پارت ۱۱ : من : چیشد...ساکت شدی جونگ کوک : داشتم به دقایق

پارت ۱۱ : من : چیشد...ساکت شدی جونگ کوک : داشتم به دقایق اضافه شده به امشب رو فکر میکردم من : آها...وایسا..امشب چخ....نه جونگ کوک همچین غلطی نمیکنی جونگ کوک : من هز غلطی بخوام میکنم من : با من حق نداری انجام بدی فهمیدی جونگ کوک : ازت اجازه نخواستم بیب من : خفه شو عوضی جونگ کوک : دیگه یک بیست دقیقه ای باهم کار داریم .
و همزمان به ناخوناش خیره شد . گفتم : انتقام خرموشه نه جونگ کوک : دقیقا من : لعنت ... .
صدای پشت صحنه لونیرا و تهیونگ بود . شب شد و لونیرا رو خوابوندم .
رفتم تو اتاق که جونگ کوک دراز کشیده بود . عوضی .
رو تخت دراز کشیدم و گفتم : فقط وقتی داشتم خفه میشدم ولم کن جونگ کوک : اوکیییی .
نشست روم و یکدفعه شروع کرد قلقلک دادنم . عین بیست دقیقه داشت قلقلکم میداد .بعد ولم کرد و اشکامو پاک کردم .
دلم درد داشت .
همیشه میگن قبل خواب یا یک ساعت قبل خواب سی دقیقه بخندید...یکم زیاده ولی بخندید !(درس اول)
بچه جاش خوب بود و گرفتیم خوابیدیم .
¹years ago....
کنار بخاری دراز کشیده بودم و پتو روم بود .
بچه داشت بازیم یکرد و نگاش میکردم . عرق کرده بودم و خیلی حالم بد بود . زیاد نمیتونستم اطرافو ببینم .متوجه شدم در باز شده .
نگا کردم که جیمین بود که سرش پایین بود . تمام چهرش داد میزد که خستس .
نمیدونم تو یک پلک زدن سنگین دست سردی رو صورتم نشست .
چشمامو باز کردم و دیدم که جیمین بچه دستش بود و جلوم نیم خیز نشسته بود و با دست راستش صورتمو لمس میکرد . لبای خشک و سفیدم و از هم باز کردم و گفتم : جیمین...اومدی
اروم گفت : تب کردی . با تمام بی جونی که داشتم نشستم رو زمین .
تا خواستم چیزی بگم گفت : برو تو اتاق بخواب من اینجام با بچه .
با لرز عجیبی تو تمام استخون و ماهیچه هام بلند شدم و رفتم سمت اتاق .
دیدم جیمین لباسشو دراورده و رو زمین نشسته پیش لونیرا .
رو تخت دراز کشیدم و مردم .
یادمه ساعت ده و نیم شب بود . با صدای تکون خوردن چیزی کنارم و صدای یکچیزی بیدار شدم ‌.
چشمامو باز کردم . فقط چراغ خواب روشن بود . جیمین کنارم خوابیده بود. بچه داشت الکی گریه میکرد و متوجه شدم که الان میزنه زیر گریه .
اروم بلند شدم و بچه رو بغل کردم و رفتم تو حال .
چراغو روشن کردم و پیش بچه نشستم . عرق سرد میکردم و احساس خستگی وحشتناکی میکردم . ساعت سه نصف شب بود .
تا ساعت چهار و نیم بامداد لونیرا هی میرفت اونور میوفتاد میومد اینور میوفتاد . چند لحظه چشمامو بستم که صدای لونیرا اومد‌ . با پتوش سمتم میومد بغلش کردم و بهش شیر دادم . بعد پنج دقیقه خوابید و منم کنارش خوابم برد .
صبح با حس پتو رو خودم بیدار شدم .
جیمین رو دیدم که یک لباس سفید استین بلند ساده پوشیده بود و سمت اشپزخونه میرفت .
هنوز حالم جالب نبود و با لرز بلند شدم که برم اشپزخونه.
دیدگاه ها (۵۵)

پارت ۱۲ : در حین رفتن با دست چپش منو گرفت و گفت : چی میخوای؟...

پارت ۱۳ : یاااح چرا اینقدر ناراحتی؟من : اَح کوککک حرکاتم دست...

پارت ۱۰ : برام سخت بود که جیمینو ببینم و هیچ ریکشنی نشون ندم...

پارت ۹ : ولی اثری از جیمین نیست .بچه سرشو بالا اورد و شروع ک...

شب تولدم پارت 22ویو ات: از رو تخت بلند شدم و رفتم داخل حموم ...

part59 عشق پنهان《ویو ات شب》جونگ کوک خواب بود بعد از اینکه آق...

آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟پارت ۷۳(ویو نیلسو )= شام رو خوردی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط