پارت چهارم | کتابی که جا ماند

پارت چهارم | کتابی که جا ماند

لیانا آن روز دیرتر از همیشه وارد کافه شد.

جنگکوک چند بار به ساعت نگاه کرده بود.

حتی خودش هم نمی‌دانست چرا.

وقتی صدای زنگ بالای در بلند شد، ناخودآگاه سرش را بالا آورد.

لیانا بود.

نفسش کمی به شماره افتاده بود.

جنگکوک گفت:

«فکر کردم امروز نمیای.»

لیانا کیفش را روی صندلی گذاشت.

«مگه اگه نیام، باید بهت خبر بدم؟»

«نه.»

«پس؟»

جنگکوک لبخند زد.

«هیچی.»

لیانا نگاه مشکوکی بهش انداخت.

«لاته با دو شات؟»

«امروز سه تا.»

جنگکوک خندید.

«باز روز سخت؟»

«امتحان داشتم.»

«چطور بود؟»

لیانا نشست.

«افتضاح.»

«پس سه شات حقته.»

جنگکوک رفت سمت دستگاه.

چند دقیقه بعد، قهوه را روی میز گذاشت.

اما قبل از اینکه برگردد، لیانا کتابی را از کیفش بیرون آورد.

«این برای تو.»

جنگکوک به کتاب نگاه کرد.

«همونیه که گفتی؟»

«آره.»

کتاب را گرفت.

«مرسی.»

«فقط خرابش نکنی.»

«من؟»

«آره، تو.»

«چرا باید خرابش کنم؟»

لیانا با خنده گفت:

«چون قیافت شبیه آدماییه که کتاب رو باز می‌کنن و همون‌جا قهوه می‌ریزن روش.»

جنگکوک خندید.

«قول می‌دم سالم بمونه.»

«خوبه.»

لیانا مشغول لپ‌تاپش شد.

جنگکوک برگشت پشت کانتر.

کتاب را کنار دستگاه گذاشت و هر چند لحظه یک‌بار نگاهی به آن می‌انداخت.

روی جلدش اسم نویسنده نوشته شده بود.

و پایینش، با خودکار آبی، یک جمله کوتاه:

«امیدوارم خوشت بیاد.»

جنگکوک انگشتش را آرام روی نوشته کشید.

همکارش نزدیک شد.

«چی شده؟»

جنگکوک کتاب را بست.

«هیچی.»

«این هیچی‌ها از دور هم مشکوکن.»

«فقط یه کتابه.»

همکارش خندید.

«باشه.»

بعد از مدتی، لیانا لپ‌تاپش را بست.

«من باید برم.»

جنگکوک سرش را بلند کرد.

«این‌قدر زود؟»

لیانا به ساعت نگاه کرد.

«سه ساعته اینجام.»

جنگکوک لحظه‌ای جا خورد.

«جدی؟»

«آره.»

کیفش را برداشت.

بعد انگار چیزی یادش آمده باشد، برگشت.

«راستی.»

«هوم؟»

«فردا میای؟»

جنگکوک لبخند زد.

«من که همیشه اینجام.»

لیانا هم لبخند زد.

«پس می‌بینمت.»

«می‌بینمت.»

زنگ بالای در دوباره به صدا درآمد.

لیانا از کافه خارج شد.

جنگکوک چند ثانیه همان‌جا ایستاد.

بعد نگاهش افتاد به کتاب روی کانتر.

آن را برداشت.

و این بار، بدون اینکه حتی یک لحظه فکر کند، لبخند زد.

شاید همکارش درست می‌گفت.

این دیگر فقط یک مشتری ثابت نبود.
﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊﹊
شرط برآی پآرت بعدی :
𓊆ˡᶦᵏᵉ : 𝟻𝟶
𓊆ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟺𝟶
𓊆ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟻
دیدگاه ها (۲۲)

پارت پنجم | روزِ بارانیاز صبح باران می‌بارید.کافه خلوت‌تر از...

پارت ششم | جای خالیآن روز، لیانا نیامد.جنگکوک اول متوجه نشد....

پارت سوم | بدون شکرسه روز گذشته بود.لیانا طبق معمول وارد کاف...

پارت دوم | سفارشِ همیشگیروز بعد، جنگکوک برخلاف همیشه چند دقی...

پارت اول | میزِ کنار پنجرهصدای زنگ کوچکی که بالای در کافه بو...

پارت نهم | امروز تو نیستیلیانا درِ کافه را باز کرد.همان بوی ...

پارت هفتم | بعد از تعطیلیآن شب، باران دوباره شروع شده بود.سا...

فصل دومپارت هفتم | حسادتِ شیرینسه روز بعد...لیانا و جنگکوک ط...

🦢 پارت نهم | شروع بازیصبح روز بعد، لیانا زودتر از همیشه بیدا...

🦢 پارت سوم | ساقدوش‌هاسه روز تا عروسی مانده بود.خانه پر از ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط