جمعه95/3/21ساعت17:50

جمعه95/3/21ساعت17:50

جذامیان به نهار مشغول بودند و به حلاج تعارف کردند...
حلاج بر سر سفره آنها نشست و چند لقمه بر دهان برد!!
جذامیان گفتند : دیگران بر سر سفره ما نمی نشینند و از ما می ترسند...
حلاج گفت آنها روزه اند و برخاست..!
غروب ، هنگام افطار حلاج گفت : خدایا روزه مرا قبول بفرما... !!!
شاگردان گفتند : استاد ما دیدیم که روزه شکستی !
حلاج گفت : ما مهمان خدا بودیم، روزه شکستیم ولی دل نشکستیم. . .

آنجا که دلی بود به میخانه نشستیم
آن توبه صد ساله به پیمانه شکستیم

از آتش دوزخ نهراسیم که آن شب
ما توبه شکستیم ولی دل نشکستیم
دیدگاه ها (۷۲)

شنبه95/3/22ساعت11:28ﻳﻪ ﺧﺎﻧﻢ ﺳﻔﻴﺪﭘﻮﺳﺖ ﭘﻨﺠﺎﻩ ﻭ دو ساله، ﺗﻮﻯ ﻳﻜ...

یکشنبه95/3/23ساعت12:16موشی در خانه صاحب مزرعه تله موش دید؛ ب...

چهارشنبه95/3/19ساعت23:24پند یک پدر پیر روی تخت بیمارستان درح...

چهارشنبه95/3/19ساعت10:50دوزخ کجاست شبلی مرد عارفی بود که شاگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط