بی تفاوت می نشینیم از سر اجبار ها

بی تفاوت می نشینیم از سر اجبار ها
مثل از نو دیدن صدباره ی "اخبار" ها

خانه هم از سردی دل های ما یخ میزند
در سکوت ما ، صدا می آید از دیوار ها

هر شبم بی تابی و بی خوابی و بی حاصلی
حال و روزم را نمی فهمند جز شب کارها
دوستت دارم ولی دیگر نخواهم گفت چون
"دوستت دارم" شده قربانی تکرار ها

خنده های زورکی را خوب یادم داده ای
مهربان بودی ولیکن مثل مهماندارها !

گفت تا امروز دیدی من دلی را بشکنم؟!
بغض کردم...خود خوری کردم... نگفتم بارها...
دیدگاه ها (۲)

به یادت و برایت نوشتـن زیباست .....بخـوان و دم مزن ... ...

باران و چتر و شال و شنل بود و ما دو تا…جوی و دو جفت چکمه و گ...

هم با غزل هم بی غزل من شعر می خوانم تو راهم با زبان هم بی زب...

گونه هایت در حصار بوسه ی گرم آفتاب،گیسوانت رها در آغوش باد،گ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط