part 54
part 54
نامجون« چیکار میکردین دو ساعت اونجا؟»
جونگکوک« هیچی داشتم دستامو میشستم»
جیهوپ نشست پیش آلینا، و چون دید موهاش رفته توی صورتش موهاشو توی دستش دسته کرد و کنار زد و داد عقب و با دستاش مرتبش کرد.
جیهوپ« موهات اذیت نمیکنه بازه؟»
تهیونگ« آره میریزه روی صورتت میخوای دوباره ببافم؟»
& نه ممنونم اینطوری بیشتر دوست دارم
جین« پس اگه اذییت کرد بگو »
& چشم
جونگکوک اون طرف مبلی بود که آلینا نشسته بود و آلینا که دید ساکته آروم آروم روی مبل خودشو کشید پیشش و با شونش زد به بازوش.
& داداشی
جونگکوک« جونم وروجک؟»
& شما که ناراحت نیستین دیگه
جونگکوک« واسه ی چی؟ واسه ی پانسمان؟»
& آره فکر میکنم هنوزم گرفته این
جونگکوک« تو نگران من شدی واسه همین اومدی از اون طرف پیش من؟»
&اوهم
جونگکوک« آخخ الهی فدای تو بشم من تو واقعا نگران من شدی»
& بله
جونگکوک« چرا ؟»
& آخه من اصلا دلم نمیخواد شما به خاطر من ناراحت باشین
جونگکوک« قشنگ من نمیخواد نگران باشی من ناراحت نشدم اصلا»
& مطمئنین؟
جونگکوک« آره»
جونگکوک که خوشحال شده بود از حرفش چشماش برقی زد و ذوق کرد و یکم تلاش کرد خودشو کنترل کنه ولی نتونست .
جونگکوک« آلینا؟ »
& جانم
جونگکوک« میشه یه چیزی بخوام؟ »
& آره
جونگکوک« قبول میکنی؟ »
& اگه شما بخواین آره
جونگکوک« میشه بوست کنم؟ »
& منو؟
جونگکوک« آره »
& جدی میگین؟
جونگکوک« معلومه »
& خوب...... باشه اجازه میدم
جونگکوک« اخجون »
جونگکوک صورت آلینا رو گرفت خم شد لپشو آروم بوسید.
ادامه دارد...
نامجون« چیکار میکردین دو ساعت اونجا؟»
جونگکوک« هیچی داشتم دستامو میشستم»
جیهوپ نشست پیش آلینا، و چون دید موهاش رفته توی صورتش موهاشو توی دستش دسته کرد و کنار زد و داد عقب و با دستاش مرتبش کرد.
جیهوپ« موهات اذیت نمیکنه بازه؟»
تهیونگ« آره میریزه روی صورتت میخوای دوباره ببافم؟»
& نه ممنونم اینطوری بیشتر دوست دارم
جین« پس اگه اذییت کرد بگو »
& چشم
جونگکوک اون طرف مبلی بود که آلینا نشسته بود و آلینا که دید ساکته آروم آروم روی مبل خودشو کشید پیشش و با شونش زد به بازوش.
& داداشی
جونگکوک« جونم وروجک؟»
& شما که ناراحت نیستین دیگه
جونگکوک« واسه ی چی؟ واسه ی پانسمان؟»
& آره فکر میکنم هنوزم گرفته این
جونگکوک« تو نگران من شدی واسه همین اومدی از اون طرف پیش من؟»
&اوهم
جونگکوک« آخخ الهی فدای تو بشم من تو واقعا نگران من شدی»
& بله
جونگکوک« چرا ؟»
& آخه من اصلا دلم نمیخواد شما به خاطر من ناراحت باشین
جونگکوک« قشنگ من نمیخواد نگران باشی من ناراحت نشدم اصلا»
& مطمئنین؟
جونگکوک« آره»
جونگکوک که خوشحال شده بود از حرفش چشماش برقی زد و ذوق کرد و یکم تلاش کرد خودشو کنترل کنه ولی نتونست .
جونگکوک« آلینا؟ »
& جانم
جونگکوک« میشه یه چیزی بخوام؟ »
& آره
جونگکوک« قبول میکنی؟ »
& اگه شما بخواین آره
جونگکوک« میشه بوست کنم؟ »
& منو؟
جونگکوک« آره »
& جدی میگین؟
جونگکوک« معلومه »
& خوب...... باشه اجازه میدم
جونگکوک« اخجون »
جونگکوک صورت آلینا رو گرفت خم شد لپشو آروم بوسید.
ادامه دارد...
- ۹۷۹
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط