Part
Part: 7
The name of the story: My bloody love(عشق خونین من)
از ناراحتی گرفتم خوابیدم.........
صبح بیدار شدم و رفتم سمت شرکت........
داشتم به کارام میرسیدم که صدای تق تق در دفتر کارم اومد.......
گفتم:
بفرمایید!
الکس بود مدیر تدارکات.
من:
چیزی شده الکس؟
مشکلی پیش اومده؟
الکس:
خیر، دوشیزه.
من:
خب، پس برای چی اینجایی؟
الکس:
فقط خواستم یادتون بیارم سه روزه دیگه مراسم فشن شو هست.
من:
بله اطلاع دارم و ممنون از اطلاع رسانیه دوباره.
فقط خواستی بری حتما به لورا بگو که حدوده پنج دقیقه دیگه میام برای بازدید از لباس باشکوه نیو کالکشن و بهش بگو که هیچ کس اونجا نباشه موقع بازدید من.
الکس:
به روی چشم دوشیزه.
فقط اگه دستور میدید که من برم.......
من:
البته!
...............................................................................
من:
لورا لباس کجاست؟
لورا:
خانم بفرمایید لباس تو این اتاق هست.
من:
میبینم که گل کاشتی.
عالی شده!
لورا:
غیر از این هم نمیشه......
من:
قطعا!
کسی دیگه ای به غیر از خیاط ها این لباس رو دیدن؟
لورا:
خیر، خانم.
من:
حواست باشه هیچ کس به غیر از خیاط ها این لباس رو نبینن و اینکه تمام خیاط ها قبل از اومدن به کارگاه حتما کامل چک بشن و هرگونه گوشی و دوربین ازشون با اسم خیاط ضبط و ثبت بشه و به من اطلاع داده بشه و اخراج.
و اگه چک نشه و گوشی و دوربین گرفته نشه و کوچکترین عکس یا توضیحاتی راجبه لباس بیرون بیاد همرو به چشم تو میبینم........
من میرم.
خوب به حرفام دقت کن!
لورا:
چشم خانم!
رفتم بیرون.
به خونه که رسیدم خوابیدم و دو روز باقی مونده رو صرفه کارام کردم تا روزه سوم که باید برای میکاپ و شنیون و لباسم و ما بقیه کارها به شرکت می رفتم برای مراسم شب.......
لباسم به سرخی خون و به بلندی هفت آسمون و بالاتنش دکلته بود که به صورت خوش فرمی بدن اسکینی ام رو نشون میداد.......
لبانم به سرخی خون و براقی خون ومپایرها و چشم هام به جذابیت چشم های خمار گربه شده بود.
موهام به شکل آبنوسی و براق مانند روی لباسم افتاده بود.
و امشب شبی بود که برای اولین بار قرار بود همه من رو ببینن........
مراسم شروع شده بود و مدل های معروف داشتن با لباس های جدید برند کت واک میکردن ولی هنوز لباس اصلی نیومده بود........
تمام آدم های معروف و پولدار از جمله خاندان هوانگ و هیونجین کثافت هم اومده بودن......
توی چشمای هیونجین برق دردسر و میدیدم پس الکس رو صدا زدم و گفتم:
همین الان گارد محافظتیمو بیشتر میکنی!
الکس:
چشم، ولی خانم برای چی؟
من:
تو قرار نیست تو کار من دخالت کنی و منو سوال جواب کنی، فقط کارتو بکن!
الکس:
چشم، دوشیزه!
من:
مرخصی!
الکس رفت و کت واک لباس اصلی تن معروف ترین مدل جهان بود که چشم تمام افراد حاضر در این مجلس مثل برق الماس پر از حیرت شده بود......
پس از اتمام کت واک همه در حاله گفت و گو و نوشیدن بودن تا زمان شام.
همه پشت میز نشسته و مشغول صحبت و خوردن بودن به جز یک نفر که نبود!
هیونجین.
اون میتونه الان هرکاری بکنه.
میتونه الان هرجایی باشه........
تا اینکه از پشت لب های یه نفر به صورت آرام و ملایم گوشم رو نوازش کرد و دستان رگ دارش از پشتم روی دسته صندلیم گذاشته شد........
هیونجینننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن!
اینقدر ترسیدم که نمی تونم حرف بزنم.
هیونجین گفت:
The name of the story: My bloody love(عشق خونین من)
از ناراحتی گرفتم خوابیدم.........
صبح بیدار شدم و رفتم سمت شرکت........
داشتم به کارام میرسیدم که صدای تق تق در دفتر کارم اومد.......
گفتم:
بفرمایید!
الکس بود مدیر تدارکات.
من:
چیزی شده الکس؟
مشکلی پیش اومده؟
الکس:
خیر، دوشیزه.
من:
خب، پس برای چی اینجایی؟
الکس:
فقط خواستم یادتون بیارم سه روزه دیگه مراسم فشن شو هست.
من:
بله اطلاع دارم و ممنون از اطلاع رسانیه دوباره.
فقط خواستی بری حتما به لورا بگو که حدوده پنج دقیقه دیگه میام برای بازدید از لباس باشکوه نیو کالکشن و بهش بگو که هیچ کس اونجا نباشه موقع بازدید من.
الکس:
به روی چشم دوشیزه.
فقط اگه دستور میدید که من برم.......
من:
البته!
...............................................................................
من:
لورا لباس کجاست؟
لورا:
خانم بفرمایید لباس تو این اتاق هست.
من:
میبینم که گل کاشتی.
عالی شده!
لورا:
غیر از این هم نمیشه......
من:
قطعا!
کسی دیگه ای به غیر از خیاط ها این لباس رو دیدن؟
لورا:
خیر، خانم.
من:
حواست باشه هیچ کس به غیر از خیاط ها این لباس رو نبینن و اینکه تمام خیاط ها قبل از اومدن به کارگاه حتما کامل چک بشن و هرگونه گوشی و دوربین ازشون با اسم خیاط ضبط و ثبت بشه و به من اطلاع داده بشه و اخراج.
و اگه چک نشه و گوشی و دوربین گرفته نشه و کوچکترین عکس یا توضیحاتی راجبه لباس بیرون بیاد همرو به چشم تو میبینم........
من میرم.
خوب به حرفام دقت کن!
لورا:
چشم خانم!
رفتم بیرون.
به خونه که رسیدم خوابیدم و دو روز باقی مونده رو صرفه کارام کردم تا روزه سوم که باید برای میکاپ و شنیون و لباسم و ما بقیه کارها به شرکت می رفتم برای مراسم شب.......
لباسم به سرخی خون و به بلندی هفت آسمون و بالاتنش دکلته بود که به صورت خوش فرمی بدن اسکینی ام رو نشون میداد.......
لبانم به سرخی خون و براقی خون ومپایرها و چشم هام به جذابیت چشم های خمار گربه شده بود.
موهام به شکل آبنوسی و براق مانند روی لباسم افتاده بود.
و امشب شبی بود که برای اولین بار قرار بود همه من رو ببینن........
مراسم شروع شده بود و مدل های معروف داشتن با لباس های جدید برند کت واک میکردن ولی هنوز لباس اصلی نیومده بود........
تمام آدم های معروف و پولدار از جمله خاندان هوانگ و هیونجین کثافت هم اومده بودن......
توی چشمای هیونجین برق دردسر و میدیدم پس الکس رو صدا زدم و گفتم:
همین الان گارد محافظتیمو بیشتر میکنی!
الکس:
چشم، ولی خانم برای چی؟
من:
تو قرار نیست تو کار من دخالت کنی و منو سوال جواب کنی، فقط کارتو بکن!
الکس:
چشم، دوشیزه!
من:
مرخصی!
الکس رفت و کت واک لباس اصلی تن معروف ترین مدل جهان بود که چشم تمام افراد حاضر در این مجلس مثل برق الماس پر از حیرت شده بود......
پس از اتمام کت واک همه در حاله گفت و گو و نوشیدن بودن تا زمان شام.
همه پشت میز نشسته و مشغول صحبت و خوردن بودن به جز یک نفر که نبود!
هیونجین.
اون میتونه الان هرکاری بکنه.
میتونه الان هرجایی باشه........
تا اینکه از پشت لب های یه نفر به صورت آرام و ملایم گوشم رو نوازش کرد و دستان رگ دارش از پشتم روی دسته صندلیم گذاشته شد........
هیونجینننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن!
اینقدر ترسیدم که نمی تونم حرف بزنم.
هیونجین گفت:
- ۱۱۲
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط