_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️
«اسمش رو.»
ریگیلوس رنگش پرید.
جنا آرام گفت:
«اِلین وِیل.»
لورنزو جلو آمد.
«ولی گفتی خاندان وِیل از تاریخ حذف شده.»
جنا سر تکان داد.
«چون اِلین آخرین نفرشون بود.»
صدای خش‌خش کاغذی از جیب ریگیلوس آمد.
او دست داخل جیب ردایش برد.
یک تکه کاغذ قدیمی بیرون آورد.
پاندورا با تعجب گفت:
«اون چیه؟»
ریگیلوس چند لحظه به کاغذ نگاه کرد.
«چیزی که نباید هنوز وجود داشته باشه.»
کاغذ را باز کرد.
یک فهرست اسامی بود.
سیزده اسم.
نام‌های مختلف.
اما سه اسم با جوهر قرمز علامت خورده بودند:
اِلین وِیل
ریگیلوس بلک
لورنزو برکشایر
و نام چهارم...
پاندورا روزیر
ایوان فوراً گفت:
«صبر کن.»
پاندورا به برادرش نگاه کرد.
«چی؟»
ایوان به فهرست اشاره کرد.
«این فهرست برای هفده سال پیشه.»
نگاهش روی پاندورا ثابت ماند.
«ولی پاندورا اون موقع هنوز به دنیا نیومده بود.»
سکوت مطلق.
والبورگا برای نخستین بار واقعاً نگران به نظر رسید.
و از طبقه‌ی چهارم...
صدای قدم‌هایی شنیده شد.
یک نفر آرام از پله‌ها پایین می‌آمد.
تق.
یک پله.
تق.
پله‌ی دوم.
تق.
پله‌ی سوم.
دیدگاه ها (۰)

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️جنا زیر لب گفت:«اون داره میاد پایین.»ریگیل...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️اِلین نگاهش را به او دوخت.«اینکه چه کسی در...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️هیچ‌کس حرکت نکرد.جنا هنوز دست پاندورا را گ...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️جنا زیر لب گفت:«اون داره میاد پایین.»ریگیل...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️«اسمش رو.»ریگیلوس رنگش پرید.جنا آرام گفت:«...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️ناگهان عکس در دست پاندورا شروع به تغییر کر...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️اِلین به سه نام علامت‌خورده نگاه کرد.«اون ...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️جنا دست پاندورا را محکم گرفت.«باید بریم.»ا...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️لورنزو آهسته گفت:«این حروف...»ریگیلوس به ک...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️هیچ‌کس حرکت نکرد.جنا هنوز دست پاندورا را گ...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️یک راه‌پله‌ی مارپیچ در تاریکی ظاهر شد.از پ...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️یک راه‌پله‌ی مارپیچ در تاریکی ظاهر شد.از پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط