مادرش که فوت کرد برگشت روستا ینگجه مینیبوس خرید از ر

🌷مادرش که فوت کرد برگشت روستا؛ ینگجه. مینی‌بوس خرید از روستاهای اطراف مسافرها را سوار میکرد تا قوچان. هرروز به شاگردش می‌گفت: اگر کسی نداشت، کرایه نگیر. همیشه ده پانزده نفری مهمانش بودند.

🌷دیوانه بود. خانه اش چند روستا پایین تر از روستای نورعلی بود. همیشه کنار جاده راه می‌رفت. نورعلی به آنجا که می‌رسید برایش بوق میزد و دست تکان می‌داد. اگر خوراکی هم داشت، پیاده می‌شد و به او می‌داد. یک روز، برف زیادی آمده بود. نورعلی که رد شد، او را ندید. دور زد و مسیر را برگشت. باز هم نبود‌‌. رفت داخل روستا و به یکی سپرد دنبالش بگردد تا گم نشود. خیالش که راحت شد، مینی‌بوس را روشن کرد و رفت.

✍روایت: چهارم

📖 کتاب: نورعلی
نیم نگاهی به زندگی و اوج‌بندگی "سردار شهید نورعلی شوشتری"

#شب_جمعه
#با_شهدا_گم_نمی_شویم
╭🌹
╰┈➤ @Sedaye_Enghelab
دیدگاه ها (۰)

سلاحِ اصلے،شهامت و غیرت‌شان بوددشمن از همین مےترسید ...#مذاک...

🌷چند ماه بعداز پیروزی انقلاب، خواب دیده بود امام آمده و می‌گ...

مرد می‌خواهد...اینکه بگذری از آرزوهایت...❣#مذاکره#شهدا#با_شه...

نمازهاے جبهه، نفس‌های زمین بود…وقتے آسمان با دعایمان هم‌صدا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط