chapter 2
chapter 2
p12
همون لحظه که نامجون داشت با حرفاش روحِ ا.ت رو خراش میداد، دستگاهِ مانیتورِ کنار تخت، تغییرِ ریتم داد. بوقهای ممتد و نامنظمِ قلبِ تهیونگ، فضایِ سنگینِ اتاق رو پر کرد.
دکتر لی، که تا اون لحظه گوشهای مشغولِ چک کردنِ پروندهها بود، سریع با قدمهای بلند خودش رو به تخت رسوند. سرمِ توی کیسه کاملاً خالی شده بود و لولهی نازکِ انژوکت، بیفایده بینِ هوا و رگِ برجستهی دستِ تهیونگ گیر کرده بود.
دکتر لی بدونِ اینکه حتی نگاهی به ا.ت یا نامجون بندازه، با بیحوصلگی و مهارتِ یه قصاب، چسبِ دورِ انژوکت رو با یه حرکتِ خشن کند.
دگی: تموم شد. وقتشه که بیدار بشه.
هنوز جمله از دهن دکتر نیفتاده بود که دستِ دکتر، لولهی انژوکت رو از رگِ تهیونگ بیرون کشید. پوستِ دستِ تهیونگ به خاطرِ ضعف و فشارِ عصبی، به شدت حساس شده بود.
بلافاصله، انگار که شوکِ الکتریکی بهش وصل کرده باشن، بدنِ تهیونگ روی تخت منقبض شد. نفسِ عمیقی کشید که بیشتر شبیه به یه "هیس"ِ دردناک و کنترلنشده بود. دستِ آزادش با خشونت روی تشک چنگ انداخت و انگشتای کشیدهاش توی پارچهی تخت فرو رفت.
چشماش…
چشماش ناگهان باز شد.
اون سیاهیِ مطلق و نافذ، حالا پر از رگهای قرمزِ ریز بود؛ ردپایِ بیداریِ از یه کابوسِ بیپایان.
اولین چیزی که توی اون دیدِ تار و درهمریختهاش ثبت شد، دیوار نبود، نامجون نبود، حتی دکتر هم نبود.
ا.ت بود.
ا.ت که چند قدم عقبتر، خشکش زده بود و با چشمهای گرد شده به دستِ خونآلودِ تهیونگ نگاه میکرد.
تهیونگ سرش رو با کندیِ عجیبی چرخوند. نگاهش سرد، خالی و در عین حال به طرزِ مرگباری هوشیار بود. اون دردِ ناشی از کشیدنِ سرم، جایِ خودش رو به یه خشمِ غریزی داد که حتی تویِ ضعیفترین حالتش هم توی نگاهش موج میزد.
نامجون که متوجهی تغییرِ نگاهِ تهیونگ شده بود، قدمی به سمتِ ا.ت برداشت، انگار میخواست سپرِ بلا بشه:
نامی: تهیونگ… آروم باش.
اما تهیونگ حتی پلک هم نزد. تمامِ حواسش روی ا.ت قفل شده بود. صدایی که از گلوش خارج شد، مثلِ کشیده شدنِ سنگ روی سنگ، خشدار و ضعیف بود:
تهیونگ:تو…؟
همون یک کلمه، کافی بود تا ا.ت حس کنه اکسیژنِ اتاق تموم شده. تهیونگ به سختی سعی کرد بلند بشه، اما بدنش هنوز براش تصمیم نمیگرفت. دستش رو که هنوز جایِ سوزنِ انژوکت روش بود، بالا آورد و با انگشتِ شستش، قطرهی خونِ روی دستش رو لمس کرد. نگاهش رو از دستش گرفت و دوباره دوخت به چشمهای ا.ت.
ته:اینجا چیکار میکنی… نکنه اومدی ببینی چطور تیکهتیکهام کردن؟ یا اومدی مطمئن بشی که هنوز زندهام تا بتونی دوباره برام جهنم درست کنی؟
لحنش نه تنها التماس نبود، بلکه یک تهدیدِ سردِ مرگبار بود. نامجون با اخم به ا.ت نگاه کرد، انگار داشت میگفت: بهت گفتم نباید میاومدی.
ویسگون داری میرینی به اعصابم انقدر خطا نده کیژی
p12
همون لحظه که نامجون داشت با حرفاش روحِ ا.ت رو خراش میداد، دستگاهِ مانیتورِ کنار تخت، تغییرِ ریتم داد. بوقهای ممتد و نامنظمِ قلبِ تهیونگ، فضایِ سنگینِ اتاق رو پر کرد.
دکتر لی، که تا اون لحظه گوشهای مشغولِ چک کردنِ پروندهها بود، سریع با قدمهای بلند خودش رو به تخت رسوند. سرمِ توی کیسه کاملاً خالی شده بود و لولهی نازکِ انژوکت، بیفایده بینِ هوا و رگِ برجستهی دستِ تهیونگ گیر کرده بود.
دکتر لی بدونِ اینکه حتی نگاهی به ا.ت یا نامجون بندازه، با بیحوصلگی و مهارتِ یه قصاب، چسبِ دورِ انژوکت رو با یه حرکتِ خشن کند.
دگی: تموم شد. وقتشه که بیدار بشه.
هنوز جمله از دهن دکتر نیفتاده بود که دستِ دکتر، لولهی انژوکت رو از رگِ تهیونگ بیرون کشید. پوستِ دستِ تهیونگ به خاطرِ ضعف و فشارِ عصبی، به شدت حساس شده بود.
بلافاصله، انگار که شوکِ الکتریکی بهش وصل کرده باشن، بدنِ تهیونگ روی تخت منقبض شد. نفسِ عمیقی کشید که بیشتر شبیه به یه "هیس"ِ دردناک و کنترلنشده بود. دستِ آزادش با خشونت روی تشک چنگ انداخت و انگشتای کشیدهاش توی پارچهی تخت فرو رفت.
چشماش…
چشماش ناگهان باز شد.
اون سیاهیِ مطلق و نافذ، حالا پر از رگهای قرمزِ ریز بود؛ ردپایِ بیداریِ از یه کابوسِ بیپایان.
اولین چیزی که توی اون دیدِ تار و درهمریختهاش ثبت شد، دیوار نبود، نامجون نبود، حتی دکتر هم نبود.
ا.ت بود.
ا.ت که چند قدم عقبتر، خشکش زده بود و با چشمهای گرد شده به دستِ خونآلودِ تهیونگ نگاه میکرد.
تهیونگ سرش رو با کندیِ عجیبی چرخوند. نگاهش سرد، خالی و در عین حال به طرزِ مرگباری هوشیار بود. اون دردِ ناشی از کشیدنِ سرم، جایِ خودش رو به یه خشمِ غریزی داد که حتی تویِ ضعیفترین حالتش هم توی نگاهش موج میزد.
نامجون که متوجهی تغییرِ نگاهِ تهیونگ شده بود، قدمی به سمتِ ا.ت برداشت، انگار میخواست سپرِ بلا بشه:
نامی: تهیونگ… آروم باش.
اما تهیونگ حتی پلک هم نزد. تمامِ حواسش روی ا.ت قفل شده بود. صدایی که از گلوش خارج شد، مثلِ کشیده شدنِ سنگ روی سنگ، خشدار و ضعیف بود:
تهیونگ:تو…؟
همون یک کلمه، کافی بود تا ا.ت حس کنه اکسیژنِ اتاق تموم شده. تهیونگ به سختی سعی کرد بلند بشه، اما بدنش هنوز براش تصمیم نمیگرفت. دستش رو که هنوز جایِ سوزنِ انژوکت روش بود، بالا آورد و با انگشتِ شستش، قطرهی خونِ روی دستش رو لمس کرد. نگاهش رو از دستش گرفت و دوباره دوخت به چشمهای ا.ت.
ته:اینجا چیکار میکنی… نکنه اومدی ببینی چطور تیکهتیکهام کردن؟ یا اومدی مطمئن بشی که هنوز زندهام تا بتونی دوباره برام جهنم درست کنی؟
لحنش نه تنها التماس نبود، بلکه یک تهدیدِ سردِ مرگبار بود. نامجون با اخم به ا.ت نگاه کرد، انگار داشت میگفت: بهت گفتم نباید میاومدی.
ویسگون داری میرینی به اعصابم انقدر خطا نده کیژی
- ۲۹۵
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط