طناب را به گردنم انداختند...

طناب را به گردنم انداختند...
گفتند :آخرین آرزویت؟!
گفتم :دیدن عشقم
گفتند :خسته است، تا صبح برایت طناب بافته...
دیدگاه ها (۴)

آدم باید یکیو داشته باشه که وقتی دلش گرفت زنگ بزنه بگه دلم گ...

ﺑﻪ ﺳﻼﻣﺘﯿﻪ ﺩﻫﻪ ﻫﻔﺘﺎﺩﯾﺎ .... ﮐﻪ ﺍﻭﻣﺪﻥ ﺗﯿﭗ ﺧﻮﺩﺷﻮﻧﻮ ﺑﺰﻧﻦ ... ﺧﯿﺎ...

بیچاره مترسک... سرتاسر سال از مزرعه محافظت میکرد ولی با آغاز...

باز باران با ترانه می خورد بر بام خانه یادم آرد کربلا را دشت...

‌   ‌ 노݂݂࣪노࣪ 🐬 물𐨺࣪에𐨺 ݂݂젖࣪은𐨺 고𐨺࣪양݂݂이ㅤ‌  ‌ْ    ‌  ‌  ۪  ︵‿‌   ...

گــوش کن سـاز دلم را که شنـیدن داردهمــه شب دل نی عشق تو دمی...

آخرین امیداین دست‌های خالی ما را رها مکنما را حساب کن ز میان...

وقتی تولدت رو فراموش میکنه P²نشست کنار تهیونگ*خوب نگفتید چرا...

P¹⁹The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

I'm not jealous part 39با عشوه ای که بیشتر شبیه به صدای عرعر...

part 9ویو مایکیصبح از خواب بیدار شدم و رفتم یه آبی به دست و ...

سرنوشت(ویو رایا)صبح با صدای اجوما از خواب بیدار شدم.اجوما: خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط