×قسمت چهار×پارت یک
×قسمت چهار×پارت یک
من از هیشکی حساب نمیبرم
ولی نمیدونم چرا با نگاهش خندم خشکید
سرمو انداختم به زیر و ساکت موندم
مامان گفت:چه عالی..ایدا حفظیاتش خیلی خوبه
ادبیاتشم که چون عاشقشه توشون خیلی موفقه
ادامه حرفشو مامانه پاکان گفت:پس باید حتما بچه ها توی هفته چند روزی رو به درس خوندن باهم دیگه اختصاص بدن
با پاکان همزمان گفتیم :چــــــــی!؟
بهش نگاه عصبی کردم
اونم مثه من بود
خوبه مامانا میبینن من و این به هم نمیسازیم و هی میخوان بهم بچسبوننمون
مامان گفت:بیاین بشینین بچه ها
کنار مامان روی مبل نشستم
اونم روی مبل تک نفره کنار مامانش نشست
مامان گفت:بهتر صبر کنید تا بابای ایدا بیاد
اون خیلی خوب برنامه درسی طراحی میکنه
_راستی غزاله خانوم..گفتید شوهرتون چیکارس!؟
_تو مدرسه پسرونه بچه ها معلمه دیگه شیما جون..واسه همین اومدیم اینجا اصلا
من داشتم پاکانو میپاییدم
پررو داشت یه سیبو گاز میزد که از روی میوه خوری روی عسلی برداشته بود
ولی با حرف مامان چنان سیب پرید تو گلوش که به سرفه افتاد
قیافه قرمز پاکان همانا و خندیدنای روی مخی من همانا
تازه جالب تر این بود که مامانش همونجور که مشغول حرف زدن با مامان من بود میزدتو کمرش
حالا کاش تو کمرش میزد
چون حواسش بهش نبود همینجوری میزد تو هوا
یه بار تو سرش میخورد یه بار تو گردنش میخورد
اصن یه وضی
مرده بودم از خنده
مامانا انقد تو حرف گم شده بودن اصلا حواسشون به ما نبود
پاکان که حالش خوب شد با خشم بهم نکاه کرد
بیچاره از سرفه زیاد اشک میریخت
توی همین فکرا بودم که از درد پام اخی گفتم
مامان برگشت طرفم
من عادت داشتم همیشه پاهامو ببرم زیر عسلی
که ای کاش امروز نمیبردمشون
اخه این پاکان عوضی محکم با پاشنه پاش کوبونده بود روی انگشتام
مامان دائم میپرسید چی شدی ایدا
منم هی اخ و اوخ میکردم.
تا اینکه پاکان با یه لبخند ژکوند گفت:هیچی خاله
من دیدم
حواسش نبود انگشتش خورد به پایه عسلی
مامان اهانی با سوز و غم گفت و بیخیال برگشت طرف مامانه پاکان
با حرص به پاکان نگاه کردم
با انگشتاش بهم نشون داد
یک هیچ جلوام
فحشی زیر لب بهش دادم و خودمو به دکمه مانتوم مشغول کردم
یکم بعد بابا اومد
تا بابا اومد پاکان بلند شد و دست داد و خوش امد گفت و یه چیز عجیــــب با ادب شد که من توش مونده بودم
همینجوری چشمامباز مونده بود
تو این مدتی که من تو خماری بودم همه به هم معرفی شده بودن و بابا کنار پاکان نشسته بود
بابا گفت بهم:خب..ایدا خانوم امروز مدرسه چطور بود!؟
با لبخندی گفتم:خیلی خوب بود بابا
_خدارو شکر
دهنمو باز کردم که تشکر کنم از بابا
که یهویی پاکان پرید وسط حرفم
_آقای پاک منش خیلی خوب شد که اومدید مدرسه ما
معلم شیمیمون اصلا خوب درس نمیداد
شما محشرید
بابا لبخندی زد و شیطون گفت:از کجا پشت منم از این حرفا نزنید!؟
پاکان به من و من افتاد:ینی...نه خب..این چه حرفیه
همه خندیدن بهش
ولی من فقط نیش باز کردم
عنوی از خود راضی وحشی
مامان گفت:راستشو بخواین بچه ها میخواستن شما براشون یه برنامه درسی بریزید
یهو من و پاکی همزمان گفتیم:ما میخواستیم !؟
چقدم زود پسر خاله شدم
پاکی...خخخ
کسی بهمون توجه نکرد
مامان ادامه داد:ایدا که تو ریاضی مشکل داره وپاکان میگه ریاضیش عالیه
پاکانم توی فارسی و تاریخ مشکل داره و ایدا میتونه کمکش کنه
یهو پقی زدم زیر خنده..فکرشو بکن..تاریخ..ادبیات..خخ
پاکان چپ چپ بهم نگاه کرد
خداروشکر جلوی بابا نمیتونست بلایی سرم بیاره
بابا گفت:خب..من باید چیکار کنم!؟
مامان پاکان گفت:یه برنامه ای بریزید که چه روزایی و چه ساعاتی بچه ها باهم درس بخونن
بابا یکم فکر کرد و گفت:خب..روزی دوبار در هفته فکر میکنم کفایت کنه..یک ساعت و نیم ریاضی بخونن..یکساعتم تاریخ ادبیات
همه موافقت کردن جز منو پاکان
بعد یکم دیگه که موندن بلند شدن رفتن خونه خودشون
اخیش
مانتو مدرسمو دراوردمپرت کردم روی کاناپه
مامان غر زد :ایدا..ببرش توی اتاقت
با بی میلی برگشتمو جمعش کردم
وقتی رفتم توی اتاقم تا خواستم درو ببندم حرفای بابا و مامان مانعم شد
فالگوش وایسادم
مامان:واای...دیدی چه خانواده ای بودن!؟وای که چه پسر اقایی بود پاکانشون
چقدر با ادب
چقدر با فرهنگ
چقدر نجیب
کاش ایدا هم یاد بگیره یکم دست از شیطنت برداره
دیوونه شدم به خدا از دستش
بابا:نمیدونم به خدا
ولی فکر نکنم خیلیم پسرشون نجیب باشه
درسخون هست
از نمره ها و کلاسی که امروز باهاش داشتممعلوم بود
ولی نجیب بودن..فکر نکنم
مامان:چطور؟
بابا:انگار خانوادگی رفته بودن یه مسافرت چندروز
بعد همین دیشب رسیدن خونه
پاکانم دیر اومده بود مدرسه
مدیر کلی واسش غر زد و گفت مدرسه ما از دست تو یه نفر چقد باید اسیب ببینه..میگف هرچی اتیشه از گور تو بلند میشه
من از هیشکی حساب نمیبرم
ولی نمیدونم چرا با نگاهش خندم خشکید
سرمو انداختم به زیر و ساکت موندم
مامان گفت:چه عالی..ایدا حفظیاتش خیلی خوبه
ادبیاتشم که چون عاشقشه توشون خیلی موفقه
ادامه حرفشو مامانه پاکان گفت:پس باید حتما بچه ها توی هفته چند روزی رو به درس خوندن باهم دیگه اختصاص بدن
با پاکان همزمان گفتیم :چــــــــی!؟
بهش نگاه عصبی کردم
اونم مثه من بود
خوبه مامانا میبینن من و این به هم نمیسازیم و هی میخوان بهم بچسبوننمون
مامان گفت:بیاین بشینین بچه ها
کنار مامان روی مبل نشستم
اونم روی مبل تک نفره کنار مامانش نشست
مامان گفت:بهتر صبر کنید تا بابای ایدا بیاد
اون خیلی خوب برنامه درسی طراحی میکنه
_راستی غزاله خانوم..گفتید شوهرتون چیکارس!؟
_تو مدرسه پسرونه بچه ها معلمه دیگه شیما جون..واسه همین اومدیم اینجا اصلا
من داشتم پاکانو میپاییدم
پررو داشت یه سیبو گاز میزد که از روی میوه خوری روی عسلی برداشته بود
ولی با حرف مامان چنان سیب پرید تو گلوش که به سرفه افتاد
قیافه قرمز پاکان همانا و خندیدنای روی مخی من همانا
تازه جالب تر این بود که مامانش همونجور که مشغول حرف زدن با مامان من بود میزدتو کمرش
حالا کاش تو کمرش میزد
چون حواسش بهش نبود همینجوری میزد تو هوا
یه بار تو سرش میخورد یه بار تو گردنش میخورد
اصن یه وضی
مرده بودم از خنده
مامانا انقد تو حرف گم شده بودن اصلا حواسشون به ما نبود
پاکان که حالش خوب شد با خشم بهم نکاه کرد
بیچاره از سرفه زیاد اشک میریخت
توی همین فکرا بودم که از درد پام اخی گفتم
مامان برگشت طرفم
من عادت داشتم همیشه پاهامو ببرم زیر عسلی
که ای کاش امروز نمیبردمشون
اخه این پاکان عوضی محکم با پاشنه پاش کوبونده بود روی انگشتام
مامان دائم میپرسید چی شدی ایدا
منم هی اخ و اوخ میکردم.
تا اینکه پاکان با یه لبخند ژکوند گفت:هیچی خاله
من دیدم
حواسش نبود انگشتش خورد به پایه عسلی
مامان اهانی با سوز و غم گفت و بیخیال برگشت طرف مامانه پاکان
با حرص به پاکان نگاه کردم
با انگشتاش بهم نشون داد
یک هیچ جلوام
فحشی زیر لب بهش دادم و خودمو به دکمه مانتوم مشغول کردم
یکم بعد بابا اومد
تا بابا اومد پاکان بلند شد و دست داد و خوش امد گفت و یه چیز عجیــــب با ادب شد که من توش مونده بودم
همینجوری چشمامباز مونده بود
تو این مدتی که من تو خماری بودم همه به هم معرفی شده بودن و بابا کنار پاکان نشسته بود
بابا گفت بهم:خب..ایدا خانوم امروز مدرسه چطور بود!؟
با لبخندی گفتم:خیلی خوب بود بابا
_خدارو شکر
دهنمو باز کردم که تشکر کنم از بابا
که یهویی پاکان پرید وسط حرفم
_آقای پاک منش خیلی خوب شد که اومدید مدرسه ما
معلم شیمیمون اصلا خوب درس نمیداد
شما محشرید
بابا لبخندی زد و شیطون گفت:از کجا پشت منم از این حرفا نزنید!؟
پاکان به من و من افتاد:ینی...نه خب..این چه حرفیه
همه خندیدن بهش
ولی من فقط نیش باز کردم
عنوی از خود راضی وحشی
مامان گفت:راستشو بخواین بچه ها میخواستن شما براشون یه برنامه درسی بریزید
یهو من و پاکی همزمان گفتیم:ما میخواستیم !؟
چقدم زود پسر خاله شدم
پاکی...خخخ
کسی بهمون توجه نکرد
مامان ادامه داد:ایدا که تو ریاضی مشکل داره وپاکان میگه ریاضیش عالیه
پاکانم توی فارسی و تاریخ مشکل داره و ایدا میتونه کمکش کنه
یهو پقی زدم زیر خنده..فکرشو بکن..تاریخ..ادبیات..خخ
پاکان چپ چپ بهم نگاه کرد
خداروشکر جلوی بابا نمیتونست بلایی سرم بیاره
بابا گفت:خب..من باید چیکار کنم!؟
مامان پاکان گفت:یه برنامه ای بریزید که چه روزایی و چه ساعاتی بچه ها باهم درس بخونن
بابا یکم فکر کرد و گفت:خب..روزی دوبار در هفته فکر میکنم کفایت کنه..یک ساعت و نیم ریاضی بخونن..یکساعتم تاریخ ادبیات
همه موافقت کردن جز منو پاکان
بعد یکم دیگه که موندن بلند شدن رفتن خونه خودشون
اخیش
مانتو مدرسمو دراوردمپرت کردم روی کاناپه
مامان غر زد :ایدا..ببرش توی اتاقت
با بی میلی برگشتمو جمعش کردم
وقتی رفتم توی اتاقم تا خواستم درو ببندم حرفای بابا و مامان مانعم شد
فالگوش وایسادم
مامان:واای...دیدی چه خانواده ای بودن!؟وای که چه پسر اقایی بود پاکانشون
چقدر با ادب
چقدر با فرهنگ
چقدر نجیب
کاش ایدا هم یاد بگیره یکم دست از شیطنت برداره
دیوونه شدم به خدا از دستش
بابا:نمیدونم به خدا
ولی فکر نکنم خیلیم پسرشون نجیب باشه
درسخون هست
از نمره ها و کلاسی که امروز باهاش داشتممعلوم بود
ولی نجیب بودن..فکر نکنم
مامان:چطور؟
بابا:انگار خانوادگی رفته بودن یه مسافرت چندروز
بعد همین دیشب رسیدن خونه
پاکانم دیر اومده بود مدرسه
مدیر کلی واسش غر زد و گفت مدرسه ما از دست تو یه نفر چقد باید اسیب ببینه..میگف هرچی اتیشه از گور تو بلند میشه
- ۱۱.۵k
- ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط