پارت پنجم: دفاعِ غیرمنتظره
پارت پنجم: دفاعِ غیرمنتظره
تهسوک به لبهی میز تکیه داد و با نیشخندی که همیشه روی صورتش بود، به رزا زل زد. نگاهش تحقیرآمیز بود. «برادر، امیدوارم این خانمِ مهربان، جای پروژههای حساس، حواسش به یاد گرفتنِ آدابِ این طبقه باشه. اینجا جای آدمهای ضعیف نیست که با یه قهوه دلشون خوش بشه.»
رزا احساس کرد خون در رگهایش یخ کرد. انگشتانش را دور فنجان قهوه محکمتر کرد. این همان لحظهای بود که در شرکت، بقیه سعی میکردند رزا را به خاطرش بکوبند. اما اینبار شرایط فرق داشت.
هنوز رزا فرصت پیدا نکرده بود جواب بدهد که تهیونگ از جایش بلند شد. حرکتش آنقدر سریع و قاطع بود که تهسوک برای یک لحظه ساکت شد. تهیونگ کنار رزا ایستاد و با صدایی سرد که لرزه به اندام هر کسی میانداخت، گفت: «تهسوک، بیرون.»
تهسوک با تعجب ابرو بالا انداخت. «چی؟ فقط داشتم بهشون خوشآمد میگفتم!»
تهیونگ به چشمان برادرش خیره شد. «اینجا دفترِ منه و این آدم، فعلاً تحتِ حمایت منه. اگه قراره یاد گرفتنِ آداب رو تماشا کنی، بهتره بری تو دفترِ خودت. رزا داره روی پروژهای کار میکنه که حتی تو هم از جزئیاتش خبر نداری. پس وقتش رو نگیر.»
فضای اتاق در سکوت مطلق فرو رفت. تهسوک که انتظار چنین دفاع صریحی را از برادرش نداشت، نگاهی خشمگین به رزا انداخت و با غرولند زیر لب، در حالی که کتوشلوارش را مرتب میکرد، از اتاق خارج شد.
در که بسته شد، تهیونگ دوباره به سمت رزا برگشت. نگاهش دیگر سرد نبود؛ انگار هنوز کمی از رفتار برادرش عصبی بود. «معذرت میخوام. تهسوک همیشه فکر میکنه چون برادرمه، اجازه داره هر حرفی بزنه.»
رزا که هنوز از حمایت غیرمنتظرهی تهیونگ شوکه بود، با صدایی لرزان گفت: «ممنونم… قربان. لازم نبود اون کار رو بکنید.»
تهیونگ نزدیکتر شد، آنقدر نزدیک که رزا عطرِ تلخِ تنباکوی روی پیراهنش را حس میکرد. او دستش را روی میز، دقیقاً کنار دستِ رزا گذاشت و با صدایی که حالا خیلی ملایمتر از همیشه بود، زمزمه کرد: «رزا… من هیچوقت اجازه نمیدم کسی کسی که دارم روش سرمایهگذاری میکنم رو تحقیر کنه. تو ارزشِ بیشتری داری.»
رزا حس کرد صورتش از شدتِ خجالت و هیجان داغ شده است. او میدانست که این “سرمایهگذاری” فقط مربوط به کار نیست؛ بازی شروع شده بود.
تهسوک به لبهی میز تکیه داد و با نیشخندی که همیشه روی صورتش بود، به رزا زل زد. نگاهش تحقیرآمیز بود. «برادر، امیدوارم این خانمِ مهربان، جای پروژههای حساس، حواسش به یاد گرفتنِ آدابِ این طبقه باشه. اینجا جای آدمهای ضعیف نیست که با یه قهوه دلشون خوش بشه.»
رزا احساس کرد خون در رگهایش یخ کرد. انگشتانش را دور فنجان قهوه محکمتر کرد. این همان لحظهای بود که در شرکت، بقیه سعی میکردند رزا را به خاطرش بکوبند. اما اینبار شرایط فرق داشت.
هنوز رزا فرصت پیدا نکرده بود جواب بدهد که تهیونگ از جایش بلند شد. حرکتش آنقدر سریع و قاطع بود که تهسوک برای یک لحظه ساکت شد. تهیونگ کنار رزا ایستاد و با صدایی سرد که لرزه به اندام هر کسی میانداخت، گفت: «تهسوک، بیرون.»
تهسوک با تعجب ابرو بالا انداخت. «چی؟ فقط داشتم بهشون خوشآمد میگفتم!»
تهیونگ به چشمان برادرش خیره شد. «اینجا دفترِ منه و این آدم، فعلاً تحتِ حمایت منه. اگه قراره یاد گرفتنِ آداب رو تماشا کنی، بهتره بری تو دفترِ خودت. رزا داره روی پروژهای کار میکنه که حتی تو هم از جزئیاتش خبر نداری. پس وقتش رو نگیر.»
فضای اتاق در سکوت مطلق فرو رفت. تهسوک که انتظار چنین دفاع صریحی را از برادرش نداشت، نگاهی خشمگین به رزا انداخت و با غرولند زیر لب، در حالی که کتوشلوارش را مرتب میکرد، از اتاق خارج شد.
در که بسته شد، تهیونگ دوباره به سمت رزا برگشت. نگاهش دیگر سرد نبود؛ انگار هنوز کمی از رفتار برادرش عصبی بود. «معذرت میخوام. تهسوک همیشه فکر میکنه چون برادرمه، اجازه داره هر حرفی بزنه.»
رزا که هنوز از حمایت غیرمنتظرهی تهیونگ شوکه بود، با صدایی لرزان گفت: «ممنونم… قربان. لازم نبود اون کار رو بکنید.»
تهیونگ نزدیکتر شد، آنقدر نزدیک که رزا عطرِ تلخِ تنباکوی روی پیراهنش را حس میکرد. او دستش را روی میز، دقیقاً کنار دستِ رزا گذاشت و با صدایی که حالا خیلی ملایمتر از همیشه بود، زمزمه کرد: «رزا… من هیچوقت اجازه نمیدم کسی کسی که دارم روش سرمایهگذاری میکنم رو تحقیر کنه. تو ارزشِ بیشتری داری.»
رزا حس کرد صورتش از شدتِ خجالت و هیجان داغ شده است. او میدانست که این “سرمایهگذاری” فقط مربوط به کار نیست؛ بازی شروع شده بود.
- ۲۴۶
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط