برده بد شانس
برده بد شانس
P:3
Suga
_________________________________________
یونگی دخترک رو کشون کشون به اتاق شکنجه برد...
ـ ا...ارباب الان میرم...
ـ دهنتو ببند( عربده )
یونگی به سمت یه کمد چوبی رفت...درش رو باز کرد...یه شلاق وحشتناک آورد...
ـ ا...ارباب...شما که نمیخواید...
ـ هع...برعکس...( پوزخند )
با شلاق به سمت دختر اومد و ....
_______________4 ساعت بعد___________
کم جون با تن خونی روی زمین افتاده بود...
شوگا انقدر دختر رو زده بود که دستاش درد گرفته بود...
ـ حالت اصلا برام مهم نیست...
و بیرون رفت...
دختر خون بالا میاورد...
ـ م...مین یونگی...حتی...ا...اگه ازم متنفر باشی...من همیشه عاشقتم...
و چشماش بسته شد...
اما یونگی اونجا نبود که حرفای دختر کوچولوش رو بشنوه...
این داستان ادامه دارد...
نظر؟
P:3
Suga
_________________________________________
یونگی دخترک رو کشون کشون به اتاق شکنجه برد...
ـ ا...ارباب الان میرم...
ـ دهنتو ببند( عربده )
یونگی به سمت یه کمد چوبی رفت...درش رو باز کرد...یه شلاق وحشتناک آورد...
ـ ا...ارباب...شما که نمیخواید...
ـ هع...برعکس...( پوزخند )
با شلاق به سمت دختر اومد و ....
_______________4 ساعت بعد___________
کم جون با تن خونی روی زمین افتاده بود...
شوگا انقدر دختر رو زده بود که دستاش درد گرفته بود...
ـ حالت اصلا برام مهم نیست...
و بیرون رفت...
دختر خون بالا میاورد...
ـ م...مین یونگی...حتی...ا...اگه ازم متنفر باشی...من همیشه عاشقتم...
و چشماش بسته شد...
اما یونگی اونجا نبود که حرفای دختر کوچولوش رو بشنوه...
این داستان ادامه دارد...
نظر؟
- ۳.۷k
- ۱۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط