.

.
تو جعبه های مخصوص مهمات میگذاشتیم و درشان را میبستیم. گرم کار ، یکدفعه چشمم افتاد به یک خانم محجبه.
با چادر مشکی. داشت پا به پای ما مهمات میگذاشت تو جعبه ها. با خودم گفتم حتما از این خانم هایی هست که می آن جبهه. اصلا حواسم نبود که هیچ زنی رو نمیذارن وارد منطقه بشه. قضیه برام عجیب شد!
موضوع برام عادی به نظر نمیرسید.کنجکاو شدم بفهمم جریان چیه.رفتـم نزدیکتر.تا رعایت ادب شده باشد،سینه ای صاف کردم و خیلی با احتیاط گفتم : خانم! جایی که ما مردا هستیـم شما نباید زحمت بکشید. رویش طرف من نبود.به تمام قد ایستاده و فرمود: مگـر شما در راه برادر من زحمت نمیکشید!؟
.
یک آن یاد امام حسین علیه السلام افتادم... و اشک تو چشمام حلقه زد. خدا بهم لطف کرد که سریع موضوع را گرفتم و فهمیدم جریان چیست. بی اختیار شده بودم و نمیدانستـم چه بگویم...
.
خانم فرمودند: هرکس که یاور آقا باشد، البته که ماهم یاری اش میکنیـم...
.
.

- کتاب ' خاک های نرم کوشک '
.

.
23 اسفند ، سالروز شهادت شهید عبد الحسین برونسی ، شهیدی که بعد از 27 سال پیکر بی سرش به خاکش بازگشت ، گرامی باد....
.
.
دیدگاه ها (۱)

...._______________." دوکوهـــــــه " سین ندارد اما !ساختما...

حسن باقری به سردار علی ناصری گفت :علی آقا التماس دعا داریم ک...

یڪبار خاطره ای از جبهه برایم تعریف میڪرد میگفت ڪنار یڪی از ز...

مکاشفهیک بار خاطره ای ازجبهه برایم تعریف می کرد.می گفت:کنار ...

🍃 🌹 #بسم_رب_الشهدا_و_الصدیقین🍃 🌹 عـنـوان:مکاشفه 🖋 راوی: همسر...

مشهد که آمدیم، بچه ی دومم را حامله بودم. موقع به دنیا آمدنش،...

✅ قابلهمشهد که آمدیم، بچه ی دومم را حامله بودم. موقع به دنی...

🌷قابله🌷

💠 خاطره شهید عبدالحسین برونسی🔹همسر شهید برونسی می گوید:▫️يك ...

مادر شهید: در مقطع تحصیلی ابتدایی با این که همزمان با تحصیل ...

تاوان انتخاب (پارت۱۴)

"•میکاپر من•" "•پارت6•"

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط