پارت ۳۴
پارت ۳۴
صدای نفسهای جونگکوک هنوز توی گوشم بود.
سنگین.
خسته.
درد کشیده.
و من رسماً داشتم از ترس خفه میشدم.
دستم میلرزید و اشکام بیوقفه میومدن پایین.
+:
— کجایی؟
من میام پیشت.
جونگکوک فوراً جواب داد.
-:
— نه.
+:
— جونگکوک—
-:
— نمیخوام تو اینجارو ببینی.
صداش پایین بود.
ولی پشتش یه خستگی عجیب خوابیده بود.
انگار دیگه حتی انرژی بحث کردنم نداشت.
جیوو آروم کنارم نشست و دستمو گرفت.
ولی من فقط به صدای جونگکوک گوش میدادم.
صدای دور ماشینها.
صدای مینهو.
و نفسهایی که هر لحظه سختتر میشدن.
نفسم برید.
+:
— خیلی درد داره… نه؟
چند ثانیه سکوت.
بعد خیلی آروم خندید.
اون خنده خسته و بیجونش.
-:
— الان بیشتر نگران توام.
و بغضم دوباره شکست.
+:
— تو واقعاً روانیای…
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط صدای نفسش اومد.
بعد انگار از بقیه فاصله گرفت، چون صداها آرومتر شدن.
و خیلی آهسته گفت:
-:
— ا/ت؟
+:
— هوم…؟
چند ثانیه سکوت.
بعد…
-:
— اگه امشب اتفاقی برام میفتاد…
قلبم فوراً فرو ریخت.
+:
— ساکت شو.
ولی ادامه داد.
-:
— حداقل خوشحالم قبلش بوسیدمت.
اشکام دوباره سرازیر شدن.
لعنتی.
چرا حتی توی این وضعیت هم اینجوری حرف میزد؟
+:
— جونگکوک خواهش میکنم اینجوری حرف نزن…
صدای باز شدن یه در از پشت خط اومد.
بعد صدای مینهو:
(/):
— رئیس، باید گلوله دربیاد. الان.
و دنیا برای چند ثانیه کامل دور سرم چرخید.
گلوله.
واقعاً تیر خورده بود.
نفسم برید.
+:
— چی…؟
جونگکوک فوراً گفت:
-:
— ا/ت آروم باش.
ولی چطور آروم میموندم؟!
اشکام بیوقفه میریخت.
+:
— تو گفتی سطحیه…!
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
و بعد خیلی آروم گفت:
-:
— نمیخواستم بترسی.
قلبم درد گرفت.
اون هنوزم وسط اون وضعیت داشت سعی میکرد منو آروم کنه.
لعنتی احمق.
+:
— من از اینکه از دستت بدم میترسم…
همین که جمله از دهنم بیرون اومد، خودمم ساکت شدم.
چون برای اولین بار بلند گفته بودمش.
و پشت خط…
جونگکوک هم ساکت شد.
چند ثانیه.
طولانی.
سنگین.
بعد خیلی آروم نفسشو بیرون داد.
و با صدایی که انگار قلب خودشم لرزیده بود، گفت:
-:
— دوباره بگو.
اشکام روی صورتم میلغزیدن.
+:
— چیو…؟
جونگکوک خیلی آهسته گفت:
-:
— اینکه نمیخوای از دستم بدی.
قلبم رسماً شکست.
چون اون مردی که همه فکر میکردن بیاحساسه…
الان فقط داشت منتظر شنیدن یه جمله از من میموند.
صدای نفسهای جونگکوک هنوز توی گوشم بود.
سنگین.
خسته.
درد کشیده.
و من رسماً داشتم از ترس خفه میشدم.
دستم میلرزید و اشکام بیوقفه میومدن پایین.
+:
— کجایی؟
من میام پیشت.
جونگکوک فوراً جواب داد.
-:
— نه.
+:
— جونگکوک—
-:
— نمیخوام تو اینجارو ببینی.
صداش پایین بود.
ولی پشتش یه خستگی عجیب خوابیده بود.
انگار دیگه حتی انرژی بحث کردنم نداشت.
جیوو آروم کنارم نشست و دستمو گرفت.
ولی من فقط به صدای جونگکوک گوش میدادم.
صدای دور ماشینها.
صدای مینهو.
و نفسهایی که هر لحظه سختتر میشدن.
نفسم برید.
+:
— خیلی درد داره… نه؟
چند ثانیه سکوت.
بعد خیلی آروم خندید.
اون خنده خسته و بیجونش.
-:
— الان بیشتر نگران توام.
و بغضم دوباره شکست.
+:
— تو واقعاً روانیای…
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط صدای نفسش اومد.
بعد انگار از بقیه فاصله گرفت، چون صداها آرومتر شدن.
و خیلی آهسته گفت:
-:
— ا/ت؟
+:
— هوم…؟
چند ثانیه سکوت.
بعد…
-:
— اگه امشب اتفاقی برام میفتاد…
قلبم فوراً فرو ریخت.
+:
— ساکت شو.
ولی ادامه داد.
-:
— حداقل خوشحالم قبلش بوسیدمت.
اشکام دوباره سرازیر شدن.
لعنتی.
چرا حتی توی این وضعیت هم اینجوری حرف میزد؟
+:
— جونگکوک خواهش میکنم اینجوری حرف نزن…
صدای باز شدن یه در از پشت خط اومد.
بعد صدای مینهو:
(/):
— رئیس، باید گلوله دربیاد. الان.
و دنیا برای چند ثانیه کامل دور سرم چرخید.
گلوله.
واقعاً تیر خورده بود.
نفسم برید.
+:
— چی…؟
جونگکوک فوراً گفت:
-:
— ا/ت آروم باش.
ولی چطور آروم میموندم؟!
اشکام بیوقفه میریخت.
+:
— تو گفتی سطحیه…!
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
و بعد خیلی آروم گفت:
-:
— نمیخواستم بترسی.
قلبم درد گرفت.
اون هنوزم وسط اون وضعیت داشت سعی میکرد منو آروم کنه.
لعنتی احمق.
+:
— من از اینکه از دستت بدم میترسم…
همین که جمله از دهنم بیرون اومد، خودمم ساکت شدم.
چون برای اولین بار بلند گفته بودمش.
و پشت خط…
جونگکوک هم ساکت شد.
چند ثانیه.
طولانی.
سنگین.
بعد خیلی آروم نفسشو بیرون داد.
و با صدایی که انگار قلب خودشم لرزیده بود، گفت:
-:
— دوباره بگو.
اشکام روی صورتم میلغزیدن.
+:
— چیو…؟
جونگکوک خیلی آهسته گفت:
-:
— اینکه نمیخوای از دستم بدی.
قلبم رسماً شکست.
چون اون مردی که همه فکر میکردن بیاحساسه…
الان فقط داشت منتظر شنیدن یه جمله از من میموند.
- ۱۲۴
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط