دستان باد

دستان باد....

دستان باد در موهای خرمایی رنگ دخترک بود،که ناگهان صدایی به گوشش خورد:امروز وقتشه!دختر با وجود چشمان بغض آلودش لبخندی به وسعت دریا زد و به سمت عامل صدا حرکت کرد. دستان خود را در دستانش گذاشت،چشمان تیله ایش که حالا با قطرات اشک پر شده بود، برق می‌زد و چشمان چیزی که روبرویش بود را کور می‌کرد.اما بدون فکر کردن به تبعید به مکانی هولناک و رازالود،دختر را به آغوشی گرم مانند عطشی که وقتی اورا دید در دلش به وجود آمد دعوت کرد!


مشتاقم دیدن نظراتتون هستم.
امیدوارم خوشتون بیاد!
دیدگاه ها (۱)

سال نو همگی مبارککک با آرزوی های خوب برای همتون!!

(عیدی)طعم لبانت...!"ای عشق من،ای زیبارو حالا که پیش تو نیستم...

اگر درخواستی داشتید حتما بگید تا بنویسم!!ترجیحا اسمات نباشه....

لاله های واژگون قلبش....دست دوشیزه اش را گرفت و باعث باز شدن...

خانوم کوچولو؟در کوچه ای خلوت قدم میزدم موهایم بخاطر باران خی...

The pulse of darkness: Black sunrise

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط