پارت دوازدهم
پارت دوازدهم:
داستان از دیدگاه جیمین: تقریباً ، ۵ روزی میشد که آرانا به سئول اومده بود ، در این چند روز جیمین کلا با خانواده اش درگیر بود و یکسر بحث میکردن ، آرانا هم گاهی اوقات پنهانی به کمپانی میرفت و یونگی رو میدید ، البته بهانه دیدار یونگی آشنایی با محیط کاری جیمین بود ولی هم جیمین و هم یونگی احساس میکردن تنها دلیل این نیست ، مامان و بابای جیمین ، برای شام یونگی رو به خونه جیمین دعوت کرده بودن ، در واقع این دعوت رو آرانا به یونگی گفته بود و خیلی هم اصرار در آمدنش داشت ، همزمان با جیمین وارد خونه شد ، جیمین رفته بود باشگاه بدنسازی دوستش چون تازه افتتاح کرده بود ، وقتی وارد خونه شدن متوجه شدن انگار سه نفر باهم حرف میزنن ، بعد شام ، هنگام نوشیدن چای ، مامان جیمین گفت: ما تصمیم گرفتیم ، عشق فقط بین زن و مرد نیست ، بین همجنس ها هم میشه ، ما چندین وقت بود متوجه بودیم جیمین و یونگی به هم علاقه دارن و قرار میزارن. بابای جیمین ادامه داد: ما از عشق شما حمایت میکنیم و به شما ها افتخار میکنیم و اجازه میدهیم راحت باشین . آرانا گفت: به همین دلیل من به لندن برمیگردم و با استاد دانشگاهم شروع رابطه میکنم ، مردی که همیشه دوستش داشتم. جیمین که انگار خوابی میدید گفت: خوابم مگه نه ؟ مامان جیمین گفت: نوچ . هر دو از اونا تشکر کردن ، فردای آن روز ، آرانا به لندن برگشت و مامان و بابای جیمین هم بعد یک هفته رفتن لندن ، هردو در شغلشون پیشرفت کردن ، مونکوت با یوجین ازدواج کرد و صاحب پسری به نام آروکو شد ، مدیر لایلا هم با مردی آلمانی ازدواج کرد و به برلین مهاجرت کرد ، یونگی و جیمین هم پسری به اسم هیکاپ به فرزندی گرفتن و تا آخر عمر خوشحال زندگی کردن .
های گایز پارت آخر 🌹🌹🌹
داستان از دیدگاه جیمین: تقریباً ، ۵ روزی میشد که آرانا به سئول اومده بود ، در این چند روز جیمین کلا با خانواده اش درگیر بود و یکسر بحث میکردن ، آرانا هم گاهی اوقات پنهانی به کمپانی میرفت و یونگی رو میدید ، البته بهانه دیدار یونگی آشنایی با محیط کاری جیمین بود ولی هم جیمین و هم یونگی احساس میکردن تنها دلیل این نیست ، مامان و بابای جیمین ، برای شام یونگی رو به خونه جیمین دعوت کرده بودن ، در واقع این دعوت رو آرانا به یونگی گفته بود و خیلی هم اصرار در آمدنش داشت ، همزمان با جیمین وارد خونه شد ، جیمین رفته بود باشگاه بدنسازی دوستش چون تازه افتتاح کرده بود ، وقتی وارد خونه شدن متوجه شدن انگار سه نفر باهم حرف میزنن ، بعد شام ، هنگام نوشیدن چای ، مامان جیمین گفت: ما تصمیم گرفتیم ، عشق فقط بین زن و مرد نیست ، بین همجنس ها هم میشه ، ما چندین وقت بود متوجه بودیم جیمین و یونگی به هم علاقه دارن و قرار میزارن. بابای جیمین ادامه داد: ما از عشق شما حمایت میکنیم و به شما ها افتخار میکنیم و اجازه میدهیم راحت باشین . آرانا گفت: به همین دلیل من به لندن برمیگردم و با استاد دانشگاهم شروع رابطه میکنم ، مردی که همیشه دوستش داشتم. جیمین که انگار خوابی میدید گفت: خوابم مگه نه ؟ مامان جیمین گفت: نوچ . هر دو از اونا تشکر کردن ، فردای آن روز ، آرانا به لندن برگشت و مامان و بابای جیمین هم بعد یک هفته رفتن لندن ، هردو در شغلشون پیشرفت کردن ، مونکوت با یوجین ازدواج کرد و صاحب پسری به نام آروکو شد ، مدیر لایلا هم با مردی آلمانی ازدواج کرد و به برلین مهاجرت کرد ، یونگی و جیمین هم پسری به اسم هیکاپ به فرزندی گرفتن و تا آخر عمر خوشحال زندگی کردن .
های گایز پارت آخر 🌹🌹🌹
- ۴۵۷
- ۳۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط