شب اعضا اومدن و همه باهم جرعت حقیقت بازی کردن و مشروب خور
شب اعضا اومدن و همه باهم جرعت حقیقت بازی کردن و مشروب خوردن، یونا اخر شب تقریبا ساعت 4 از خواب پرید و دید تو حال روی مبل خوابیده و همه ی اعضا روی زمین و مبلا خوابشون برده، جونگ کوکو ندید و بلند شد و رفت تو اتاقشون و دید اونجاهم نیس، به جونگ کوک زنگ زد و جونگ کوک جواب داد
-بله
+کجایی عزیزم؟
-بیرونم خدافظ
+جونگ کو_(قطع شد)
یونا اخم کرد
+چرا اینجوری بود این؟
تهیونگ بیدار شد و اومد سمت یونا
تهیونگ: کوک کجاست
+بهش زنگ زدم گفت بیرونم
تهیونگ: یعنی چی بیرونم، نمیگفتم ما خودمون میدونستیم بیرونه
+فک کنم از من عصبی بود
تهیونگ: اوم.. چرا؟
+خیلی باهام بد حرف زد
تهیونگ: شاید سرش شلوغه
+هوم
ساعت 9 شب شده بود و اعضا همه رفتن و یونا چند باری به جونگ کوک زنگ زد ولی اون جواب نمیداد و یونا حسابی عصبی بود، دوش گرفت و روتینشو انجام داد، هنوز حوله تنش بود و موهاش نم داشتن
جونگ کوک دره اتاقو باز کرد و بدون اینکه به یونا نگاه کنه وارد حمام شد
+آهای! بچه!
جونگ کوک دوش گرفت و وقتی بیزون اومد موهاش رو تو حموم خشک کرده بودو لباس پوشیده بود، بالشتشو برداشت و گفت
-ما هنوز ازدواج نکردیم، بیا زودتر این رابطه رو تمام کنیم
+هی تو چیمیگی؟ معلومه اصن از صبح تاحالا کجایی؟ گوشیو که سرم قطع کردی الانم بهم مسگی رابطه تموم بشه؟ تو چقدر عوض-
جونگ کوک به صورت یونا سیلی زد
-فردا گمشو از خونم بیرون!(فریاد)
یونا هنوز تو شک بود که جونگ کوک از اتاق بیرون رفت و توی هال خوابید.
یونا لباس پوشید(جاگر مشکی و تیشرت سفید) موهاشو شونه کرد و شروع کرد به جمع کردن ساکش
وقتی ساکو جمع کرد گوشی و شارژرشو برداشت و رفت توی هال و دید جونگ کوک خوابیده، رفت و گونه ی جونگ کوک رو بوسید و از خونه بیرون رفت، سوار ماشینش شد و رفت...
برگشت به صبح
جونگ کوک با صدای تلفنش از خواب بیدار شد و دید پدرشه و جواب داد و پدرش با فریاد گفت
پدر کوک: باید از اون زنیکه طلاق بگیری
-چیمیگی بابا؟
-بله
+کجایی عزیزم؟
-بیرونم خدافظ
+جونگ کو_(قطع شد)
یونا اخم کرد
+چرا اینجوری بود این؟
تهیونگ بیدار شد و اومد سمت یونا
تهیونگ: کوک کجاست
+بهش زنگ زدم گفت بیرونم
تهیونگ: یعنی چی بیرونم، نمیگفتم ما خودمون میدونستیم بیرونه
+فک کنم از من عصبی بود
تهیونگ: اوم.. چرا؟
+خیلی باهام بد حرف زد
تهیونگ: شاید سرش شلوغه
+هوم
ساعت 9 شب شده بود و اعضا همه رفتن و یونا چند باری به جونگ کوک زنگ زد ولی اون جواب نمیداد و یونا حسابی عصبی بود، دوش گرفت و روتینشو انجام داد، هنوز حوله تنش بود و موهاش نم داشتن
جونگ کوک دره اتاقو باز کرد و بدون اینکه به یونا نگاه کنه وارد حمام شد
+آهای! بچه!
جونگ کوک دوش گرفت و وقتی بیزون اومد موهاش رو تو حموم خشک کرده بودو لباس پوشیده بود، بالشتشو برداشت و گفت
-ما هنوز ازدواج نکردیم، بیا زودتر این رابطه رو تمام کنیم
+هی تو چیمیگی؟ معلومه اصن از صبح تاحالا کجایی؟ گوشیو که سرم قطع کردی الانم بهم مسگی رابطه تموم بشه؟ تو چقدر عوض-
جونگ کوک به صورت یونا سیلی زد
-فردا گمشو از خونم بیرون!(فریاد)
یونا هنوز تو شک بود که جونگ کوک از اتاق بیرون رفت و توی هال خوابید.
یونا لباس پوشید(جاگر مشکی و تیشرت سفید) موهاشو شونه کرد و شروع کرد به جمع کردن ساکش
وقتی ساکو جمع کرد گوشی و شارژرشو برداشت و رفت توی هال و دید جونگ کوک خوابیده، رفت و گونه ی جونگ کوک رو بوسید و از خونه بیرون رفت، سوار ماشینش شد و رفت...
برگشت به صبح
جونگ کوک با صدای تلفنش از خواب بیدار شد و دید پدرشه و جواب داد و پدرش با فریاد گفت
پدر کوک: باید از اون زنیکه طلاق بگیری
-چیمیگی بابا؟
- ۱.۳k
- ۰۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط