... ببخشید لیمو شیرینم ...
ات همونطور که تو بغل هیونجین بود : به من نگو لیمو شیرینم ... من لیموشیرین تو نیستم ....
هیونجین : لیمو شیرینم ببین من الان پیشتم ... تازه برات نارنگی گرفتم ... مهم تر از همه خودم درستش کردم ... مهم ترین مهم ترینش اینکه تو خونه یه گربه ای هست که منتظره صاحبه ولی کسی نیست اونو گردن بگیره ... یه هاپو کوچولوام هست که دلش خیلی برای مامانش تنگ شده ..
حالا لیموشیرینم اشتی؟
ات : فقط به خاطر هولی ... ( اسم سگ هیونجین ) ....
ولی دعا میکنم اگه دوباره بری دستات قطع شه سرت از تنت جدا شه با تفنگ بزنن تو قلبت شکنجت کنن و به بدترین حالت ممکن به قتل برسی ...
هیونجین : منم دوست دارم لیموشیرینم...
خونه : رفتیم خونه که لنا با دیدن هیونجین پرید بغلش ..
لنا : جینیییییی بالاخره از سفرت برگشتی.
هیون یه نگاه به ات انداخت اتم یه جشم غره رفت
هیون : اره پرنسسمم....
لنا : برام بستنی گرفتی ؟
هیون : اره ...
لنا : میشه بریم بازی من دوستایی دارم که از بازی باهاشون لذت میبری
هیون : اره
رفتن بازی ...
ات جورابشو در اورد ولی یادش رفته بود پاهاش پانسمان داره ...
ته : ات پاهات چی شده ( نگران )
- ۴۹۵
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط