لبت نه گوید و پیداست می گوید دلت آری

لبت نه گوید و پیداست می گوید دلت آری

که این سان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری



دلت می آید آیا از زبانی این همه شیرین

تو تنها حرف تلخی را همیشه بر زبان آری؟



نمی رنجم اگر باور نداری عشق نابم را

که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری



چه می پرسی ضمیر شعرهایم کیست؟ «آنِ» من

مبادا لحظه ای حتی مرا این گونه پنداری



تو را چون آرزوهایم همیشه دوست خواهم داشت

به شرطی که مرا در آرزوی خویش مگذاری



چه زیبا می شود دنیا برای من! اگر روزی

تو از آنی که هستی ای معما پرده برداری



چه فرقی می کند فریاد یا پژواک، جان من!

چه من خود را بیازارم ، چه تو خود را بیازاری



(صدایی از صدای عشق خوش تر نیست)، «حافظ» گفت

اگرچه بر صدایش زخم ها زد تیغ تاتاری


محمد علی بهمنی
دیدگاه ها (۵۶)

ﺯﻣﺎﻥ ﭼﻴﺰ ﻋﺠﻴﺒﺴﺖ ...ﻣﻴﺪﻭﺩ ...ﺟﻠﻮ ﻣﻴﺮﻭﺩ..ﻭﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻨﻰ ﺗﺮﻳﻦ ﺁﺩﻡ...

مانند هر خانه که دیوارش آویزگاه قاب خط و عکس و نقاشی ست در خ...

جهان ...ازچشم های تو ...شروع میشود ...و جایی در امتداد آشفتگ...

آتشی بودم و سوزاندم و بر باد شدمتیشه گردیدم و تاجِ سر فرهاد ...

✿ در دیگران می‌جویی‌ام اما بدان ای دوست این‌سان نمی‌یابی ز م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط