حلزون
### حلزون
سنگر بوی خاک نمکشیده و انتظار میداد. سرباز، زانوهایش را در آغوش کشیده بود و به دیوارهی گلی روبرویش خیره بود. مدتها بود که دیگر به صدای انفجارهای دوردست اهمیت نمیداد؛ آنها بخشی از سکوت شده بودند، مثل صدای باد یا زقزق مبهمی که در استخوانهایش میپیچید.
چشمش به حرکت آهستهای روی گونیهای سنگر افتاد. یک حلزون بود. کوچک، با خانهای مارپیچ و شکننده بر دوش، بیاعتنا به دنیایی که از هم میپاشید، مسیر لزج و نقرهای خود را میپیمود. سرباز پلک نزد. تمام هیاهوی جنگ، فریادها و آتشها، در حرکت موزون و بیشتاب آن موجود کوچک خلاصه شده بود.
به یاد باغچهی پدرش افتاد. بعد از باران، حلزونها از زیر برگهای مو بیرون میخزیدند و پدرش با حوصله آنها را جمع میکرد و میگفت: «اینها آفت نیستند، فقط گرسنهاند.»
انگشتش را به آرامی جلو برد. نوک انگشت زمخت و ترکخوردهاش، شاخکهای نرم حلزون را لمس کرد. شاخکها جمع شدند. موجود زنده، تمام دنیای آسیبپذیرش را به درون صدف کشید. یک سنگر کامل، یک پناهگاه بینقص. سرباز به قوطی فلزی خالی کنسرو کنار پایش نگاه کرد. به تفنگش. به کلاه آهنیاش. هیچکدام به اندازهی آن خانهی کوچک و مارپیچ، امن به نظر نمیرسید.
صدای سوت خمپارهای در نزدیکی، او را از جا پراند. غریزی خود را کف سنگر مچاله کرد و دستش را روی سرش گذاشت. خاک و سنگریزههای ریز بر سر و رویش پاشید.
وقتی همه چیز دوباره در همان سکوت آمیخته به هیاهوی دوردست فرو رفت، سرش را بلند کرد. گونی خاکی کمی جابجا شده بود. حلزون نبود. فقط رد نقرهایرنگی مانده بود که به هیچکجا ختم نمیشد.
نویسنده:مسعود.ع
سنگر بوی خاک نمکشیده و انتظار میداد. سرباز، زانوهایش را در آغوش کشیده بود و به دیوارهی گلی روبرویش خیره بود. مدتها بود که دیگر به صدای انفجارهای دوردست اهمیت نمیداد؛ آنها بخشی از سکوت شده بودند، مثل صدای باد یا زقزق مبهمی که در استخوانهایش میپیچید.
چشمش به حرکت آهستهای روی گونیهای سنگر افتاد. یک حلزون بود. کوچک، با خانهای مارپیچ و شکننده بر دوش، بیاعتنا به دنیایی که از هم میپاشید، مسیر لزج و نقرهای خود را میپیمود. سرباز پلک نزد. تمام هیاهوی جنگ، فریادها و آتشها، در حرکت موزون و بیشتاب آن موجود کوچک خلاصه شده بود.
به یاد باغچهی پدرش افتاد. بعد از باران، حلزونها از زیر برگهای مو بیرون میخزیدند و پدرش با حوصله آنها را جمع میکرد و میگفت: «اینها آفت نیستند، فقط گرسنهاند.»
انگشتش را به آرامی جلو برد. نوک انگشت زمخت و ترکخوردهاش، شاخکهای نرم حلزون را لمس کرد. شاخکها جمع شدند. موجود زنده، تمام دنیای آسیبپذیرش را به درون صدف کشید. یک سنگر کامل، یک پناهگاه بینقص. سرباز به قوطی فلزی خالی کنسرو کنار پایش نگاه کرد. به تفنگش. به کلاه آهنیاش. هیچکدام به اندازهی آن خانهی کوچک و مارپیچ، امن به نظر نمیرسید.
صدای سوت خمپارهای در نزدیکی، او را از جا پراند. غریزی خود را کف سنگر مچاله کرد و دستش را روی سرش گذاشت. خاک و سنگریزههای ریز بر سر و رویش پاشید.
وقتی همه چیز دوباره در همان سکوت آمیخته به هیاهوی دوردست فرو رفت، سرش را بلند کرد. گونی خاکی کمی جابجا شده بود. حلزون نبود. فقط رد نقرهایرنگی مانده بود که به هیچکجا ختم نمیشد.
نویسنده:مسعود.ع
- ۸۲۱
- ۲۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط