گرگ هر شب به شکار میرفت و بی آنکه چیزی شکار کند باز میگشت

گرگ هر شب به شکار میرفت و بی آنکه چیزی شکار کند باز میگشت...
‏
ﺷﺒﯽ ﮔــــﺮگ را ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺩﯾﺪﻡ...
ﺑﺎ ﻻﺷﻪ ﯾﮏ ﺁﻫﻮ ﺩﺭ ﺩﻫﺎﻥ ﺑﻪ ﮔﻠﻪ ﺁمد!
ﮔﺮﮒﻫﺎﯼ ﮔﻠﻪ ﺷﺎﺩ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺷﮑﺎﺭ ﺍو.
ﭘﺮﺳﯿﺪند ﭼﺮﺍ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﮔــــــــﺮﮒ؟!!
ﮔﻔﺖ: شبی در ﺳﯿﺎﻫﯽ بیابان ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﻡ؛ ﺩﻟﻢ ﺭﺍ ﺭﺑﻮد!
هر شب به خواست پایم که نه، به تمنای دلم میرفتم تا تماشایش کنم...

امشب محو او بودم که ﺷﻨﯿﺪﻡ ﺻﺪﺍﯼ ﺳﮕﺎﻥ ﻭﻟﮕﺮﺩ ﺭﺍ؛
ﺩﻭﯾﺪﻡ…
ﭘﺮﯾﺪﻡ…
ﺯﯾﺮ ﮔﻠﻮﯾﺶ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﻭ ﺩﺭﯾﺪمش!!

آنچنان
ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺍﺷﺘﻢ
که ﻧﻤﯿﺨﻮﺍﺳﺘﻢ
"سهم دلم"
ﻧﺼﯿﺐ "ﺳﮕﺎﻥ ﻭﻟﮕﺮﺩ" ﺷﻮﺩ...
دیدگاه ها (۳)

عشق کفاره ی یک لحظه نگاه است فقط ! مثل افتادن از چاله به چا...

والله.....

تقدیم به خواهران محترم....ﻣﻦ ﯾﮏ ﺑﺎﻧﻮﯼ ﻣﺴﻠﻤﺎﻧﻢ ،،، ﺍﺯ ﮐﻮﺩﮐﯽ ...

یمته ارتاح ؟؟؟ واشوف الکلب بارد واللیالی افراح ..یمته ارتاح ...

گرگ هر شب به شکار میرفت و بی آنکه چیزی شکار کند باز میگشت!ﺷﺒ...

گرگ هر شب به شکار میرفت و بی آنکه چیزی شکار کند باز میگشت......

گرگ هر شب به شکار میرفت و بی آنکه چیزی شکار کند باز میگشت......

گرگ هر شب به شکار میرفت و بی آنکه چیزی شکار کند باز میگشت......

گرگ هر شب به شکار میرفت و بی آنکه چیزی شکار کند باز میگشت......

☆★ گرگ هر شب به شکار میرفت و بی آنکه چیزی شکار کند باز میگشت...

#captiion گرگ هر شب به شکار میرفت و بی آنکه چیزی شکار کند با...

گرگ هر شب به شکار میرفت و بی آنکه چیزی شکار کند باز میگشت......

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط