با هم رفتیم اطراف سبزوار، گشت زنی توی یک دهِ کوچک. آنجا ب

با هم رفتیم اطراف سبزوار، گشت زنی توی یک دهِ کوچک. آنجا بود که چشم مان افتاد به یک پیرزن کشاورز. با مختصری آب و ملک و گوسفند، صبح تا شب آبیاری و وجین و چرای گوسفندها کارش بود. شوهرش مرده بود و زن، دست تنها، چند تا پسر و دختر را فرستاده بود سر زندگی شان.

اول علی سر صحبت را با پیر زن باز کرد و همه‌ی این حرف‌ها را از زبانش کشید؛ بعد رو کرد به ما و با اشتیاق و سرخوشی گفت: «زن روز اینه نه اون قرطی‌ها و عروسک‌ها و دختر و زنای بی‌کاره که به اسم زن روز قالبمون می‌کنن.»

منبع : کتاب «علی شریعتی»، انتشارت میراث اهل قلم، ص76
دیدگاه ها (۲)

ای قصه بهشت ز کویت حکایتی شرح جمال حور ز رویت روایتی انفاس ...

ای قصه بهشت ز کویت حکایتی شرح جمال حور ز رویت روایتی انفاس ...

برای فریب دادن ، عده ای را شیر میکنند و عده ای را خر مواظب ...

وقتی دو قلب برای یکدیگر بتپد هیچ فاصله ای دور نیست هیچ ز...

با هم رفتیم اطراف سبزوار، گشت زنی توی یک دهِ کوچک. آنجا بود ...

ماجرا از روز زایمان انیس خانم و گمشدن این زن و چند نفر دیگر ...

داستان: عشق در بیمارستاناز لحظه ای که در یکی از اتاق های ب...

از لحظه‌ای که در یکی از اتاق‌های بیمارستان بستری شده بودم، ز...

زن می خواست از بیمارستان مرخص شود و شوهرش می خواست او همان ج...

حضرت علی (علیه السلام) می فرماید:روزی از پیامبر اسلام (صلی ا...

: مکالمه شوهر روستایی با تلفن بیمارستان برای همسر مریضاز لحظ...

مکالمه شوهر روستایی با تلفن بیمارستان برای همسر مریض ... از ...

مکالمه شوهر روستایی با تلفن ثابت بیمارستان وحکایتی واقعی و ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط