همین عقلی که با سنگ حقیقت خانه می سازد

همین عقلی که با سنگِ حقیقت، خانه می سازد
زمانی از حقیقت های ما افسانه می سازد
سر مغرور من! با میل دل باید کنار آمد
که عاقل آن کسی باشد که با دیوانه می سازد
مرنج از بیش و کم، چشم از شراب این و آن بردار
که این ساقی به قدر "تشنگی" پیمانه می سازد
مپرس از من چرا در پیله ی مهر تو محبوسم
که عشق از پیله های مُرده هم پروانه می سازد
به من گفت ای بیایان گرد غربت! کیستی؟ گفتم:
پرستویی که هر جا می نشیند لانه می سازد
مگو شرط دوام دوستی دوری ست٬ باور کن
همین یک اشتباه از آشنا بیگانه می سازد
دیدگاه ها (۶)

پس از یک شهر غربت، دوستی آمد به بالینمبه او گفتم: ببین این ا...

امسال ، عاشقانه‌ی خوبی نداشتیمبا زندگی میانه‌ی خوبی نداشتیمک...

یکنفس بی یاد جانان بر نمی آید مراساعتی بی شور و مستی سرنمی آ...

بی‌تفاوت دست برمیدارم از دنیای توچند بیت از این غزل را میگذا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط