Part
Part²⁰
#عشق_سایه_ای
ویو فلیکس
چند روزه از پایگاه فرار کردیم. حالا توی یه خونهی قدیمی توی حومهی سئول زندگی میکنیم. سکوت اینجا یه جوره عجیبیه؛ نه آرامش کامله، نه خطر تموم شده.
هر شب با کابوس بیدار میشم. سیمها، آزمایشگاه، اون صدا… و نگاه مرد سفیدپوش.
ولی هر بار که بیدار میشم، اول چیزی که میبینم…
هیونجینه.
اون کنارمه. حتی وقتی خوابه هم دستمو ول نمیکنه.
ویو هیونجین
نگاه کردن به فلیکس… شده عادت. حتی وقتی خوابه، مطمئن میشم نفس میکشه.
از وقتی فرارش دادم، انگار یه بخشی از وجودم آرومتر شده. ولی ته دل یه ترسی هست:
اگه اونا دوباره پیدامون کنن؟ اگه فلیکس دوباره… فعال شه؟
اون شب، کنار پنجره نشسته بود. نور ماه صورتشو روشن کرده بود.
رفتم کنارش نشستم.
_خوابیدی؟
+نه… داشتم فکر میکردم.
_به چی؟
+به اینکه… اگه اون قدرتایی که توی وجودم فعال شدن واقعی باشن… اگه واقعاً من یه سلاح باشم… اگه یه روز بهت آسیب بزنم چی؟
رفتم جلوتر. دستامو گذاشتم دو طرف صورتش.
_تو یه سلاح نیستی، فلیکس. حتی اگه بدترین خاطرههارو برگردونی… من میدونم تو خودتی. همون پسری که تو خیابون نجاتم داد.
لبخند محوی زد. اشک تو چشماش جمع شده بود.
+و تو… همون کسی هستی که منو از خودم نجات داد.
چونهاش لرزید. سرشو گذاشت رو شونهم.
ما تو این لحظه گم شدیم. نه گذشته بود، نه آینده. فقط ما دو نفر بودیم، بین خاطرات سوخته و دنیای دروغ.
_فلیکس؟
+هوم؟
_تو تنها نیستی. هر چی بشه، من باهاتم.
اون شب… برای اولین بار، فلیکس تو بغلم خوابش برد.
#huynlix
#عشق_سایه_ای
ویو فلیکس
چند روزه از پایگاه فرار کردیم. حالا توی یه خونهی قدیمی توی حومهی سئول زندگی میکنیم. سکوت اینجا یه جوره عجیبیه؛ نه آرامش کامله، نه خطر تموم شده.
هر شب با کابوس بیدار میشم. سیمها، آزمایشگاه، اون صدا… و نگاه مرد سفیدپوش.
ولی هر بار که بیدار میشم، اول چیزی که میبینم…
هیونجینه.
اون کنارمه. حتی وقتی خوابه هم دستمو ول نمیکنه.
ویو هیونجین
نگاه کردن به فلیکس… شده عادت. حتی وقتی خوابه، مطمئن میشم نفس میکشه.
از وقتی فرارش دادم، انگار یه بخشی از وجودم آرومتر شده. ولی ته دل یه ترسی هست:
اگه اونا دوباره پیدامون کنن؟ اگه فلیکس دوباره… فعال شه؟
اون شب، کنار پنجره نشسته بود. نور ماه صورتشو روشن کرده بود.
رفتم کنارش نشستم.
_خوابیدی؟
+نه… داشتم فکر میکردم.
_به چی؟
+به اینکه… اگه اون قدرتایی که توی وجودم فعال شدن واقعی باشن… اگه واقعاً من یه سلاح باشم… اگه یه روز بهت آسیب بزنم چی؟
رفتم جلوتر. دستامو گذاشتم دو طرف صورتش.
_تو یه سلاح نیستی، فلیکس. حتی اگه بدترین خاطرههارو برگردونی… من میدونم تو خودتی. همون پسری که تو خیابون نجاتم داد.
لبخند محوی زد. اشک تو چشماش جمع شده بود.
+و تو… همون کسی هستی که منو از خودم نجات داد.
چونهاش لرزید. سرشو گذاشت رو شونهم.
ما تو این لحظه گم شدیم. نه گذشته بود، نه آینده. فقط ما دو نفر بودیم، بین خاطرات سوخته و دنیای دروغ.
_فلیکس؟
+هوم؟
_تو تنها نیستی. هر چی بشه، من باهاتم.
اون شب… برای اولین بار، فلیکس تو بغلم خوابش برد.
#huynlix
- ۱۵۶
- ۲۸ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط