𝑃𝑜𝑤𝑒𝑟 𝐺𝑎𝑚𝑒
𝑃𝑜𝑤𝑒𝑟 𝐺𝑎𝑚𝑒
𝑃𝑎𝑟𝑡: 𝟹
(صبح روز بعد شرکت K.V Global Investment)
«ساعت
مثل همیشه لابی شرکت شلوغ بود.
صدای قدمهای پیدرپی کارمندان، باز و بسته شدن درهای شیشهای و صدای آرام گفتوگوها در فضای بزرگ شرکت میپیچید.
ساکورا مثل همیشه پشت میز ورودی ایستاده بود و داشت فهرست ورود و خروج کارمندان رو چک میکرد.
هر چند لحظه یهبار ساکورا سرش رو از پشت میز بلند میکرد تا رفتوآمد هارو بررسی کنه.
همکارش، چند قدم ازش دور بود، مشغول مرتب کردن برگههای روی میز بود.
همه چیز مثل هرروز پیش میرفت.
تا اینکه گوشی ساکورا به لرزش در اومد.
دختر نگاهش رو از فهرستها برداشت و به صفحهی گوشیش که روی میز بود، داد.
گوشی رو در دستش گرفت.
چند ثانیه طول کشید تا دقیق بفهمه کی زنگ میزنه.
یه اخمی کرد و اسم ذخیره شده را بادقت خوند.
انقدر حواسش به کار بود که اصلا انتظار نداشت کسی وسط کار با او تماس بگیرد.
وقتی کامل اسم ذخیره شده رو خواند هنگ کرد.
بعدش یه لبخند کوچیک زد.
همکارش که کنارش مشغول جمع کردن ورگه های بهم زدهی روی میز بود، سرش رو برای لحظهای بلند کرد و به ساکورا نگاه کرد.
ساکورا مثل احمقها زل زده بود به صفحه گوشی.
مین جی سعی کرد یکم به صفحه گوشی دید بزنه.
صدای زنگ گوشیش که آیفون بود در کل لابی شنیده میشد.
مین جی وقتی صفحه گوشی رو دید، چیزی از صفحه گوشی سر در نیاورد.
پس نفسشو بیرون داد و دوباره مشغول جمع کردن ورگهها شد.
سپس گفت:
ـ کیه..؟
ساکورا اول صداشو نشنید.
مین جی دقت کرد ساکورا اصلا حرفش رو به تخم چپش هم نگرفت.
یه ضربه محکم به بازوش زد.
این بود که ساکورا به خودش اومد و بلاخره تونست چشمشو از اون گوشی برداره.
ساکورا: چیه..چیشد؟!!
مین جی با هر کسی میتونست شرط ببنده که این دختر از هر دختر دیگه احمقتر و دستوپا چلفتیتره.
مین جی چند لحظه چشماشو بست.
ساکورا هنوز در شوک عمیق، گوشی تو دستش بود و مثل نادانها درو برشو نگاه میکرد.
مین جی درحالی که دوتا انگشتش روی بینیش بود و چشماش بسته، روبه ساکورا گفت:
ـ میگم اون کیه که زنگ میزنه؟؟
ساکورا تازه فهمید چخبره.
یه (آهاااا) کشیده گفت و بعدش دوباره با خوشحالی به گوشیش نگاه کرد.
ـ یکی از دوستامه..تو تایلند.
مین جی با تعجب و ابرو های بالا رفته سرشو به طرف ساکورا برگردوند.
ـ تایلند؟!!!!
ساکورا زیاد نزاشت کسی که پشت تلفن منتظر جوابشه، بیشتر منتظر بمونه.
دستشو روی صفحه کشید بعدش روی گوشش گذاشت.
دختر پشت گوشی جوری داد زد و ساکورا برای لحظهای گوشی رو از روی گوشش برداشت تا یهوقت گوشاش کر نشه.
دوست تایلندیش به زبان کرهای اونم با داد بلند، گفت:
ـ چرا جواب نمیدی...بعد سالها من بهت زنگ میزنم اونم انگار خانومی افتخار جواب بهمون نمیده.
ساکورا: خودت که میدونی مدیرمون خیلی سختگیره.
کلا وقت نمیکنم زنگ بزنم بهت... ببخشید.
ـ باشه بابا فهمیدیم خیلی بیگناهی!
ساکورا پشت گوشی با شیطنت خندید.
ـ واقعا این مدیرتون رو درک نمیکنم.
یعنی چی کلا با دوستاتون وقت نگذرونید.
عجب قانون عجیبی.
دختر پشت گوشی نفسی از روی عصبانیت کشید.
ساکورا هم داشت به تک تک حرفاش میخندید.
از اون خندههایی که اسمشون باید پاره شدن باشه.
ـ چی میخندی خب..دارم راستشو میگم.
وقتی دید ساکورا هنوز داره میخنده خودشم ناخواسته یه خنده کوتاه کرد.
ساکورا: نه...من...فقط.
دوباره خندید
ـ ولی واقعا یه روزی باید اختصاصی با اون مدیر اعصابخورد کنتون درستحسابی حرف بزنم!
ساکورا کمی از قهقههی اوج گرفتهش کم شد و به نفس عمیق کشید چون از بس خندیده بود شکمش درد گرفته بود.
احتمالا این نفس عمیق میتونست کمی درد شکمشو کم کنه.
ولی هنوز اثرات خندیدنش نرفته.
ساکورا: واقعا از رفتار مدیرعامل شرکت متن...
صدای قدمهای کسی باعث شد حرفش تو دهنش خفه بشه.
تق.
تق.
تق.
همه کارکنای شرکت صدای این قدم هارو میشناختن.
صدای قدمهای زنی که اعتمادبهنفسش قبل از خودش وارد لابی میشد.
همه میشناختن.
عطر ارکیدهایش تو کل لابی شرکت پیچید.
حضورش بهتنهایی تونست سروصدای سراسر لابی رو خفه کنه.
و اون زن قدرتمند...
کسی نبود جز ارکیده سفید!
ادام ه دارد..
𝑃𝑎𝑟𝑡: 𝟹
(صبح روز بعد شرکت K.V Global Investment)
«ساعت
مثل همیشه لابی شرکت شلوغ بود.
صدای قدمهای پیدرپی کارمندان، باز و بسته شدن درهای شیشهای و صدای آرام گفتوگوها در فضای بزرگ شرکت میپیچید.
ساکورا مثل همیشه پشت میز ورودی ایستاده بود و داشت فهرست ورود و خروج کارمندان رو چک میکرد.
هر چند لحظه یهبار ساکورا سرش رو از پشت میز بلند میکرد تا رفتوآمد هارو بررسی کنه.
همکارش، چند قدم ازش دور بود، مشغول مرتب کردن برگههای روی میز بود.
همه چیز مثل هرروز پیش میرفت.
تا اینکه گوشی ساکورا به لرزش در اومد.
دختر نگاهش رو از فهرستها برداشت و به صفحهی گوشیش که روی میز بود، داد.
گوشی رو در دستش گرفت.
چند ثانیه طول کشید تا دقیق بفهمه کی زنگ میزنه.
یه اخمی کرد و اسم ذخیره شده را بادقت خوند.
انقدر حواسش به کار بود که اصلا انتظار نداشت کسی وسط کار با او تماس بگیرد.
وقتی کامل اسم ذخیره شده رو خواند هنگ کرد.
بعدش یه لبخند کوچیک زد.
همکارش که کنارش مشغول جمع کردن ورگه های بهم زدهی روی میز بود، سرش رو برای لحظهای بلند کرد و به ساکورا نگاه کرد.
ساکورا مثل احمقها زل زده بود به صفحه گوشی.
مین جی سعی کرد یکم به صفحه گوشی دید بزنه.
صدای زنگ گوشیش که آیفون بود در کل لابی شنیده میشد.
مین جی وقتی صفحه گوشی رو دید، چیزی از صفحه گوشی سر در نیاورد.
پس نفسشو بیرون داد و دوباره مشغول جمع کردن ورگهها شد.
سپس گفت:
ـ کیه..؟
ساکورا اول صداشو نشنید.
مین جی دقت کرد ساکورا اصلا حرفش رو به تخم چپش هم نگرفت.
یه ضربه محکم به بازوش زد.
این بود که ساکورا به خودش اومد و بلاخره تونست چشمشو از اون گوشی برداره.
ساکورا: چیه..چیشد؟!!
مین جی با هر کسی میتونست شرط ببنده که این دختر از هر دختر دیگه احمقتر و دستوپا چلفتیتره.
مین جی چند لحظه چشماشو بست.
ساکورا هنوز در شوک عمیق، گوشی تو دستش بود و مثل نادانها درو برشو نگاه میکرد.
مین جی درحالی که دوتا انگشتش روی بینیش بود و چشماش بسته، روبه ساکورا گفت:
ـ میگم اون کیه که زنگ میزنه؟؟
ساکورا تازه فهمید چخبره.
یه (آهاااا) کشیده گفت و بعدش دوباره با خوشحالی به گوشیش نگاه کرد.
ـ یکی از دوستامه..تو تایلند.
مین جی با تعجب و ابرو های بالا رفته سرشو به طرف ساکورا برگردوند.
ـ تایلند؟!!!!
ساکورا زیاد نزاشت کسی که پشت تلفن منتظر جوابشه، بیشتر منتظر بمونه.
دستشو روی صفحه کشید بعدش روی گوشش گذاشت.
دختر پشت گوشی جوری داد زد و ساکورا برای لحظهای گوشی رو از روی گوشش برداشت تا یهوقت گوشاش کر نشه.
دوست تایلندیش به زبان کرهای اونم با داد بلند، گفت:
ـ چرا جواب نمیدی...بعد سالها من بهت زنگ میزنم اونم انگار خانومی افتخار جواب بهمون نمیده.
ساکورا: خودت که میدونی مدیرمون خیلی سختگیره.
کلا وقت نمیکنم زنگ بزنم بهت... ببخشید.
ـ باشه بابا فهمیدیم خیلی بیگناهی!
ساکورا پشت گوشی با شیطنت خندید.
ـ واقعا این مدیرتون رو درک نمیکنم.
یعنی چی کلا با دوستاتون وقت نگذرونید.
عجب قانون عجیبی.
دختر پشت گوشی نفسی از روی عصبانیت کشید.
ساکورا هم داشت به تک تک حرفاش میخندید.
از اون خندههایی که اسمشون باید پاره شدن باشه.
ـ چی میخندی خب..دارم راستشو میگم.
وقتی دید ساکورا هنوز داره میخنده خودشم ناخواسته یه خنده کوتاه کرد.
ساکورا: نه...من...فقط.
دوباره خندید
ـ ولی واقعا یه روزی باید اختصاصی با اون مدیر اعصابخورد کنتون درستحسابی حرف بزنم!
ساکورا کمی از قهقههی اوج گرفتهش کم شد و به نفس عمیق کشید چون از بس خندیده بود شکمش درد گرفته بود.
احتمالا این نفس عمیق میتونست کمی درد شکمشو کم کنه.
ولی هنوز اثرات خندیدنش نرفته.
ساکورا: واقعا از رفتار مدیرعامل شرکت متن...
صدای قدمهای کسی باعث شد حرفش تو دهنش خفه بشه.
تق.
تق.
تق.
همه کارکنای شرکت صدای این قدم هارو میشناختن.
صدای قدمهای زنی که اعتمادبهنفسش قبل از خودش وارد لابی میشد.
همه میشناختن.
عطر ارکیدهایش تو کل لابی شرکت پیچید.
حضورش بهتنهایی تونست سروصدای سراسر لابی رو خفه کنه.
و اون زن قدرتمند...
کسی نبود جز ارکیده سفید!
ادام ه دارد..
- ۵.۲k
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط