قاصدک‌های پریشان را که با خود باد برد

قاصدک‌های پریشان را که با خود باد برد
با خودم گفتم مرا هم می‌توان از یاد برد

ای که می‌پرسی چرا نامی ز ما باقی نماند
سیل وقتی خانه‌ای را برد، از بنیاد برد

عشق می‌بازم که غیر از باختن در عشق نیست
در نبردی این‌چنین هرکس به خاک افتاد برد

شور شیرین تو را نازم که بعد از قرن‌ها..‌.
هر که لاف عشق زد، نامی هم از فرهاد برد

جای رنجش نیست از دنیا که این تاراجگر.‌‌..
هرچه برد از آنچه روزی خود به دستم داد برد

در قمار دوستی جز رازداری شرط نیست
هر که در میخانه از مستی نزد فریاد برد

فاضل نظری
دیدگاه ها (۰)

پر می‌کشم از پنجره‌ی خواب تو تا توهر شب من و دیدار در این پن...

# جامعه ما خانواده ماست.# مسئولیت اجتماعی # مسئولیت سازندگی#...

حقیقت آن است که در زندگی هرگز نمی دانیم که چه اتفاقی در انتظ...

بخندید به همان اندازه که نفس می کشید و عشق بورزید تا زمانی ک...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط