چند پارتی از لینو وقتی مافیا بود و تو خدمتکارش بودی و ا
چند پارتی از لینو: (وقتی مافیا بود و تو خدمتکارش بودی و اون......) pآخر
کناره پنجره بودم و داشتم به بیرون نگاه میکردم و تفنگمو تنظیم میکردم که یکی از بادیگارد ها اومد داخل
£: قربان بیاریمش داخل؟
لینو: بیاریدش، بعدش بقیهتون برید
£: چشم
ات: صدای ناله و تقلا-
لینو: بازش کنید
£: بله.... -بغز کردن
لینو: برید....
£: رفتن و درو بستن-
لینو: خب خب خب....ببین چی داریم اینجا... -قدم برداشت
ات: با دیدنش بدنت شروع کرد به لرزش آنقدری ترسیده بودی که نزدیک بود بزنی زیر گریه و التماس-
لینو: هردومون میدونیم امروز از چیزی باخبر شدی که نباید!....
لینو: افراد زیادی قبل از تو قربانی شدن پس نگران نباش....
یه قدم باهات فاصله داشت...
لینو: دوست دارم بدونم آخرین حرفت چی قراره باشه، امیدوارم چیزی جز التماس باشه -نگاه سرد
ات: زبونت بند اومده بود...انگار از درون تشنج کرده بودی ممکن بود هر لحظه بمیری...
ات: م...من...هیچی ن..نمیدونم
لینو: جالبه!انکار....
ات: م..من....نمید...
بهت هج.م آورد و به دیوار چسبوندتتو دستاتو با دستاش قفل کرد و بهت چسبید و مستقیم به چشات با نگاه خاصی زل زد
لینو: هااهههه...نمیفهمم....چطور میتونی....یه موش کثیف باشی
ات: بغض-
لینو: به نظرت خواسته سرنوشته؟
ات: ه...؟ -نفس
لینو: چرا باید درگیره تو میشدم؟؟چرا نمیتونم دلیلی بیارم که واقعا با بقیه فرق داری؟؟؟چطور تونستی..کاری کنی....محوت شم؟؟؟ -پوزخند ریز
ات: چی؟؟؟؟؟ -تو ذهنت
لینو: امشب قرار بود تو مثل بقیه بمیری....ولی.....تو بقیه نیستی!....تو...... -محکم لبشو به لبت کوبوند
(بعد چند دقیقه)
ازت جدا شد به طوری که نفس های داعش به صورتت میخورد....
لینو: تو شاهزادهی جهانم خواهی شد و جز همراهی هیچ انتخاب دیگه ای نداری!....-مکث-...یاقوت من!! - دوباره بوسیدتت
پایان ✨🛐
کناره پنجره بودم و داشتم به بیرون نگاه میکردم و تفنگمو تنظیم میکردم که یکی از بادیگارد ها اومد داخل
£: قربان بیاریمش داخل؟
لینو: بیاریدش، بعدش بقیهتون برید
£: چشم
ات: صدای ناله و تقلا-
لینو: بازش کنید
£: بله.... -بغز کردن
لینو: برید....
£: رفتن و درو بستن-
لینو: خب خب خب....ببین چی داریم اینجا... -قدم برداشت
ات: با دیدنش بدنت شروع کرد به لرزش آنقدری ترسیده بودی که نزدیک بود بزنی زیر گریه و التماس-
لینو: هردومون میدونیم امروز از چیزی باخبر شدی که نباید!....
لینو: افراد زیادی قبل از تو قربانی شدن پس نگران نباش....
یه قدم باهات فاصله داشت...
لینو: دوست دارم بدونم آخرین حرفت چی قراره باشه، امیدوارم چیزی جز التماس باشه -نگاه سرد
ات: زبونت بند اومده بود...انگار از درون تشنج کرده بودی ممکن بود هر لحظه بمیری...
ات: م...من...هیچی ن..نمیدونم
لینو: جالبه!انکار....
ات: م..من....نمید...
بهت هج.م آورد و به دیوار چسبوندتتو دستاتو با دستاش قفل کرد و بهت چسبید و مستقیم به چشات با نگاه خاصی زل زد
لینو: هااهههه...نمیفهمم....چطور میتونی....یه موش کثیف باشی
ات: بغض-
لینو: به نظرت خواسته سرنوشته؟
ات: ه...؟ -نفس
لینو: چرا باید درگیره تو میشدم؟؟چرا نمیتونم دلیلی بیارم که واقعا با بقیه فرق داری؟؟؟چطور تونستی..کاری کنی....محوت شم؟؟؟ -پوزخند ریز
ات: چی؟؟؟؟؟ -تو ذهنت
لینو: امشب قرار بود تو مثل بقیه بمیری....ولی.....تو بقیه نیستی!....تو...... -محکم لبشو به لبت کوبوند
(بعد چند دقیقه)
ازت جدا شد به طوری که نفس های داعش به صورتت میخورد....
لینو: تو شاهزادهی جهانم خواهی شد و جز همراهی هیچ انتخاب دیگه ای نداری!....-مکث-...یاقوت من!! - دوباره بوسیدتت
پایان ✨🛐
- ۵.۴k
- ۰۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط