معشوقه دشمن
معشوقه دشمن
فصل دوم
P⁹³
ـــهیوناـــ
لباس تیره ام آغشته به خون شد.
اما خون خودم نبود
خون کثیف شخص جلوم بود
تیر درست وسط کمرش خورده بود
همهی نگاه ها سمت در رفت.
باورم نمیشد
هائول بود.
از خون میترسید و الان دغدغهی جدیدم غش کردنش این وسط بود
بدن آلیا شل شد و دیگه روی پاهای خودش نبود.جسمش روی من افتاد و همین تلنگری بود برای پرت شدن هردومون به پایین
شونه ام توسط دست مردانهای گرفته شد و کنار کشیده شدم و الیا با خونی که از دهنش بیرون میومد پایین پرت شد
صحنه وحشتناکی بود.
صدای دویدن
یونوو،تهیونگ و یونگی
تفنگ از دست هائول افتاد و خودش هم به زور خودش رو به سکو رسوند
دستی که دور شونهم بود،رنگ قهوه داشت
اینم باورم نمیشد که کسی که نجاتم داده مکس بود
بهش نگاه کردم.نیازی به بازگویی کلمات نداشتم چون فکر کنم میتونست از چشمام بخونه
سمت جونگکوک دویدم.قسمتی از پشت تیشرتش که دقیقاً جایی بود که شُکر روش قرار گرفت،پاره و نخ کش شده بود
کتش رو از روی زمین برداشتم و روی دوشش انداختم
+ببخشید...قرار نبود اینطوری بشه.فقط...فقط میخواستم همهرو نجات بدم. من...
حرفم توی لب هام خشک شد.
برای بار دوم، منو مهمون بغلش کرده بود.
اونم اینجا که همه نگاه ها رومون بود
سر و صدا و جیغ از حیاط این نفرین شده میومد.همه با دیدن پرت شدن یه جنازه وحشت کرده بودن
قطعا چیز مهمی نبود
اینجا همه مافیا بودن و کارشون«کشتن برای قدرت بیشتر» بود
سرم رو روی شونش گذاشتم و چشمام رو بستم.
یک دقیقه همراهی بد نبود، نه؟
اما فقط یک دقیقه
سریع خودمو از بغلش بیرون کشیدم
تهیونگ و یونگی بالا سر هائول بودن
اونم بخاطر من الان حالش بده
یونوو بالا سرمون اومد
؛میشه توضیح بدین
+الان قدرت توضیح دادنو ندارم
...
نزدیک هائول راه نمیرفتم چون بوی خونی که از لباسم میومد قطعا باعث بدتر شدن حالش میشد
تهیونگ هائول رو نگه داشته بود،یونوو و یونگی هم کوک رو
من پشت سر بقیه راه میرفتم و منتظر فرصتی برای فرار
با وجود اینکه حتی جایی هم نمیتونستم برم.نه ماشین نه گوشی
مهم این بود کیف پولم پیشم بود
حداقل میتونستم شب رو جایی بمونم
مکس قتل رو گردن گرفت.
جالبه، حتی اونم بخاطر من قربانی شد
و اینم شد یکی دیگه از دلایلی که از نفس کشیدنم تو این دنیا متنفر بودم
با خروج از سالن و ورود به همون حیاطی که دو دیقه پیش جنازه نحس آلیا رو جمع کرده بودن، سعی کردم وجودم رو کمرنگ کنم و خودمو بین جمعیت گم کنم
اما گرفته شدن پشت لباسم توسط یونوو مثل یه سیلی کوبنده و تحدید بعدش بهم گفت "زهی خیال باطل!"
+هی
خودش هم برای اینکه کنارم باشه اومده بود پشت بقیه
؛کجا خانوم خوشگله
+به تو چه! ولم کن
شونه هاشو بالا انداخت
؛شرمنده
+هی من با شماها جایی نمیام.قصدم ازاد شدن از اون زنه بود و زنده بودنم حالا که درست انجامش دادم میخوام برم
یه نفر جز خودم توی این جمع میدونست که دروغ گفتم
جونگکوک میدونست
قصدم زنده موندن خودش بود
فصل دوم
P⁹³
ـــهیوناـــ
لباس تیره ام آغشته به خون شد.
اما خون خودم نبود
خون کثیف شخص جلوم بود
تیر درست وسط کمرش خورده بود
همهی نگاه ها سمت در رفت.
باورم نمیشد
هائول بود.
از خون میترسید و الان دغدغهی جدیدم غش کردنش این وسط بود
بدن آلیا شل شد و دیگه روی پاهای خودش نبود.جسمش روی من افتاد و همین تلنگری بود برای پرت شدن هردومون به پایین
شونه ام توسط دست مردانهای گرفته شد و کنار کشیده شدم و الیا با خونی که از دهنش بیرون میومد پایین پرت شد
صحنه وحشتناکی بود.
صدای دویدن
یونوو،تهیونگ و یونگی
تفنگ از دست هائول افتاد و خودش هم به زور خودش رو به سکو رسوند
دستی که دور شونهم بود،رنگ قهوه داشت
اینم باورم نمیشد که کسی که نجاتم داده مکس بود
بهش نگاه کردم.نیازی به بازگویی کلمات نداشتم چون فکر کنم میتونست از چشمام بخونه
سمت جونگکوک دویدم.قسمتی از پشت تیشرتش که دقیقاً جایی بود که شُکر روش قرار گرفت،پاره و نخ کش شده بود
کتش رو از روی زمین برداشتم و روی دوشش انداختم
+ببخشید...قرار نبود اینطوری بشه.فقط...فقط میخواستم همهرو نجات بدم. من...
حرفم توی لب هام خشک شد.
برای بار دوم، منو مهمون بغلش کرده بود.
اونم اینجا که همه نگاه ها رومون بود
سر و صدا و جیغ از حیاط این نفرین شده میومد.همه با دیدن پرت شدن یه جنازه وحشت کرده بودن
قطعا چیز مهمی نبود
اینجا همه مافیا بودن و کارشون«کشتن برای قدرت بیشتر» بود
سرم رو روی شونش گذاشتم و چشمام رو بستم.
یک دقیقه همراهی بد نبود، نه؟
اما فقط یک دقیقه
سریع خودمو از بغلش بیرون کشیدم
تهیونگ و یونگی بالا سر هائول بودن
اونم بخاطر من الان حالش بده
یونوو بالا سرمون اومد
؛میشه توضیح بدین
+الان قدرت توضیح دادنو ندارم
...
نزدیک هائول راه نمیرفتم چون بوی خونی که از لباسم میومد قطعا باعث بدتر شدن حالش میشد
تهیونگ هائول رو نگه داشته بود،یونوو و یونگی هم کوک رو
من پشت سر بقیه راه میرفتم و منتظر فرصتی برای فرار
با وجود اینکه حتی جایی هم نمیتونستم برم.نه ماشین نه گوشی
مهم این بود کیف پولم پیشم بود
حداقل میتونستم شب رو جایی بمونم
مکس قتل رو گردن گرفت.
جالبه، حتی اونم بخاطر من قربانی شد
و اینم شد یکی دیگه از دلایلی که از نفس کشیدنم تو این دنیا متنفر بودم
با خروج از سالن و ورود به همون حیاطی که دو دیقه پیش جنازه نحس آلیا رو جمع کرده بودن، سعی کردم وجودم رو کمرنگ کنم و خودمو بین جمعیت گم کنم
اما گرفته شدن پشت لباسم توسط یونوو مثل یه سیلی کوبنده و تحدید بعدش بهم گفت "زهی خیال باطل!"
+هی
خودش هم برای اینکه کنارم باشه اومده بود پشت بقیه
؛کجا خانوم خوشگله
+به تو چه! ولم کن
شونه هاشو بالا انداخت
؛شرمنده
+هی من با شماها جایی نمیام.قصدم ازاد شدن از اون زنه بود و زنده بودنم حالا که درست انجامش دادم میخوام برم
یه نفر جز خودم توی این جمع میدونست که دروغ گفتم
جونگکوک میدونست
قصدم زنده موندن خودش بود
- ۳۱۸
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط