### 🖤 پشت نیمکت آخر

### 🖤 پشت نیمکت آخر
پارت ۵

درِ کلاس بسته شد.

جیمین هنوز به تهیونگ و جونگوک نگاه می‌کرد. جونگوک دفترچه رو محکم به سینه‌اش چسبونده بود و نمی‌دونست چی بگه.

جیمین: «راز نیمکت آخر یعنی چی؟ چرا از من پنهون‌کاری می‌کنین؟»

جونگوک: «جیمین، اون چیزی نیست که فکر می‌کنی...»

جیمین: «پس چیه؟!»

تهیونگ با خونسردی گفت:

تهیونگ: «به تو مربوط نیست.»

جیمین با عصبانیت برگشت طرفش.

جیمین: «ببخشید؟! جونگوک بهترین دوستمه! وقتی می‌بینم یه چیزی رو ازم پنهون می‌کنه، معلومه که بهم مربوطه!»

جونگوک: «جیمین، لطفاً...»

جیمین با دیدن صورت رنگ‌پریده‌ی جونگوک ساکت شد.

جیمین: «جونگوک؟ حالت خوبه؟»

جونگوک سرش رو پایین انداخت.

جونگوک: «من فقط... نمی‌خوام کسی بفهمه.»

تهیونگ نگاهش رو از جونگوک گرفت و به پنجره خیره شد.

تهیونگ: «پس بهتره همین‌جا تمومش کنیم.»

جونگوک سریع سرش رو بالا آورد.

جونگوک: «نه! دفترچه رو بده بهم!»

تهیونگ دفترچه رو که حالا توی دست جونگوک بود، نگاه کرد و گفت:

تهیونگ: «منظورم اینه که دیگه نباید درباره‌ی چیزی که توی این دفترچه نوشته شده حرف بزنی.»

جیمین با تعجب پرسید:

جیمین: «مگه توی اون دفترچه چی نوشته؟»

جونگوک دفترچه رو پشتش پنهون کرد.

جونگوک: «هیچی!»

اما درست همون لحظه، یه برگه از داخل دفترچه افتاد روی زمین.

جیمین خم شد تا برش داره.

جونگوک: «جیمین، نه!»

ولی دیر شده بود.

جیمین برگه رو برداشت. فقط چند ثانیه طول کشید تا رنگ صورتش بپره.

روی برگه نوشته شده بود:

«اگه تهیونگ بفهمه چه اتفاقی افتاده، دیگه هیچ‌چیز مثل قبل نمی‌شه.»

جیمین با صدای لرزون گفت:

جیمین: «جونگوک... این یعنی چی؟»

جونگوک هیچ جوابی نداد.

تهیونگ هم دیگه اون نگاه سرد همیشگی رو نداشت.

آروم به سمت جونگوک برگشت.

تهیونگ: «پس... تو از قبل می‌دونستی؟»

جونگوک لبش رو گاز گرفت و چشم‌هاش پر از اشک شد.

جونگوک: «من نمی‌خواستم این‌طوری بفهمی...»

تهیونگ: «چی رو بفهمم؟!»

جونگوک عقب رفت.

جونگوک: «تهیونگ، خواهش می‌کنم...»

ناگهان صدای زنگ تلفن تهیونگ بلند شد.

تهیونگ گوشی رو بیرون آورد. با دیدن اسم روی صفحه، چهره‌اش تغییر کرد.

تماس رو جواب داد.

صدای مردی از اون طرف خط شنیده شد:

«آقای کیم، پیداش کردیم. همون کسی که دنبالش بودین، الان جلوی مدرسه‌ست.»

تهیونگ با تعجب به جونگوک نگاه کرد.

تهیونگ: «چی؟! مطمئنین؟»

مرد: «بله. ولی یه مشکل وجود داره... اون تنها نیست.»

تماس قطع شد.

جیمین: «چی شده؟»

تهیونگ بدون جواب دادن، دست جونگوک رو گرفت و به سمت در رفت.

جونگوک با ترس گفت:

جونگوک: «کجا می‌ریم؟ دستمو ول کن!»

تهیونگ برای اولین بار با صدایی لرزون گفت:

تهیونگ: «فقط بهم اعتماد کن.»

اما وقتی در کلاس باز شد...

مردی با لباس سیاه درست جلوی در ایستاده بود.

مرد به جونگوک نگاه کرد و لبخند زد.

«بالاخره پیدات کردم... پسرم.»




میدونم خیلی کرم دارم که جای حساسش تمام کردم فوش ازاده🤣🤣🤣
دیدگاه ها (۶)

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۳۹چراغ‌ها ناگهان روشن شدند.اتاق ک...

🖤 عقد با رئیس مافیا — پارت ۲7کانگ جون با عجله برگشت داخل.— ر...

پارت هفتم: نامی روی تیغه. صبح هنوز نرسیده بود که جونگکوک روی...

Forced MarriagePart 54دو هفته گذشته بودفقط دو هفته مونده بود...

𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗 𝙿𝚊𝚛𝚝:⁶³تهیونگ با ناباوری به همه نگاه کرد.تهیون...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط