──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب¹⁷
همین که چشمهام داشت بسته میشد،گوشیم لرزید.
کای..
لبخند محوی روی لبم نشست.
همینطور که چشمهام بسته بود گوشیو برداشتم.
+الو..
_زندهای؟
آروم خندیدم.
+نه،روحم جواب داده
صدای خنده کای از اون طرف خط اومد.
_پس خوبه،فکر کردم گرگ پیر امشب کبابت کرده و به عنوان شام یه لقمه چپ شدی
قبل از اینکه چیزی بگم،یه صدای آشنا از اون طرف شنیده شد.
_کای!پفیلامو نخور،مال منه!
صدای رزا بود.
کای با حرص گفت:خانم محترم،این سومین کاسهست
_دروغ نگو،این دومیه،اولیو هم خودت خوردی!
کای با دهن پر گفت:اون پیشغذا بود
بیاختیار خندم گرفت.
کای آه بلندی کشید و گفت:میبینی؟..من اینجا بعلاوه اینکه یه هکرم،خدمتکار شخصی خانم کیم هم هستم
_خدمتکار شخصی مـــن،میشه برام یه لیوان نوشابه هم بیاری؟،الان سریالم شروع میشه
برای اولین بار از وقتی وارد این عمارت شده بودم،احساس کردم هنوز یه تیکه از زندگی عادی کنارمه.
اون دوتا..باعث میشن حتی برای چند لحظه هم که شده فراموش کنم توی چه دنیای خاکستریی هستم.
کای وقتی متوجه سکوت من شد با حالت جدیش گفت:حالت خوبه؟
لبخندم آروم محو شد،جواب دادم:خوبم..فعلاً همه چی تحت کنترله،فقط فردا یه جلسه مهم دارم..
چند لحظه سکوت کرد.
بعد با همون لحن مطمئنش گفت:هر اتفاقی افتاد،تو فقط تمرکزت رو حفظ کن،میدونم از پسش بر میای
+باشه،مراقبم
_خوبه،شب بخیر
+شب بخیر
تماس که قطع شد،اتاق دوباره توی سکوت فرو رفت.
گوشیو روی میز کنار تخت گذاشتم.
لحظه ای بعد پلکهام کمکم سنگین شدن
و خیلی زود،خواب همهی فکرهام رو با خودش برد.
صدای خوردن چند ضربهی آروم به در باعث شد پلکهام تکون بخورن.
_بانو رزا..صبح بخیر
چشمهامو با سختی باز کردم.
چند لحظه طول کشید تا یادم بیاد کجام.
نور آفتاب از لابهلای پردههای سفید توی اتاق قدم گذاشته بود و همه جا رو روشن کرده بود.
با صدای خوابآلود گفتم:بفرمایید..
خدمتکار بعد از گرفتن اجازه،آروم وارد اتاق شد.
سینی صبحونه رو روی میز کنار پنجره گذاشت و با احترام گفت:رئیس فرمودن بعد از صرف صبحانه آماده بشین،جلسه تا یک ساعت دیگه شروع میشه
سرمو آروم تکون دادم و گفتم:ممنون
بعد از رفتنش،چند ثانیه همونطور روی تخت نشستم.
جلسه..
استرس عجیبی توی کل تنم دمیده بود.
اگه فقط یه اشتباه کوچیک میکردم..
همه چیز تموم میشد..
ملحفه رو کنار زدم و از جام بلند شدم.
آب گرم دوش،برای چند دقیقه خستگی دیروز رو از تنم گرفت...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
نـقــاب¹⁷
همین که چشمهام داشت بسته میشد،گوشیم لرزید.
کای..
لبخند محوی روی لبم نشست.
همینطور که چشمهام بسته بود گوشیو برداشتم.
+الو..
_زندهای؟
آروم خندیدم.
+نه،روحم جواب داده
صدای خنده کای از اون طرف خط اومد.
_پس خوبه،فکر کردم گرگ پیر امشب کبابت کرده و به عنوان شام یه لقمه چپ شدی
قبل از اینکه چیزی بگم،یه صدای آشنا از اون طرف شنیده شد.
_کای!پفیلامو نخور،مال منه!
صدای رزا بود.
کای با حرص گفت:خانم محترم،این سومین کاسهست
_دروغ نگو،این دومیه،اولیو هم خودت خوردی!
کای با دهن پر گفت:اون پیشغذا بود
بیاختیار خندم گرفت.
کای آه بلندی کشید و گفت:میبینی؟..من اینجا بعلاوه اینکه یه هکرم،خدمتکار شخصی خانم کیم هم هستم
_خدمتکار شخصی مـــن،میشه برام یه لیوان نوشابه هم بیاری؟،الان سریالم شروع میشه
برای اولین بار از وقتی وارد این عمارت شده بودم،احساس کردم هنوز یه تیکه از زندگی عادی کنارمه.
اون دوتا..باعث میشن حتی برای چند لحظه هم که شده فراموش کنم توی چه دنیای خاکستریی هستم.
کای وقتی متوجه سکوت من شد با حالت جدیش گفت:حالت خوبه؟
لبخندم آروم محو شد،جواب دادم:خوبم..فعلاً همه چی تحت کنترله،فقط فردا یه جلسه مهم دارم..
چند لحظه سکوت کرد.
بعد با همون لحن مطمئنش گفت:هر اتفاقی افتاد،تو فقط تمرکزت رو حفظ کن،میدونم از پسش بر میای
+باشه،مراقبم
_خوبه،شب بخیر
+شب بخیر
تماس که قطع شد،اتاق دوباره توی سکوت فرو رفت.
گوشیو روی میز کنار تخت گذاشتم.
لحظه ای بعد پلکهام کمکم سنگین شدن
و خیلی زود،خواب همهی فکرهام رو با خودش برد.
صدای خوردن چند ضربهی آروم به در باعث شد پلکهام تکون بخورن.
_بانو رزا..صبح بخیر
چشمهامو با سختی باز کردم.
چند لحظه طول کشید تا یادم بیاد کجام.
نور آفتاب از لابهلای پردههای سفید توی اتاق قدم گذاشته بود و همه جا رو روشن کرده بود.
با صدای خوابآلود گفتم:بفرمایید..
خدمتکار بعد از گرفتن اجازه،آروم وارد اتاق شد.
سینی صبحونه رو روی میز کنار پنجره گذاشت و با احترام گفت:رئیس فرمودن بعد از صرف صبحانه آماده بشین،جلسه تا یک ساعت دیگه شروع میشه
سرمو آروم تکون دادم و گفتم:ممنون
بعد از رفتنش،چند ثانیه همونطور روی تخت نشستم.
جلسه..
استرس عجیبی توی کل تنم دمیده بود.
اگه فقط یه اشتباه کوچیک میکردم..
همه چیز تموم میشد..
ملحفه رو کنار زدم و از جام بلند شدم.
آب گرم دوش،برای چند دقیقه خستگی دیروز رو از تنم گرفت...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۳.۷k
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط