★What do you think?...

★What do you think?...
(Part three)
چشم هاش حتی یک حرکت کوچیک عقربه هارو جا نمی انداخت. دقیقا دو ساعت و نیم از وقتی که به خونه عزیزکرده اش اومده بود می گذشت اما حالا هیچ خبری از خودش نبود...
خب قطعا جای هیچ نگرانی ای براش وجود نداشت چون بیخیال! طی تمام این پنج سال کریس حتی یک لحظه هم از دلبندش غافل نبود و از لحظه به لحظه اش خبر داشت!
الانم میدونست که دیگه باید کم کم به خونه برگرده و به خاطر همین روی مبل خونه اون گربه کوچولو نشسته بود و با پایی که روی زمین ضرب گرفته بود چشم انتظار به در خیره بود.
از همون چند ساعت پیش تا الان تمام حرف هایی که باید میزد و پیشبینی میکرد که از دلبرش بشنوه رو هزار بار مرور کرده بود و صدها سناریو مختلف توی سرش چیده بود تا هر اتفاقی که افتاد بدونه چیکار کنه اما خودش هم میدونست فقط کافیه تا ببینتش و مغزش خالی بشه و هیچی ازش باقی نمونه!
در همون حین بود که با حس کردن جسم گرمی که خودش رو به دستش کشید رشته افکارش پاره شد. همون کیتن لوسی که خودش توی بغل گربه کوچولوش گذاشته بود و به خاطر شباهت بی نظیرش نسبت به پسر بود که اونو براش انتخاب کرده بود و بعد نتونسته بود در برابر دوتای دیگه مقاومت کنه!
با پوزخند واضحی که روی لب هاش نشسته بود سر گربه رو بین دستهاش گرفت و به نرمی نوازشش کرد.
_تو... کدومشون بودی..؟ ها؟ مینی اسماتون رو انتخاب کرد... اونموقع هم به خاطر اینکه اسماتون رو یادم نمی موند کلی دعوام کرد!...
با تخسی تمام خودش رو روی رون های عضلانی مرد بالا کشید و اجازه داد بیشتر بین دست های بزرگش لوسش کنه...
_اوه خدای من... توام دقیقا مثل مینی منی... اولش بد اخلاق و بی اعصابی.. یکم که نازنازیت کنم لوس میشی..!
دستش رو روی بینی کوچیک گربه مست خواب روی پاهاش کشید.
_ اینجا نخواب کیتن... الان که باباتون بیاد باید بلند شم و ساعت ها جلوش زانو بزنم تا منو ببخشه...
نفسی عمیق گرفت و پلک هاش رو بست و سرش رو پشتی مبل تکیه داد. میخواست برای آرامش اعصاب خودش هم که شده رول نیکوتینش رو روشن کنه اما می ترسید که پسر کوچیکتر از بویی که توی خونه اش میپیچه خوشش نیاد...
_بنظرت قراره چی بشه... هوم..؟ اگه منو نبخش-
و همون لحظه در خونه با صدای آرومی باز شد. جسم کوچیک پسرش که با شونه های افتاده به خاطر کیف سنگینش و پلاستیک های دستش وارد می شد باعث شد قلبش رقت انگیزانه توی سینه اش بکوبه.
چتری های پر کلاغیش بلند شده بود و روی چشم هاش می ریخت... جسم کوچیکش توی لباس های بافتنی و طوسی رنگش زیادی خواستنی به نظر می رسید و باعث می شد قلب کریس با هر لحظه نگاه کردنش بیشتر از قبل محکم بکوبه...
از کی انقدر خواستنی بود..؟ کی انقدر در مقابلش ضعیف و نیازمند به نظر می رسید...؟
پسر کوچیکتر انگار که هنوز متوجهش نشده باشه پلاستیک های توی دستش رو همونجا کنار در رها کرد و برگشت تا وارد خونه بشه... در همون حین که سعی می کرد کیف دوشی سنگینش رو در بیاره به سمت مرد چرخید و با دیدن چیزی که جلوش چشمهاش بود نفس کشیدن رو از یاد برد.
دست هاش از دور بند کیفش شل شد و بی حس کنار بدنش افتاد... مردمک چشمهاش از هر لحظه ای درشت تر بودن و بی وقفه می لرزیدن... لب هاش نازکش از هم فاصله گرفتن اما چیزی به اسم اکسیژن براش وجود نداشت که نفس بکشه... تمام عطری که احساس میکرد بوی نیکوتین و عطر تلخ و مردونه ای بود که سمت مرد بلند میشد... همیشه انقدر بوی غلیظی داشت یا فقط به خاطر همون دلتنگی احمقانه ای بود که همیشه سرکوبش میکرد؟
پس اون همه حرفی که توی سرش چیده بود تا بتونه باهاش پسرش رو قانع کنه چی شد؟ چرا لب هاش از هم فاصله میگرفتن اما هیچ ندایی خارج نمیشد؟ چرا با دیدن چشمهای درشتش که شوک و ترس رو فریاد میزدن قلبش میلرزید؟
تا کی قرار بود همونطوری بدون حرف به هم خیره بشن و همونجا وایستن؟
_مین...
دیدگاه ها (۰)

★What do you think?...(Part four)_ت-تو...تو اینجا چه غلطی می...

★What do you think?...(Part five)کریس که از تغییر لحن یهویی ...

★What do you think?...(part two)سخت مشغول انجام پروژه‌ی جدید...

★What do you think?...با همکاریه عشقمم💋https://wisgoon.com/m...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط