می روم چون سایه ای تنها نمی دانم کجا

می روم چون سایه ای تنها نمی دانم کجا
خویش را گم کرده ام اما نمی دانم کجا
سایه ی آشفتگی ها از سر دل کم مباد
ساحلی ایمن تر از دریا نمی دانم کجا
سر به صحرا می نهد دریا نمی دانم چرا
دل به دریا می زند صحرا نمی دانم کجا
با من امشب خلسه ی یاد کدامین آشناست؟
روزگاری دیده ام او را نمی دانم کجا
دیدمش در کوچه ساران غبار آلود وهم
او نمی دانم که بود آنجا نمی دانم کجا
مرغ آمین شعله سر داد این زمان افکنده اند
آتشی در خرمن نیما نمی دانم کجا
آن قدر رفتم که حتی سایه ام از پا فتاد
مانده بر جا ردّ پایم تا نمی دانم کجا ..
دیدگاه ها (۱۶)

دلم در حسرتت اما خیانت را نمی فهمدبه قدر یک سر سوزن ؛ سیاست ...

گفتم که نرو بی تو دگر تاب ندارم بی عشق تو دیوانه ی بیصبر و ق...

با آسمان مفاخره کردیم تا سحراو از ستاره دم زد و من از تو دم ...

ﺑﯽ ﺧﺒﺮ ﻣﯽ ﺭﻭﻡ ﻭ ﺑﯽ ﺧﺒﺮﯼ ﺗﻮﻫﯿﻦ ﻧﯿﺴﺖﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺭﻭﺡ ﻣﻦ ﺍﺯﺩﺳﺖ ﺗﻮ ﺩﻟﭽ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط