دخترک اخم کرد و از شدت عصبانیت به مرد روبه رو خیره شد سپس
دخترک اخم کرد و از شدت عصبانیت به مرد روبه رو خیره شد سپس با صدای بلند فریاد کشید : بخاطر نقشه مزخرف تو ات از دستم ناراحت شد
مرد جدی پالتویش را مرتب کرد و آرام گفت : خوب چیکار کنم....
یونهی آرنج کانگ هو را محکم گرفت سپس سمت خودش کشید: خیلی پروی..
کانگ هو جدی تر آرنجش را از دست یونهی بیرون کشید و دود هوا سرد از دهانش بیرون آمد : مراقب حرف زدنت باش فکردی چند سال روت گذشته میتونی با من اینجوری حرف بزنی؟..
یونهی بیشتر اخم کرد سپس از کنار کانگهو گذشت و با تعنه به شانه کانگ هو ولی این باعث شد بیشتر عصبی بشود و آرنج دخترک را گرفت سپس سمت دیوار حول داد بین خود و دیوار دخترک را گیر انداخت نگاهش خشم آلود و نهایت اخم داشت : کسی جرعتش رو نداره از کنارم اینجوری بگذره
وقتی رخ در رخ بودند و در سکوت به تیله های هم دیگری خیره شدند این لحظه و خشم در ساعتی نبود چون صدای باز شدن در ورودی به گوششان خورد کانگ هو جدی سمت در خیره شد
جیهو وقتی به اطراف نگاه میکرد آن ها را پیدا کند در این فاصله کانک هو از یونهی جدا شد سپس سمت پسرکش هجوم برد جولیش به آرامی زانو زد
جیهو ولی اما با دیدنش لبخند زد سپس سر خم کرد و با احترام گفت: پدر مامانی گفت بیایی تو سرده
کانگ هو جدی گفت: نه این وسایل تهیونگه بگیرش .. من چند جا کار دارم اگه دیر وقت هم شد شاید بیام نگران نباش باشه تازه فردا روز خیلی مهمیه
کانگ هو چشمکی زد سپس از رو زمین بلند سد جیهو وقتی وسیله ها را در دستش گرفت سر خم کرد و با احترام خداحافظی کرد و رفت یونهی بازو هایش را در اغوش گرفت و باز هم بی حرف از کنار کانگ هو گذشت ولی این بار نه با تعنه....
.....
یه جای خوندم زندگی نامه ای هست که خودش به جلو میره مثل یک نامه ای که در دست پسر بچه هواپیما کاغذی درست شده باشه به پرواز در میاد
و درست میره پیش کسی که میخواست بفرسته ...
زندگی همین طوری بود مخصوصا برای ات وقتی باد موهاش رو به بازی گرفت و به سختی بغض گلویش را قورت داد سپس از بالکن به سالن هجوم برد .. نگاهش به اتاق خواب چیهیونگ و جیهو افتاد..
وقتی نزدیک لای در شد صدای ضعیف جیهو را شنید
- چرا اینقدر ناراحتی؟.. نمیخواهی با من حرف بزنی ؟.. مگه ما همیشه وقتی ناراحت میشدیم به هم دیگه نمیگفتیم ؟.. چیهیونگ؟.. داداش
ولی اما چیهیونگ پوزخند زد سپس روی تخت دراز کشید با سکوت و آرامش قبل از طوفان دخترک نفس عمیقی کشید سپس سمت اتاقش هجوم برد بی حرف وارد اتاق شد
به نرمی وارد اتاق شد میدونست که تهیونگ تو اتاق هست برای همین سر پایین و با اخم وارد اتاق شد ..
تهیونگ همانطور که موهای خیسش را با دست عقب میزد، به سقف چوبی و تیرکهای تیره اتاق خیره شد وقتی ات وارد اتاق شد تند سمتش نگاه کرد
ات بلافاصله به سمت کمد کوچک کناره تخت رفت وقتی خم شد و ملافه با بالشت برداشت تهیونگ
مرد جدی پالتویش را مرتب کرد و آرام گفت : خوب چیکار کنم....
یونهی آرنج کانگ هو را محکم گرفت سپس سمت خودش کشید: خیلی پروی..
کانگ هو جدی تر آرنجش را از دست یونهی بیرون کشید و دود هوا سرد از دهانش بیرون آمد : مراقب حرف زدنت باش فکردی چند سال روت گذشته میتونی با من اینجوری حرف بزنی؟..
یونهی بیشتر اخم کرد سپس از کنار کانگهو گذشت و با تعنه به شانه کانگ هو ولی این باعث شد بیشتر عصبی بشود و آرنج دخترک را گرفت سپس سمت دیوار حول داد بین خود و دیوار دخترک را گیر انداخت نگاهش خشم آلود و نهایت اخم داشت : کسی جرعتش رو نداره از کنارم اینجوری بگذره
وقتی رخ در رخ بودند و در سکوت به تیله های هم دیگری خیره شدند این لحظه و خشم در ساعتی نبود چون صدای باز شدن در ورودی به گوششان خورد کانگ هو جدی سمت در خیره شد
جیهو وقتی به اطراف نگاه میکرد آن ها را پیدا کند در این فاصله کانک هو از یونهی جدا شد سپس سمت پسرکش هجوم برد جولیش به آرامی زانو زد
جیهو ولی اما با دیدنش لبخند زد سپس سر خم کرد و با احترام گفت: پدر مامانی گفت بیایی تو سرده
کانگ هو جدی گفت: نه این وسایل تهیونگه بگیرش .. من چند جا کار دارم اگه دیر وقت هم شد شاید بیام نگران نباش باشه تازه فردا روز خیلی مهمیه
کانگ هو چشمکی زد سپس از رو زمین بلند سد جیهو وقتی وسیله ها را در دستش گرفت سر خم کرد و با احترام خداحافظی کرد و رفت یونهی بازو هایش را در اغوش گرفت و باز هم بی حرف از کنار کانگ هو گذشت ولی این بار نه با تعنه....
.....
یه جای خوندم زندگی نامه ای هست که خودش به جلو میره مثل یک نامه ای که در دست پسر بچه هواپیما کاغذی درست شده باشه به پرواز در میاد
و درست میره پیش کسی که میخواست بفرسته ...
زندگی همین طوری بود مخصوصا برای ات وقتی باد موهاش رو به بازی گرفت و به سختی بغض گلویش را قورت داد سپس از بالکن به سالن هجوم برد .. نگاهش به اتاق خواب چیهیونگ و جیهو افتاد..
وقتی نزدیک لای در شد صدای ضعیف جیهو را شنید
- چرا اینقدر ناراحتی؟.. نمیخواهی با من حرف بزنی ؟.. مگه ما همیشه وقتی ناراحت میشدیم به هم دیگه نمیگفتیم ؟.. چیهیونگ؟.. داداش
ولی اما چیهیونگ پوزخند زد سپس روی تخت دراز کشید با سکوت و آرامش قبل از طوفان دخترک نفس عمیقی کشید سپس سمت اتاقش هجوم برد بی حرف وارد اتاق شد
به نرمی وارد اتاق شد میدونست که تهیونگ تو اتاق هست برای همین سر پایین و با اخم وارد اتاق شد ..
تهیونگ همانطور که موهای خیسش را با دست عقب میزد، به سقف چوبی و تیرکهای تیره اتاق خیره شد وقتی ات وارد اتاق شد تند سمتش نگاه کرد
ات بلافاصله به سمت کمد کوچک کناره تخت رفت وقتی خم شد و ملافه با بالشت برداشت تهیونگ
- ۶۹
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط