درخواستی تهیونگ
درخواستی تهیونگ
موضوع : اسلاید دوم
پارت اول
عنوان: «زمزمههای کتابخانه قصر»
باران ریز و آرامی در خیابانهای سنگ فرششدهی پاریس میبارید.
آسمان خاکستری رنگ و بوی خنکی به شهر داده بود.
قصر "مونتِرویا"، بنایی قدیمی با کتابخانهای عظیم، در دل محلهای آرام ایستاده بود؛ جایی که گردشگران کمتر سر میزدند اما اهالی هنر و دلباختگان همیشه به آن پناه میبردند.
الیا، دختری با موهای قهوهای و شال نخیای که دور گردنش پیچیده بود، هر روز ظهر به کتابخانهی قصر میآمد.
نه به خاطر کتابها، بلکه به خاطر سکوت، پنجرههای بلند، بوی چوب کهنهی قفسهها و… البته، برای فرار از هیاهوی دنیای بیرون.
اما آن روز، یک چیز فرق داشت.
او کنار پنجره نشسته بود، در حال خواندن یک رمان فرانسوی، که صدایی نرم و متین از پشت سرش شنید:
– "میشه چند لحظه باهات حرف بزنم؟"
الیا سر بلند کرد.
مردی با موهای مشکی، پالتوی بلند و چشمانی عمیق روبهرویش ایستاده بود.
نگاهش چیزی میان خجالت و شوق بود.
– "نه... ببخشید، الان سرم شلوغه."
بدون اینکه منتظر واکنش او باشد، دوباره به کتاب برگشت.
تهیونگ لبخند کمرنگی زد، سری تکان داد و آرام از کنار قفسهها دور شد.
این صحنه، سه بار دیگر هم تکرار شد.
هر بار او با لحنی مؤدب و آرام خواست که الیا فرصتی برای صحبت بدهد، و هر بار الیا با ملایمت اما قاطعیت رد کرد.
اما بار چهارم، چیزی در صدای تهیونگ تغییر کرده بود.
دیگر التماس نمیکرد.
فقط گفت:
– "من چیزی برای فروختن ندارم، فقط... دلم میخواست بدونی که چرا هر روز میام اینجا."
الیا به او نگاه کرد.
شاید حس کنجکاوی، شاید هم آن تهماندهی گرمای صدای او، باعث شد اینبار بپرسد:
– "خب، چرا میای؟"
تهیونگ، همانجا روی صندلی کناری نشست. بیاجازه اما با احترام.
گفت:
– "به خاطر تو."
سکوتی کوتاه میانشان افتاد.
صدای برگ خوردن کتابها و ساعت دیواری بلند شد.
– "تو… فقط به خاطر اینکه من اینجام میامدی؟"
– "نه فقط این. برای اینکه... انگار از روزی که دیدمت، شهر یه جور دیگه شده."
الیا خندید.
برای اولین بار، نگاهش را طولانیتر از چند ثانیه به چشمانش دوخت.
و این، شروع ماجرا بود...
چند هفته گذشت.
ملاقاتها ادامه پیدا کرد.
اول در همان کتابخانه.
بعد در کافهای کوچک نزدیک رود سن.
سپس پیادهروی زیر درختهای چنار، شبهایی که چراغهای پاریس از پشت مه چشمک میزدند.
تهیونگ هنرمند بود.
نقاش.
دفتر طراحیاش را یک روز به الیا نشان داد؛ صفحههایی پر از چهرهی او، از زوایای مختلف کتابخانه.
الیا شوکه شد.
دلش لرزید.
و جایی میان خطوط مداد سیاه و خندههای سادهی عصرانه، الیا هم عاشق شد.
ادامه دارد....
موضوع : اسلاید دوم
پارت اول
عنوان: «زمزمههای کتابخانه قصر»
باران ریز و آرامی در خیابانهای سنگ فرششدهی پاریس میبارید.
آسمان خاکستری رنگ و بوی خنکی به شهر داده بود.
قصر "مونتِرویا"، بنایی قدیمی با کتابخانهای عظیم، در دل محلهای آرام ایستاده بود؛ جایی که گردشگران کمتر سر میزدند اما اهالی هنر و دلباختگان همیشه به آن پناه میبردند.
الیا، دختری با موهای قهوهای و شال نخیای که دور گردنش پیچیده بود، هر روز ظهر به کتابخانهی قصر میآمد.
نه به خاطر کتابها، بلکه به خاطر سکوت، پنجرههای بلند، بوی چوب کهنهی قفسهها و… البته، برای فرار از هیاهوی دنیای بیرون.
اما آن روز، یک چیز فرق داشت.
او کنار پنجره نشسته بود، در حال خواندن یک رمان فرانسوی، که صدایی نرم و متین از پشت سرش شنید:
– "میشه چند لحظه باهات حرف بزنم؟"
الیا سر بلند کرد.
مردی با موهای مشکی، پالتوی بلند و چشمانی عمیق روبهرویش ایستاده بود.
نگاهش چیزی میان خجالت و شوق بود.
– "نه... ببخشید، الان سرم شلوغه."
بدون اینکه منتظر واکنش او باشد، دوباره به کتاب برگشت.
تهیونگ لبخند کمرنگی زد، سری تکان داد و آرام از کنار قفسهها دور شد.
این صحنه، سه بار دیگر هم تکرار شد.
هر بار او با لحنی مؤدب و آرام خواست که الیا فرصتی برای صحبت بدهد، و هر بار الیا با ملایمت اما قاطعیت رد کرد.
اما بار چهارم، چیزی در صدای تهیونگ تغییر کرده بود.
دیگر التماس نمیکرد.
فقط گفت:
– "من چیزی برای فروختن ندارم، فقط... دلم میخواست بدونی که چرا هر روز میام اینجا."
الیا به او نگاه کرد.
شاید حس کنجکاوی، شاید هم آن تهماندهی گرمای صدای او، باعث شد اینبار بپرسد:
– "خب، چرا میای؟"
تهیونگ، همانجا روی صندلی کناری نشست. بیاجازه اما با احترام.
گفت:
– "به خاطر تو."
سکوتی کوتاه میانشان افتاد.
صدای برگ خوردن کتابها و ساعت دیواری بلند شد.
– "تو… فقط به خاطر اینکه من اینجام میامدی؟"
– "نه فقط این. برای اینکه... انگار از روزی که دیدمت، شهر یه جور دیگه شده."
الیا خندید.
برای اولین بار، نگاهش را طولانیتر از چند ثانیه به چشمانش دوخت.
و این، شروع ماجرا بود...
چند هفته گذشت.
ملاقاتها ادامه پیدا کرد.
اول در همان کتابخانه.
بعد در کافهای کوچک نزدیک رود سن.
سپس پیادهروی زیر درختهای چنار، شبهایی که چراغهای پاریس از پشت مه چشمک میزدند.
تهیونگ هنرمند بود.
نقاش.
دفتر طراحیاش را یک روز به الیا نشان داد؛ صفحههایی پر از چهرهی او، از زوایای مختلف کتابخانه.
الیا شوکه شد.
دلش لرزید.
و جایی میان خطوط مداد سیاه و خندههای سادهی عصرانه، الیا هم عاشق شد.
ادامه دارد....
- ۱۲.۰k
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط