انتقام خونین
انتقام خونین
پارت۲۹
ویو رومینا
هلیا خوابیده بود ولی من خوابم نمیبرد همینجوری داشتم فکر میکردم که صدای درزدن اومدسریع رفتم سمت درکه هلیا بیدار نشه دررو باز کردم که دیدم جیمین اینجاس
جیمین:سلام
رومینا:سلام خوبی بیا تو
جیمین:نه می خوام یچی بهت بگم
رومینا:چی
جیمین:اینجا نمیشه گفت
رومینا:اوکی
(اینا رفتن بیرون از هتل)
جیمین:من ....دیگه دوس...ت ن.....دارم.....
رومینا:آه اشکال نداره
جیمین:جد...ی ...می...گی..
رومینا:اره اشکالی ندارد عاشق کسی دیگه ای شدی
جیمین:..ن.ه...
رومینا:چرا استرس داری هوم؟؟
جیمین:من ... ن..نه ندا...رم
رومینا:باشه من دیگه میرم هتل
رومینا توی راه داشت با خودش صحبت میکرد
صحبت رومینا
امروز چرا اینقدر جیمین عجیب شده بود اصلا باهمشیه فرق داشت نمی دونم چرا حالا ولش
رسید دم اتاق هتل ورفت داخل
#کجابودی
رومینا:من رفته بودم قدم بزنم خوابم نمی اومد
#اها به گوشیت پیام اومد
(رومیناگوشیش رو نبرده بود)
رومینا:پیامم رو خوندی
#نه باباباصدای پیام بیدار شدم صداش رو کم کن
رومینا:آه باشه
(گرفتن خوابیدن)
صبح شد
یونگی:رومینا بیدار شوووو(یکم بلند)
رومینا:ولم کن صبح کن صدای یونگی وا اینجا چیکارداری؟؟؟
یونگی:نیم ساعت اومدم .می خوایم بریم کره همه وسایل هاشونوآماده کردن پاشووووو
رومینا:واییی ساعت چنده
یونگی:الان ۹صبح ساعت ۱۳بعداز ظهر پرواز داریم
رومینا:اوکی بزار برم حموم
ویویونگی
الان یک ساعت رومیناحمومه صداش هم نمیاد ولی صدای دوش میاد نکنه براش اتفاقی افتاده
یونگی:رومینا(داد)
یونگی:رومینا(عربده)
رومینا:زهر مار مگه تونمی دونی حموم من طول میکشه هااااا
یونگی:م......ممن.....ممن........من.مممن....من
رومینا:چیه هی من منی می کنی
یونگی:الان باحوله یک کوتاه اومدی جلوی من...اوففف چه بدن~ی(لبخند شیطانی ومن~حرف)
رومینا:من .....حواسم ...نبو..د..منح~ر...ف ...برو ..اون ور....
یونگی:(داره کم کم نزدیک رومینا میشه)
رومینا:وااا.....نز...نزدیک ...نیا
یونگی:نظرت درمورد یه بازی چیه(دست می نه به ب~دن رومینا)
با مغز خودتون
(اره اینا هم اهم اهم)
یک ساعت بعد حدود یازده و نیم
رومینا:بیش کن یونگی دیگه نمی تونممممممممم
یونگی:باشه بیا بریم دوش بگیریم بعد راه بیفتیم
رومینا:من نمی تونم تکون بخورم همش بخاطر توعه
یونگی:منو ...دوست داری
رومینا:من...اوممم......نه
یونگی:(بغض)
رومینا:دیوونه دوست ندارم ...عاشقتمممممممممم
یونگی:جدی اخجوننننن
(بعد از یک ربع حمام لباس پوشیدن ودارن میرن خونه رومینا اونجا همه جمع شدن )
یونگی:میگم پس جیمین چی
رومینا:اون...راستش رو بخوای اومد بهم گفت که .........
پارت۲۹
ویو رومینا
هلیا خوابیده بود ولی من خوابم نمیبرد همینجوری داشتم فکر میکردم که صدای درزدن اومدسریع رفتم سمت درکه هلیا بیدار نشه دررو باز کردم که دیدم جیمین اینجاس
جیمین:سلام
رومینا:سلام خوبی بیا تو
جیمین:نه می خوام یچی بهت بگم
رومینا:چی
جیمین:اینجا نمیشه گفت
رومینا:اوکی
(اینا رفتن بیرون از هتل)
جیمین:من ....دیگه دوس...ت ن.....دارم.....
رومینا:آه اشکال نداره
جیمین:جد...ی ...می...گی..
رومینا:اره اشکالی ندارد عاشق کسی دیگه ای شدی
جیمین:..ن.ه...
رومینا:چرا استرس داری هوم؟؟
جیمین:من ... ن..نه ندا...رم
رومینا:باشه من دیگه میرم هتل
رومینا توی راه داشت با خودش صحبت میکرد
صحبت رومینا
امروز چرا اینقدر جیمین عجیب شده بود اصلا باهمشیه فرق داشت نمی دونم چرا حالا ولش
رسید دم اتاق هتل ورفت داخل
#کجابودی
رومینا:من رفته بودم قدم بزنم خوابم نمی اومد
#اها به گوشیت پیام اومد
(رومیناگوشیش رو نبرده بود)
رومینا:پیامم رو خوندی
#نه باباباصدای پیام بیدار شدم صداش رو کم کن
رومینا:آه باشه
(گرفتن خوابیدن)
صبح شد
یونگی:رومینا بیدار شوووو(یکم بلند)
رومینا:ولم کن صبح کن صدای یونگی وا اینجا چیکارداری؟؟؟
یونگی:نیم ساعت اومدم .می خوایم بریم کره همه وسایل هاشونوآماده کردن پاشووووو
رومینا:واییی ساعت چنده
یونگی:الان ۹صبح ساعت ۱۳بعداز ظهر پرواز داریم
رومینا:اوکی بزار برم حموم
ویویونگی
الان یک ساعت رومیناحمومه صداش هم نمیاد ولی صدای دوش میاد نکنه براش اتفاقی افتاده
یونگی:رومینا(داد)
یونگی:رومینا(عربده)
رومینا:زهر مار مگه تونمی دونی حموم من طول میکشه هااااا
یونگی:م......ممن.....ممن........من.مممن....من
رومینا:چیه هی من منی می کنی
یونگی:الان باحوله یک کوتاه اومدی جلوی من...اوففف چه بدن~ی(لبخند شیطانی ومن~حرف)
رومینا:من .....حواسم ...نبو..د..منح~ر...ف ...برو ..اون ور....
یونگی:(داره کم کم نزدیک رومینا میشه)
رومینا:وااا.....نز...نزدیک ...نیا
یونگی:نظرت درمورد یه بازی چیه(دست می نه به ب~دن رومینا)
با مغز خودتون
(اره اینا هم اهم اهم)
یک ساعت بعد حدود یازده و نیم
رومینا:بیش کن یونگی دیگه نمی تونممممممممم
یونگی:باشه بیا بریم دوش بگیریم بعد راه بیفتیم
رومینا:من نمی تونم تکون بخورم همش بخاطر توعه
یونگی:منو ...دوست داری
رومینا:من...اوممم......نه
یونگی:(بغض)
رومینا:دیوونه دوست ندارم ...عاشقتمممممممممم
یونگی:جدی اخجوننننن
(بعد از یک ربع حمام لباس پوشیدن ودارن میرن خونه رومینا اونجا همه جمع شدن )
یونگی:میگم پس جیمین چی
رومینا:اون...راستش رو بخوای اومد بهم گفت که .........
- ۳۱
- ۱۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط