🖤 غریبهای که حس آشنایی داشت
🖤 غریبهای که حس آشنایی داشت
پارت ۲۲ | «یک اسم قدیمی» 📱🖤
ظهر همان روز...
جیا روی مبل سالن نشسته بود و گوشیاش را در دست گرفته بود.
عکس قدیمی هنوز روی صفحه بود.
تهیونگ از کنار مبل رد شد و متوجه شد جیا دوباره به همان عکس نگاه میکند.
— هنوز ولش نکردی؟
جیا گوشی را پایین آورد.
— نه.
تهیونگ کنارش نشست.
— چیزی پیدا کردی؟
جیا سرش را تکان داد.
— نه... ولی یه چیزی اذیتم میکنه.
— چی؟
جیا عکس را دوباره باز کرد.
— توی این عکس یه نوشته هست. فقط چند کلمهش معلومه.
تهیونگ به صفحه نگاه کرد.
— «روز تولدش»؟
— آره.
جیا چند لحظه سکوت کرد.
— ولی من نمیدونم چه کسی اون عکس رو گرفته.
تهیونگ گفت:
— شاید کسی از خانوادهات.
جیا آرام گفت:
— آره... شاید.
همان لحظه جیا انگشتش را روی صفحه کشید و وارد پوشهی قدیمیتری شد.
چند عکس پشت سر هم ظاهر شدند.
یکی از آنها مربوط به زمانی بود که جیا خیلی کوچک بود.
جیا روی عکس زد.
این بار تصویر واضحتر بود.
او در آغوش زنی دیده میشد.
صورت زن تقریباً مشخص نبود؛ تصویر قدیمی و کمی تار بود.
جیا چند لحظه خیره ماند.
— این کیه؟
تهیونگ هم با دقت نگاه کرد.
— نمیدونم.
جیا عکس را بزرگ کرد.
در پایین تصویر، یک تکه نوشته دیده میشد.
نه اسم کامل...
فقط چند حرف.
«...یا...»
جیا آرام گفت:
— شاید اسم منه؟
تهیونگ گفت:
— ممکنه.
جیا دوباره عکس را نگاه کرد.
— ولی چرا هیچوقت این عکس رو ندیدم؟
تهیونگ جوابش را نمیدانست.
چند ثانیه بعد گفت:
— شاید خانوادهای که بزرگت کردن، عکسها رو نگه داشته بودن و تو هیچوقت ندیدیشون.
جیا آهسته سر تکان داد.
— شاید.
اما درست همان لحظه...
جونگکوک از کنار سالن رد شد.
چشمش به صفحهی گوشی جیا افتاد.
برای یک لحظه ایستاد.
عکس را دید.
جیا متوجه حضورش شد.
— جونگکوک؟
جونگکوک نگاهش را از عکس گرفت.
— این عکس رو از کجا آوردی؟
جیا کمی تعجب کرد.
— توی گوشیم بود.
جونگکوک دوباره به تصویر نگاه کرد.
— مطمئنی قبلاً ندیده بودیش؟
— نه.
جونگکوک چند ثانیه ساکت ماند.
— خب... شاید فقط یادت نباشه.
جیا گوشی را پایین آورد.
— ممکنه.
جونگکوک چیزی نگفت و به سمت راهرو رفت.
جیا نگاهش کرد.
— چرا یهدفعه عجیب شد؟
تهیونگ شانه بالا انداخت.
— شاید چیزی یادش افتاد.
جیا دوباره به عکس نگاه کرد.
اما خودش هم نمیدانست چرا...
از دیدن آن زن، احساس عجیبی پیدا کرده بود.
نه ترس بود...
نه ناراحتی.
فقط یک حس خیلی ساده:
انگار این چهره را جایی میشناخت.
جیا زیر لب گفت:
— تو کی بودی...؟ 🖤📱
پارت ۲۲ | «یک اسم قدیمی» 📱🖤
ظهر همان روز...
جیا روی مبل سالن نشسته بود و گوشیاش را در دست گرفته بود.
عکس قدیمی هنوز روی صفحه بود.
تهیونگ از کنار مبل رد شد و متوجه شد جیا دوباره به همان عکس نگاه میکند.
— هنوز ولش نکردی؟
جیا گوشی را پایین آورد.
— نه.
تهیونگ کنارش نشست.
— چیزی پیدا کردی؟
جیا سرش را تکان داد.
— نه... ولی یه چیزی اذیتم میکنه.
— چی؟
جیا عکس را دوباره باز کرد.
— توی این عکس یه نوشته هست. فقط چند کلمهش معلومه.
تهیونگ به صفحه نگاه کرد.
— «روز تولدش»؟
— آره.
جیا چند لحظه سکوت کرد.
— ولی من نمیدونم چه کسی اون عکس رو گرفته.
تهیونگ گفت:
— شاید کسی از خانوادهات.
جیا آرام گفت:
— آره... شاید.
همان لحظه جیا انگشتش را روی صفحه کشید و وارد پوشهی قدیمیتری شد.
چند عکس پشت سر هم ظاهر شدند.
یکی از آنها مربوط به زمانی بود که جیا خیلی کوچک بود.
جیا روی عکس زد.
این بار تصویر واضحتر بود.
او در آغوش زنی دیده میشد.
صورت زن تقریباً مشخص نبود؛ تصویر قدیمی و کمی تار بود.
جیا چند لحظه خیره ماند.
— این کیه؟
تهیونگ هم با دقت نگاه کرد.
— نمیدونم.
جیا عکس را بزرگ کرد.
در پایین تصویر، یک تکه نوشته دیده میشد.
نه اسم کامل...
فقط چند حرف.
«...یا...»
جیا آرام گفت:
— شاید اسم منه؟
تهیونگ گفت:
— ممکنه.
جیا دوباره عکس را نگاه کرد.
— ولی چرا هیچوقت این عکس رو ندیدم؟
تهیونگ جوابش را نمیدانست.
چند ثانیه بعد گفت:
— شاید خانوادهای که بزرگت کردن، عکسها رو نگه داشته بودن و تو هیچوقت ندیدیشون.
جیا آهسته سر تکان داد.
— شاید.
اما درست همان لحظه...
جونگکوک از کنار سالن رد شد.
چشمش به صفحهی گوشی جیا افتاد.
برای یک لحظه ایستاد.
عکس را دید.
جیا متوجه حضورش شد.
— جونگکوک؟
جونگکوک نگاهش را از عکس گرفت.
— این عکس رو از کجا آوردی؟
جیا کمی تعجب کرد.
— توی گوشیم بود.
جونگکوک دوباره به تصویر نگاه کرد.
— مطمئنی قبلاً ندیده بودیش؟
— نه.
جونگکوک چند ثانیه ساکت ماند.
— خب... شاید فقط یادت نباشه.
جیا گوشی را پایین آورد.
— ممکنه.
جونگکوک چیزی نگفت و به سمت راهرو رفت.
جیا نگاهش کرد.
— چرا یهدفعه عجیب شد؟
تهیونگ شانه بالا انداخت.
— شاید چیزی یادش افتاد.
جیا دوباره به عکس نگاه کرد.
اما خودش هم نمیدانست چرا...
از دیدن آن زن، احساس عجیبی پیدا کرده بود.
نه ترس بود...
نه ناراحتی.
فقط یک حس خیلی ساده:
انگار این چهره را جایی میشناخت.
جیا زیر لب گفت:
— تو کی بودی...؟ 🖤📱
- ۵۱۱
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط