پارت۵۷
پارت۵۷
زنعمو: توی چشماتم نمیتونم نگاه کنم دختر قشنگم ، چطور پسرم اینطوری بزرگ شد
+تقصیر شما نیست زنعمو ، همه ی مردهای این عمارت همینطورن
سرم رو روی زانوی زنعمو گذاشته بودم و اونهم موهام رو نوازش میکرد
+شما مثل مادرم هستید ، مادر دومم ، خیلی دوستون دارم و براتون ارزش قائلم ، پس نباید خودتون رو ناراحت کنید درسته که مادرید و تحملش براتون سخته اما اینقدر ناراحت نباشید ، فکر نکنید همه چیز تقصیر شماست
زنعمو: چیکار کنم میگی ؟ بچمه ، پاره ی جونمه عزیزم...
+ پاره ی جونت دیگه الان هیونجین قبل نیست...
زنعمو: درسته هیچوقت باهام حرف نمیزنه و باهام رو در رو نمیشه اما چشماش میگن عاشقته دخترم ، من یه مادرم حرف دل پسرم رو حتی اگه بهم نگه هم میدونم
+ زنعمو اون میخواست من رو بزنه ، هنوز هیچی نشده میخواست بزنتم ، وای به بعد از ازدواج...
ویو هیونجین
میخواستم برم پیش یونا که حرفاشون رو شنیدم و بعد از چند دقیقه رفتم داخل و دیدم یونا روی پای یونهی خوابش برده
یونهی: پس..شرمنده...اقا...اینجا چیکار میکنید
-خوابش برده ؟
یونهی: بله...
رفتم نزدیک تر و روی تخت نشستم ، تاره ای از موهاش رو پشت گوشش دادم و بوسه ای روی گونش زدم
-مواظبش باش...دکترش چی گفت ؟
یونهی: گفت که اگه همینطور ادامه پیدا کنه یه بیماری روانی میگیره...
دستای ظریفش رو توی دست گرفتم و بوسیدم و زیر لب زمزمه کردم
-تقصیر منه پرنسسم...
نمیدونم یونهی شنید یانه
- حواست باشه حتماً داروهاش رو سر وقت بخوره باید هرچه زودتر خوب بشه
زنعمو: شرمنده این سوال رو میپرسم اما میشه بگید کی میخواید با یونا ازدواج کنید؟
-توی همین یک ماه برای خرید میبرمش بیرون یک ماه دیگه هم ازدواج میکنیم
اهانی گفت و موهای یونارو نوازش کرد ، اون در نبود مادر یونا از اون مثل دخترش مواظبت کرد، میتونست برای منم مادری بکنه اگر منم مثل یونا با اقا بزرگ و بابا مخالفت میکردم...
زنعمو: توی چشماتم نمیتونم نگاه کنم دختر قشنگم ، چطور پسرم اینطوری بزرگ شد
+تقصیر شما نیست زنعمو ، همه ی مردهای این عمارت همینطورن
سرم رو روی زانوی زنعمو گذاشته بودم و اونهم موهام رو نوازش میکرد
+شما مثل مادرم هستید ، مادر دومم ، خیلی دوستون دارم و براتون ارزش قائلم ، پس نباید خودتون رو ناراحت کنید درسته که مادرید و تحملش براتون سخته اما اینقدر ناراحت نباشید ، فکر نکنید همه چیز تقصیر شماست
زنعمو: چیکار کنم میگی ؟ بچمه ، پاره ی جونمه عزیزم...
+ پاره ی جونت دیگه الان هیونجین قبل نیست...
زنعمو: درسته هیچوقت باهام حرف نمیزنه و باهام رو در رو نمیشه اما چشماش میگن عاشقته دخترم ، من یه مادرم حرف دل پسرم رو حتی اگه بهم نگه هم میدونم
+ زنعمو اون میخواست من رو بزنه ، هنوز هیچی نشده میخواست بزنتم ، وای به بعد از ازدواج...
ویو هیونجین
میخواستم برم پیش یونا که حرفاشون رو شنیدم و بعد از چند دقیقه رفتم داخل و دیدم یونا روی پای یونهی خوابش برده
یونهی: پس..شرمنده...اقا...اینجا چیکار میکنید
-خوابش برده ؟
یونهی: بله...
رفتم نزدیک تر و روی تخت نشستم ، تاره ای از موهاش رو پشت گوشش دادم و بوسه ای روی گونش زدم
-مواظبش باش...دکترش چی گفت ؟
یونهی: گفت که اگه همینطور ادامه پیدا کنه یه بیماری روانی میگیره...
دستای ظریفش رو توی دست گرفتم و بوسیدم و زیر لب زمزمه کردم
-تقصیر منه پرنسسم...
نمیدونم یونهی شنید یانه
- حواست باشه حتماً داروهاش رو سر وقت بخوره باید هرچه زودتر خوب بشه
زنعمو: شرمنده این سوال رو میپرسم اما میشه بگید کی میخواید با یونا ازدواج کنید؟
-توی همین یک ماه برای خرید میبرمش بیرون یک ماه دیگه هم ازدواج میکنیم
اهانی گفت و موهای یونارو نوازش کرد ، اون در نبود مادر یونا از اون مثل دخترش مواظبت کرد، میتونست برای منم مادری بکنه اگر منم مثل یونا با اقا بزرگ و بابا مخالفت میکردم...
- ۱۲.۵k
- ۰۳ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط