‍‍ من با جمعه هیچ قراری نداشتم

‍‍ من با جمعه هیچ قراری نداشتم
اما او
غروب هر هفته
حضور سنگینش را
آنچنان بر لحظه هایم می گستراند
که ساعت ها یک گوشه بنشینم
و به چرای مبهمِ نبودن ها فکر کنم
دامن کهنه خاطرات را می گرفت
و بی ملاحظه می تکاند
و این گونه همیشه مهمانی ناخوانده بود
و بی اندازه دلگیر

#پریسا_زابلی_پور
@top_timee
دیدگاه ها (۱)

من با جمعه هیچ قراری نداشتماما اوغروب هر هفتهحضور سنگینش راآ...

من با #جمعه هیچ قراری نداشتماما او#غروب هر هفتهحضور سنگینش ر...

من با جمعه هیچ قراری نداشتماما اوغروب هر هفتهحضور سنگینش راآ...

من با جمعه هیچ قراری نداشتماما او غروب هر هفته حضور سنگینش ر...

من با جمعه هیچ قراری نداشتماما اوغروب هر هفتهحضور سنگینش راآ...

من با جمعه هیچ قرارے نداشتماما اوغروب هر هفتهحضور سنگینش راآ...

من با جمعه هیچ قراری نداشتماما اوغروب هر هفتهحضور سنگینش راآ...

پاییز، رسالتش یادآوریِ خاطره هاست. آدم را پرت می کند وسطِ خا...

گاهی زندگی ، رسالتش یادآوریِ خاطره هاست . آدم را پرت می کند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط