دختر کوچولوی ملوس دو تا سیب در دو دست داشت. در این موقع م

دختر کوچولوی ملوس دو تا سیب در دو دست داشت. در این موقع مادرش وارد اتاق شد. چشمش به دو دست او افتاد. گفت: "یکی از سیباتو به من میدی؟" دخترک نگاهی خیره به مادرش انداخت و نگاهی به این سیب و سپس آن سیب. اندکی اندیشید. سپس یک گاز بر این سیب زد و گازی به آن سیب. لبخند روی لبان مادرش ماسید. سیمایش داد میزد که چقدر از دخترکش نومید شده است. امّا، دخترک لحظه‌ای بعد یکی از سیب‌های گاز زده را به طرف مادر گرفت و گفت، "بیا مامان این سیب شیرین‌تره!" مادر خشکش زد. چه اندیشه‌ای به ذهن خود راه داده بود و دخترکش در چه اندیشه بود.
دیدگاه ها (۳)

:|

بعضیا مثلـہ ایـטּ בیوار هاے تازہ رنگ شـבـہ مے مونـטּ پشتت ...

ـ◑ ـ◑ ـ◑

یــــآدِتـــ بــــــآشــِـﮧ وقـتـــ ــــے وآســـﮧ کــَـســ...

رمان تهیونگ

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ¹⁴.፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 2لوسیا با شنیدن آن صدای ناگهانی،...

پارت ۱۱"من کجام؟"اوبیتو زیر لب زمزمه کرد، توی یک جنگل بزرگ ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط